The first 177 lines.
AnimWorld Presents
prototype008 & shinigamis
!رین، این همون برجهس که گفته بودی
!عجب چیزیه
هی، نه؟
!سام علیک
محفل صلیب حقیقی شعبهی ژاپن
قسمت دوم: همخانههای عجیب
.من مأمور دفتر مرکزی کیوتو، کینزو شیمام
!از ملاقاتتون خوشبختم
...ای بابا، کین. با این مسخره بازیات .جون جدت نذار کسی بفهمه با هم فامیلیم
.دارم شما رو به محل اقامتتون میبرم
.وقتی که جاگیر شدید، میرید کمک قربانیای حادثه
!ممنون بابت همکاریتون
!رین! اونو ببین! ببینش
.خدایا منو بکش ...تو رو خدا یه نفر بزنه منو بکشه
.خب رسیدیم
.خیلی خوش اومدید
.بفرمایید، از این طرف
بون؟
!آره، خودشه !بون خوش اومدی
!باورم نمیشه برگشتی
!نه بابا! مرخصی که نیومدم
!بون! ببخشید زودتر عرض ادب نکردم !ندیدمت
!چه تصادف جالبی
!خانوم جان !صبر کن یه لحظه
!ریوجی
...تو
رفتی موهاتو رنگ کردی؟
میخوای خروسی چیزی بشی؟
!ا-این برای ایجاد انگیزهس
انگیزه دیگه چه کوفتیه؟
!نمیتونم تحملش کنم
!میدونستم به موهاش گیر میده
اِ... چیه؟
ای وای، ادبم کجا رفته؟
.از دیدنتون خوشبختم، من مادر ریوجیم
.ممنون که از بون مراقبت میکنید
عه؟ مامان سوگوروئه؟ ...همیشه فکر میکردم
.آره، اینجا خونهی خونوادگی بونه
.فکر میکردم خونهشون معبد خرابهای چیزیه
.معبد دیگه برای هممون جا نداشت، برای همین این مهمونسرای خانوادگی رو گرفتم
!"گفتم چرا بهش میگن "بون
!اون بون-بون (ارباب کوچیک) مسافرخونهس
!کر نیستما! کامیکی
.ممنون که ازمون پذیرایی میکنید
!نگران نباشید
.ما از حمایت همیشگی محفل صلیب حقیقی خیلی هم سپاسگذاریم
،ما مستقیم برای کمک میریم به دفتر مرکزی
.ولی نصف دکترهامون رو اینجا میذاریم تا قربانیای حادثه رو مداوا کنن
.خیلی ازتون ممنونیم
.سوگورو، میوا، شوما
.اولین باره که میاید به شهرتون، پس برید به خونوادههاتون سر بزنید
.بله
.موریاما، کامیکی، و اوکومورا، شما به زخمیا کمک میکنید
.همین بود، مرخصید
!بله
!هوی، جغله ها! دنبالم بیاید
...این همه زخمی
.حدود 15 تا هم توی اتاق پذیرایی هستن
.خب، شما فعلاً کارتون اینه
.دارن یه جوشوندهی دارویی توی آشپزخونه درست میکنن، برید کمکشون
و کیسههای خالی دارو رو هم پر کنید، فهمیدید؟
!بله
.یه لحظه
.تو نه، اوکومورا کون
خب، من باید چیکار کنم؟
...خب... بذار ببینم
.چیکار کنی؟ چیزی رو... جابه جا کن
چی رو؟
.آشغالا رو
.یائوزو سان، داریم میایم تو
!بون
!بابا
بابا، خوبی؟
...آره
!یائوزو سان، لازم نیست بلند شی
.نه بابا، چیزیم که نیست
.من رئیس دفتر مرکزیم، که افتادم تو تخت
.باید به سرعت برگردم سر کارم
همه حالشون انقدر بده؟
.نگران نباش .گفتن که همه حالشون خوب میشه
.که اینطور. پس خوبه
.خوشحالم که میبینم حالت خوبه
.آره، از لطف بچههاس
.کونکومارو
.جالبه که تو از بون مراقبت میکنی. بچهی سرسختی هستی
!نه! من همچین کاری نکردم .من فقط از ترس جونم فرار میکردم
!بابا! بابا! منم زندگیمو تو خطر قرار دادم
!تو فقط موهاتو صورتی رنگ کردی
!من عصای بودام رو بهت ندادم که بری موهاتو صورتی کنی
