Sylvia Plath: Inside The Bell Jar

Sylvia Plath: Inside The Bell Jar

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Sylvia Plath Inside the Bell Jar (2018)
A Commentary by ScreeningChannel
🎬🔴 دانلود در کانال تلگرام اسکرینینگ چنل | زیرنویس اختصاصی: @ScreeningChannel

Tags

other
Published on: 2023-09-10
Downloads: 30
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫گروه اسکرین چنل تقدیم می‌کند

‫کانال تلگرامی: ‫ ‫@screeningchannel ‫ ‫ ‫ ارائه‌دهنده‌ی آثار نایاب سینمای جهان

،برای سیلویا پلات شاعر ،رویای آمریکایی بعد از جنگ، حکم زندان رو داشت

.نه بهشت

او در دوران ساحره‌گیری جنگ سرد .و ارزش‌های محافظه‌کاری بزرگ شد

آمریکای دهه 50 برای دختران باهوش .و بلندپرواز، خفه‌کننده بود

.نویسندگی، حکم شورش و عصیان رو واسش داشت

،باید به سیلویا پلات اهمیت بدیم ...چون سیلویا پلات بزرگترین شاعر زن

.در قرن بیستم هست

او که به خاطر اشعار شگفت‌انگیزش ،توسط دنیای ادبی تحسین می‌شد

.زندگی خود رو در محاصره شیاطین درونی گذروند

او در رمان حباب شیشه، داستان خودش رو .روایت کرد

این رمان زندگی زنی رو .در دهه 50 آمریکا، آشکار می‌کرد

این کتاب تقریباً یه چیزی .مثل پوست انداختن اون بوده

انگار که مشکلاتی که از سر گذرونده رو ...و تجربیاتش رو

.در اتفاقات این کتاب، ترجمه کرده

،این کتاب که سرشار از صداقت

ناامیدی زنانه و ،و یاس شخصی بود

درباره زنانی حرف می‌زد .که صدایشان در دوران زندگیشان شنیده نمی‌شد

این کتاب هنوز هم در مورد نسل جدید ،صدق می‌کنه

،و نگران زن‌ها و بلندپروازی‌هاشون هست

همینطور قدرت و موانعی که .جلوی زنان بلندپرواز رو می‌گیرن

،چهار هفته بعد از انتشار کتاب حباب شیشه در سال 1963

.سیلویا پلات خودکشی کرد

.ولی کتابش باقی ماند

«سیلویا پلات» «درون حباب شیشه»

،تابستان شرجی عجیبی بود

.همون تابستانی که روزنبرگ‌ها رو با صندلی برقی اعدام کردن

.نمی‌دونستم تو نیویورک چیکار می‌کنم

.احساس می‌کنم اعدام احمقانه‌ست

فکر اعدام با صندلی برقی .حالم رو بد می‌کنه

،و تنها چیزی که تو روزنامه‌ها می‌خوندی .همین بود

...تیترهای درشت روزنامه‌ها

...در هر گوشه و کنار خیابون

و در ورودی زنگ‌زده متروها .که بوی بادوم زمینی میدن، به من خیره شدن

،این قضیه هیچ ربطی به من نداشت

اما دست خودم نبود ...همه‌ش به این فکر می‌کردم که چه حسی داره

.زنده‌زنده، همراه با اعصاب بدنت سوزونده بشی

.فکر می‌کردم این بدترین چیز تو دنیاست

حباب شیشه رمانی هست ...که توسط سیلویا پلات شاعر

در اوایل دهه 60 منتشر شد ،و داستان استر گرینوود رو روایت می‌کنه

.شخصیتی که تقریباً از روی خود پلات گرفته شده

شخصیت داستان داره تابستونی رو ...پشت سر می‌ذاره که اولش

«تریستین اسکایلر - نویسنده و تهیه‌کننده» احتمالات و فرصت‌ها شروع می‌شه ...ولی بعد کم‌کم این فرصت‌ها

