The first 192 lines.
جانی: (با لحن ترسناک) دارن میان بگیرنت، باربارا.
بس کن.
دارن میان.
اونا دوست ندارن اینجوری بیدار بشن.
چرا باید اینقدر بدجنس باشی؟
هی، من برادر بزرگترتم.
بدجنس و بیرحم بودن بخشی از کارمه.
خدای من.
دارن میان بگیرنت، خواهر کوچولو.
جانی، داری لوس میشی و دیگه نمیخوام حتی یه کلمه هم از...
همین الان تمومش کن.
تو هیچوقت نمیدونی کی باید بس کنی، مگه نه؟
هیچوقت.
چی شده، باربارا؟ داری میترسی؟
هنوزم ازش میترسی، مگه نه؟
واسه همینه که اینجاییم، مگه نه؟
نه، واسه این نیست که اینجاییم.
یه چیزی بهم میگی؟
چرا باید خودمونو درگیر این مسخرهبازی کنیم؟
چون اون مادر ماست.
نمیتونی حداقل یه روز از زندگیتو بهش بدی؟
یه روز؟
این چهارمین باره که اومدیم اینجا
تو این سه ماه از وقتی که مرده.
الان بیشتر از قبل باهاش وقت میگذرونم
تا وقتی که زنده بود.
و میدونی چرا؟ شروع نکن.
اصلاً نمیشد تو شهر دفن بشه.
نه. این خیلی...
اون میدونست که من باید تو رو تا اینجا بیارم.
واسه همینه که خودشو دفن کرد
دویست مایل دورتر از نزدیکترین لیوان آبجو.
جانی، حالا که اینجاییم. لطفاً تمومش میکنی؟
چی رو تموم کنم؟ حقیقت رو؟
بلای جون پدرمون شد و زود به گور فرستادش،
منو از خونه فراری داد،
و نزدیک بود تو رو هم راهی صومعه کنه.
این حقیقت نداره.
آخرین باری که قرار گذاشتی کی بود؟
به تو ربطی نداره!
تنها چیزی که اون هیچوقت، هیچوقت رانندگی نکرد،
این بود که ۲۰۰ مایل راه بره تا به چیزی سر بزنه.
جانی، لطفاً.
حالا، باید دست از اینجوری حرف زدن برداری.
اینجوری حرف نزن، اینجا نه.
اینجا نه؟
اینجا نه. نه وسطِ...
وسط چی؟
یکم احترام بذار.
میترسی، مگه نه؟
تو واقعاً از این مکان میترسی.
خدایا، تو هیچوقت تموم نمیکنی.
به خاطر خدا، جانی.
حرومزاده!
خدای من، تو عجیبی.
بیا این رو پشت سر بذاریم، باشه، لطفاً؟
فقط تمومش کنیم؟
دارن میان بگیرنت، باربارا.
باربارا.
به خاطر خدا، جانی.
اونا حشریان، باربارا.
اونا خیلی وقته که مردن.
نگاه کن. نگاه کن.
الان یکیشون اینجاست.
اون تو رو میخواد.
داره نزدیکتر میشه...
خطرناک نزدیکه! بس کن، جان!
صداتو میشنوه.
مهم نیست.
اون میدونه که اینجاییم.
حالا دیگه خیلی دیره.
راه فراری نیست.
نه، مادر!
تو حرومزاده.
جانی!
متاسفم،
خیلی متاسفم.
هی... متاسفم.
هی، رفیق، حالت خوبه؟
کاری هست که بتونیم کمک کنیم؟
عجیبه، نه؟
جانی!
نه، جانی!
کمک! کمک بیارید!
لطفاً، برادرم زخمی شده!
هی!
هی، آقا!
لطفاً، ما به کمک نیاز داریم!
لطفاً، آقا، به ما کمک کنید!
نه! نه!
هی!
هی!
هی، کسی اینجاست؟
هی!
الو؟
الو؟
الو؟
الو؟
الو؟
الو؟
الو؟
کس دیگهای هم اینجاست؟
ها؟
اون تو تفنگ ساچمهای دارین؟
تفنگ شکاری، هرچیزی.
نمیدونم.
نمیدونم.
چی؟
نمیدونی؟
نه. هی، هی.
هی، هی.
هی، یالا! یالا!
یالا!
یالا، بریم.
یالا، یالا.
نه! یالا.
یالا!
یا... یالا. نه!
نکن...
بمیر.
لعنتی!
برو بیرون، برو بیرون!
اون کیه؟
میشناسیش؟
اشکالی نداره.
اشکالی نداره.
کاری رو کردی که مجبور بودی بکنی.
هیچکدومشون رو میشناسی؟
اونایی که بیرونن؟
این خونهی تو نیست؟
اینجا زندگی نمیکنی؟
ببین، با من حرف بزن، دختر.
ماشین داری؟
ها؟ ها؟
من دارم...
ماشین داری؟
من دارم... نه، برادرم...
وای خدای من.
پنجرهها.
اونها اونقدر قوی نیستن که بتونن در رو بشکنن،
اما میتونن از شیشهی پنجره رد بشن.
لعنت به تو!
لعنت به همهتون!
کامیون بنزین نداره.
نمیتونیم این ریسک رو بکنیم که سوخت تموم کنیم
این وسط، ناکجاآباد.
اینجا پناه میگیریم،
امیدواریم کمکی برسه.
اسم من بِنِ.
اسم تو چیه؟
باربارا.
باربارا؟
آره.
حالا، ببین باربارا،
نمیخوام اینجا از هم بپاشی، میفهمی؟
دیدم اونجا چیکار کردی.
میدونم وقتی لازمه، میتونی بجنگی.
خب، الان باید بجنگی، همین الان.
با افکارت بجنگ،
با احساساتت بجنگ.
بجنگ تا قوی بمونی،
تا بتونی درست فکر کنی.
چه خبره؟
نمیدونم.
هیچکس نمیدونه.
رادیو تو کامیون.
همش چرت و پرت بود،
مثل همیشه.
مردم سعی میکنن جوری نشون بدن که انگار میدونن چه خبره.
اونا واقعاً هیچی حالیشون نیست.
مثل همیشه.
یه نفر میگفت...
زندانیهای فراری از هنسی.
یه نفر دیگه میگفت یه نوع نشت شیمیاییه
که همه رو دیوونه کرده.
اونا هیچی حالیشون نیست.
چطوری توضیح میدن
یه مردی که با گردن شکسته راه میره...
یه مردی که پر از سوراخ گلولهس
و هنوز داره میاد سمتت؟
کلهخرها.
اون پایین تو شهر اوانز،
رفته بودن خوشگذرونی با تفنگ و شیشهمشروباشون.
یه مشت کلهخر هم داشتن تلاش میکردن جمعشون کنن
و بندازنشون پشت وانت.
انگار که میدونستن میخوان باهاشون چیکار کنن.
۱۰ تا رو داشتن،
۲۰ تاشون پشت اون کامیونت بود.
درو باز کردن که یکی دیگه هم بیارن تو.
مثل سوسک ریختن بیرون از اونجا.
گندش بزنن.
من تو یه غذاخوری بودم.
No comments yet. Be the first to leave one.