!ولی منم تمام تلاشمو کردم
.شیما سان هم با تمام تلاشش از ترس جونش فرار میکرد
.کونکو سان، خسته نباشی با این کمکت
...بابام
بابام، حالش خوبه؟
،کشیش اعظم تا به دفتر مرکزی رسید توی حمله درگیر شد
.ولی شکر خدا چیزیش نشد، نگران نباش
الآن کجاست؟
...راستش
.اون هر روز برمیگرده به معبد، ولی از کجا معلوم؟ با خودش گوشی نمیبره
کجاس؟
!باید با اون پیر کچل سنگامو وا بکنم
!تو! هی تو
یه لحظه میای کمکم؟
!هندونه
!خوشمزه به نظر میان
برای زخمیاس. میتونی قاچشون کنی و برسونیشون دست اونا؟
.خودتم میتونی یه تیکه بخوری
!رواله داداش! خودم تیکه تیکهشون میکنم
.این یارو بو الکل میده
...زشت نیست صبح به این زودی الکل بزنی بابابزرگ؟ کشیشی خیر سرت
ای وای، فهمیدی؟
.هوا خیلی گرم بود نتونستم تحمل کنم
.کشیشی که سر و گوشش میجنبه... درسته مثل بابام
.ازت خوشم میاد، جوون
اسمت چیه؟
.اوکومورا رین
.که اینطور، پس تو همونی
راستی، تو کی هستی، پیری؟
من؟
!من بابای سوگورو ریوجیم
!ناموساً؟
!آره شباهتو نمیبینی؟
.جدی؟ سوگورو خیلی باحالتره که
واقعاً؟
.تو و ریوجی باید دوستای خوبی باشید
.راستش دعوامون شد
عه؟ پس تو هم باش دعوات شد؟
!راستش من و ریوجی هم با هم دعوا داریم
شما هم؟
یکم رفتار باهاش سخته، نه؟
.آره والا
.ولی، پسر خوبه
.من، میخوام این قضیه رو حل کنم
.میفهمم چی میگی
پس اینجا زندان اعماق دفتر مرکزی کیوکوئه؟
.آره، هر چند با زندان آکادمی صلیب حقیقی قابل مقایسه نیست
.ولی قدرت محافظامون به همون اندازه خطرناکه
.ولی بازم یکی سرشو انداخت پایین و اومد تو
...آره خب
.شنیدم که توی بخش میودا درگیریهای داخلی پیش اومده
ممکنه با هم مرتبط باشن؟
.نه! البته دوس دارم که اینطور فکر کنم
.ولی راستشو بخوای، مطمئن نیستم که با هم مرتبط نباشن
پس این چشم راست شاه پلیده؟
خب! میگم پیری، چرا خودت اینا رو نمیبری؟
هوی، داری چیکار میکنی؟
!از دیدنت خوشحال شدم، رین کون! بازم بهمون سر بزن
!هی وایسا! هوی
چی گفتی؟
!یادت باشه که زندان اعماق جزو قلمرو هوجوئه
!ما بخاطر محافظت ضعیف شما توی این وضعیت گیر افتادیم
!اندازه دهنت حرف بزن
فکر نمیکنی که محافظت سست شما دلیل مهمتری برای این اتفاق باشه؟
!روشو کم کردی، خواهر جون
...فکر میکردم توی کیوتو مردم مهربونترن
!شما همیشه بهونه میارید، عجوزههای کله ماری
!میمون احمق
!عصا، پرواز کن
!مواظب باشید
!تمومش کنید
!بون !ریوجی ساما
یه نفر میخواد ما رو از بین ببره! اونوقت شما تو سر و کلهی همدیگه میزنید؟
...و-واقعاً متأسفم
.کاش میتونستی همینا رو به کشیش اعظم بگی، به پدرت
.مردم مسخرهش میکنن که یه فاسده و فقط به ظاهر کشیش اعظمه
!ماموشی! تمومش کن
.نه. ماموشی راست میگه
...بون
.در هر صورت، دیگه کافیه
هنوزم کسی میخواد این هندونهها رو بخوره؟
...آره به گمونم
!یائوزو! ما یکم خیار برداشتیم
!هوی، بون
.ولشون کن، معبدمون پول زیادی نداره، بذار به جای خوراکی اونا رو ببرن
بون! کجا داری میری؟
No comments yet. Be the first to leave one.