.و احتمالات در نظرش کمرنگ می‌شن

به نظرم اگه یکی می‌تونست به عقب برگرده ....و نذاره مادرم اون کتاب رو بنویسه

.حس اینکه دختر پلات هستم، حس خوبی بود

،وقتی اون رو خوندم .دلم نمی‌خواست واقعی باشه

«فریدا هیوز - دختر سیلویا پلات» ،دلم می‌خواست فقط یه داستان باشه

...چون چرا یکی باید دلش بخواد

...که مادرش همچین بدبختی و مشکلات و

تجربه‌های آسیب‌زایی رو پشت سر بذاره؟

همچین افکاری رو تو ذهنش داشته باشه؟

،در طول سال‌هایی که داشتم بزرگ می‌شدم

مجبور بودم بیشتر و بیشتر، اتفاقاتی که .تو زندگیش رخ داده بود رو می‌پذیرفتم

.میگن ببین چه اتفاقایی ممکنه تو این کشور بیفته

دختری که 19 سال ،تو یه شهر دورافتاده زندگی کرده

و انقدر فقیر بوده که ،حتی پول یه مجله رو هم نداشته

یه دفعه بورسیه می‌گیره ...و این طرف و اون طرف

جایزه می‌گیره و در نهایت ماشین شخصیش رو .تو خیابون‌های نیویورک هدایت می‌کنه

.فقط اینکه من هیچ چیزی رو نمی‌تونم هدایت کنم

.حتی خودم رو

.تقریباً مشخص بود که می‌خواد نویسنده بشه

،اون شعر می‌نوشت ...انشا می‌نوشت

«پری نورتون - دوست مدرسه» ...و خوب هم می‌نوشت، احتمالاً

.باهوش‌ترین دانش‌آموز کلاس بود

.فکر می‌کردم صدمه نمی‌بینم

،فکر می‌کردم باید در مقابل رنج، نفوذ ناپذیر باشم

.از درد و عذاب، مصون باشم

،می‌دونستم شعر می‌نویسه ...وقتایی بود که من و اون

تو حیاط پشتی خونمون می‌نشستیم ،و یه دفترچه خط‌دار دستمون می‌گرفتیم

«بتی والینگفورد - دوست مدرسه» ،و اون می‌نوشت و من می‌نوشتم

..و البته اصلاً نمی‌دونم چی می‌نوشتم

.قلب انسان چقدر شکننده‌ست

،حوض آینه‌ای افکار

،ابزاری شیشه‌ای و عمیق و ترسناک

که می‌تواند آواز بخونه .یا بگرید

سیلویا پلات در شهر وینتروپ ،در ایالت ماساچوست بزرگ شد

.تا اینکه در هشت سالگی پدرش فوت کرد

«کارن وی.کوکیل - سرپرست نسخ خطی دانشگاه اسمیت» بنابراین یکی از والدینش رو ،در سن پایین از دست داد

.و این اتفاق باعث شد آسیب ببینه

،مادرش آرلیا، کفیل خانواده شد

.که همچین مسئله‌ای تو اون زمان اصلاً عرف نبود

فکر کنم تمام سعیشون رو کردن ...و آرلیا همیشه پول کلاس‌های رقص

«دکتر هدر کلارک» ...و پیانو رو می‌داد و

ولی متوجه میشیم که اضطراب ناشی از ...اختلال طبقاتی داشته

.و یه جورایی یاد گرفته که چطوری زندگی دوگانه داشته باشه

به کسانی که عمیق‌تر فکر می‌کنن، حسادت می‌کنم ،به کسانی که بهتر می‌نویسند

،به کسانی که بهتر نقاشی می‌کشند ،بهتر اسکی می‌کنند

،ظاهر بهتری دارند ،بهتر زندگی می‌کنند

.و بهتر از من عشق می‌ورزند «خاطرات 19 سالگی»

...انقدر بااستعداد بود که نمی‌شد تصور کرد

.در مورد نویسنده شدن، هیچ بلندپروازی‌ای نداشته باشه

.و نفهمیدن اینکه اون دختر قراره به یه جایی برسه، سخت بود

«نیویورک - ژوئن سال 1953»

.دوازده نفر تو هتل بودیم

،همه در مسابقه مجله مد برنده شده بودیم

....مقاله و داستان و شعر

.و چکیده مد نوشته بودیم

و به عنوان جایزه، به مدت یک ماه .یه شغل تو نیویورک بهمون دادن

،یه تلگراف به دستم رسید

...همه‌مون یه تلگراف قشنگ و خاص و کوچولو گرفتیم

«نوا ساشار - ویراستار مهمان مجله مادمازل» «.که داخلش نوشته بود: «تبریک میگم، برنده شدی

،به وجد اومده بودم .هیچ‌کس باورش نمی‌شد

.یه برنامه کارآموزی خیلی رقابتی بود

،به خاطر همین وقتی پلات وارد برنامه شد .حسابی هیجان‌زده شد

،این برنامه حکم نقطه اوج رو داشت

.بهترین چیزی بود که یه نفر می‌تونست داشته باشه

،مخارج پرداخت شدن

انواع و اقسام جوایز ...مثل بلیت‌های باله و اجازه ورود

.به نمایش‌های مد، داده شدن

.می‌شد موهات رو تو یه سالن گرون‌قیمت درست کنی

و شانس ملاقات با آدمایی که ...تو مسیر خواسته‌های موفق شده بودن

و توصیه‌هایی که بهمون می‌گفتن .با چهره‌هامون باید چیکار کنیم

،این شانس رو داشتیم که به نیویورک بیایم

«لوری گلیزر - ویراستار مهمان مجله مادمازل» .تا توی بزرگترین مجله مد زنان در اون زمان کار کنی

بیشتر اتفاقاتی که در کتاب حباب شیشه میفته .براساس اتفاقات واقعیه

.سیلویا یه گزارشگر خوبه

.همه افراد تو کتاب، قابل تشخیص هستن

.ولی اون ما رو با هم ترکیب کرد

،اون روی استر گرینوود تحقیق کرد

.به مدت هشت سال روی این شخصیت تحقیق کرد

اون اتفاقاتی رو توصیف می‌کنه ،که از 1953 تا 1961 رخ دادن

بنابراین نگاهش به استر، از طریق لنز داستان .و لنز تاریخ هست

آمریکا داشت تصویری از قدرت و رفاه رو .به بقیه نشون می‌داد

چمنزارهای زیبایی که .جلوی تمام خونه‌های حومه شهر وجود داشت

فکر می‌کنم حس خوش‌بینی بعد از جنگ .فضا رو پر کرده بود

،مردم زودتر از قبل ازدواج می‌کردن .بیشتر بچه‌دار می‌شدن

.یه حس کلی خوش‌بینی وجود داشت

....تهدید فزاینده کمونیست

.کمیته فعالیت‌های ضدآمریکایی مجلس رو هوشیار کرد

.ولی مشخصاً یه جنبه تاریک هم داشت

آیا یکی از اعضای حذب کمونیست هستین ...یا تا به حال

عضوی از حزب کمونیست بودین؟ آیا یکی از اعضای حذب کمونیست هستین؟

اون موقع همون دوره‌ای بود ،که بازپرسی‌های ضدکمونیست مک‌کارتی انجام می‌شد

..و یه ترس شدید و محافظه‌کارانه

«ملوین وودی - دوست» از اتحادیه جماهیر شوروی .و کمونیسم و هلوکاست هسته‌ای وجود داشت

آیا یکی از اعضای حذب کمونیست هستین؟ - ...من قبلاً جواب این سوال رو دادم -

.حق ندارین همچین سوالی بپرسین - .شاهد وجود داره -

«جنت روزنبرگ - دوست» ....مشخصاً مک‌کارتی داشت از هر سوراخی

.کمونیست‌ها رو پیدا می‌کرد

.داشت مردم رو می‌ترسوند

اون موقع زمان خوبی برای .انحراف از مسیر درست نبود

،اگه سفیدپوست نبودی ،اگه آفریقایی-آمریکای بودی

،یا همجنسگرا، یا ترنس ،یا زن، یا یهودی

،یا هر چیز دیگه‌ای

دهه 50 دوره خوبی برای زندگی .تو آمریکا نبود

،آمریکا یه کشور محافظه‌کار شده بود

و اگه دختر بودی، خانواده‌ت انتظاراتی داشتن

«الینور کلین - دوست» که با انتظاراتشون از پسرهای خانواده‌ها .کاملاً فرق داشت

.از دختر بودنم بیزارم

چون دارم متوجه می‌شم .که نمی‌تونم مثل یه مرد باشم

...به عبارت دیگه، انرژی و نیروی من

.باید از طریق همسرم تو جامعه جاری بشه

تنها حرکت آزادانه‌م اینه که .اون همسر رو انتخاب یا رد کنم

،با این حال، همینطور که ترس برم داشته

دارم با این تفکر هماهنگ میشم .و به اون عادت می‌کنم

.معلومه که یه استاندارد دوگانه وجود داشت

....به نظرم

.زندگی به عنوان یه مرد تو دهه 50 خیلی عالی بود

...مردا می‌رفتن سر کار

،و پول در میاوردن .و زن‌ها بچه‌داری می‌کردن

همچین چیزی برای زنانی که فکر می‌کردن .کار بیشتری از دستشون برمیاد، خیلی غیرعادی بود

ما رو به هتلی به اسم .هتل باربیزون زنانه بردن

،جای خیلی وحشتناکی بود .ولی ما فکر می‌کردیم اونجا بهشته

.چندین طبقه واسه سکونت برنده‌ها داشت

،فعالیت‌های دختران به دقت مورد نظارت قرار می‌گیره

یه فاکتور اطمینان‌بخش برای والدین نگرانی که .تو خونه‌هاشون هستن

اونا تو یه فضای دلپذیر و در عین حال ....سازمانی زندگی می‌کنند که

.میزان بازدیدکننده‌های مذکر بسیار اندکه

.واقعاً غرق تعجب بودیم

به معنای واقعی از حضورمون تو اونجا .حیرت‌زده بودیم

این هتل، این آمازون .فقط مخصوص زنان بود

.و اکثراً هم دخترا هم‌سن و سال خودم بودن

اونا والدین ثروتمندی داشتن ...که می‌خواستن مطمئن بشن دخترانشون

جایی زندگی می‌کنن که دست مردها .بهشون نمی‌رسه و نمی‌تونن اغفالشون کنن

،و همه‌شون مثل کیتی گیتز ...به مدارس شیک منشیگری می‌رفتن

...و برای باکلاس بودن باید

.کلاه و دستکش و جوراب ساق بلند می‌پوشیدن

...یا مثل کیتی گیتز باید از یه جایی فارغ‌التحصیل می‌شدن

...و منشی مدیران یا کارآموزها می‌شدن

...و خیلی ساده تو نیویورک پرسه می‌زدن

و منتظر می‌شدن تا با یه مرد شاغل .ازدواج کنن

.اسم ویراستار بتسی تالبوت بلکول بود

و یادمه که به من و سیلویا .و جینی لین فشار میاورد

«.می‌گفت «شماها نویسنده‌های ما هستین

.هیچ‌وقت این قضیه رو فراموش نمی‌کنم

«.شماها نویسنده‌های ما هستین»

.یادمه اون موقع همه‌ش در حال خیالبافی بودم

،موهام رو درست کردم ،لباسای خوشگل پوشیدم

.و به اون نمایش مد رفتم

.سیلویا دوست نداشت مدل باشه

.می‌خواست یه فرد روشن‌فکر به نظر بیاد

،اگه به کتاب و هنر و موسیقی علاقه داشتی

.اون زمان این مجله مخصوص زن‌ها بود

«سیلویا در حال مصاحبه با الیزابت بوونِ نویسنده» یادمه سیلویا گفت که دلش می‌خواد .با یه رمان‌نویس مصاحبه کنه

.اون خیلی پشتکار داشت

...قرار بود با وسایلی عکس بگیریم

.که نشون می‌داد دوست داریم تبدیل به چه کسایی بشیم

بتسی یه خوشه ذرت داشت .تا نشون بده که می‌خواد همسر یه کشاورز بشه

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left