The first 200 lines.
قسمت 28
!چی ؟
...تا کجا رفتی
.پدر،خودتون گفتین بگم ، بنابراین منم هرچی بود گفتم
چطور جرآت کردی همچین پیشنهادی رو مطرح کنی؟
چرا ؟ نمی تونم؟
! مسئله این نیست که بتونی یا نتونی ؟
. اگه پدر، شما اراده کنید حتماً شدنی میشه
. مجبورم اونقدر بگیرم که جلوی شکواییه ی طلاقم رو بگیرم
! منو نخندون
،فقط آزادی برادرت
.نتیجه ی مذاکره است
. حتی اونم برام سخته
. نه ، نمی تونم اینکارُبکنم
،اگه قرار بود بخاطر آزادی برادرم پا پس بکشم .اینکارُ حتی شروعم نمی کردم
.حتی آزادی برادرت ، تعهد خیلی سختیه
. به قربانی کردن یک عده ی دیگه نیازداره
اینکه پدر یوجین باشه یا ،کس دیگه ای از گروه
. مسئله ایه که ما باید سرش بحث کنیم
. وتو انتظار داری همینجا سریع ماهی بگیری
. اینو نشنیده میگیرم
.پس من مطرح کردن شکواییه ی طلاقُ ادامه میدم
.در هر صورت ،پدر، چیزی برای ازدست دادن ندارم
چی؟
...تو...تو
آخه تو با چه اعتمادی اینطوری عمل می کنی؟
چی داری ؟
! بگو
چه کارت مخفی ای داری که به ما نشون نمیدی؟
تو،چیز دیگه ای داری؟
. خوش اومدین
.سلام رییس
...چرا تو
اینجا چکار می کنی؟
. باعث افتخاره که شمارو دوباره دیدم،رییس
.من به عنوان نماینده ی قانونی خانم اینجا هستم
چی؟ نماینده ی قانونی؟
اَ...ه! چت شده ؟
آخه ، چرا اینطوری می کنی؟
.عزیزم
عزیزم،چرا اینطوری می کنی؟
،بعد از دیدن مادر یوجین
مگه چی گفته که اینجوری می کنی؟
!خواهش می کنم عزیزم
.عزیزم . عزیزم. عزیزم...نه...اون...نه
. اون نه. اون چینی سلطنتیه اصله
.من تو حراجی به قیمت 12بیلیون ون خریدمش
.من اونوبرای آخرین تولدت خریدم و گذاشتمش اونجا.فوراً بذارش
... خواهش می کنم، مهم نیست چقدر عصبانی ای ، اون نه
چکار کنم؟
. ای وای ، حالا چکار کنم؟ 12 بیلیون ون
. ما یه توله ببرُ گرفتیم و بزرگش کردیم
ما ... یه توله ببرُ...گرفتیمُ بزرگش کردیم . منظورت چیه ؟
درمورد چی حرف می زنی؟
، تو
!بیهوده زندگی کردی
یعنی چی بیهوده زندگی کردم؟
،) انجام یک تحقیق سرسری درمورد اون شخص و تصورش به عنوان یک شیشه مربا (خودشیرین
. منم خیلی بی دقت بودم
!درمورد چی حرف می زنی ؟
گفتم درمورد چی حرف می زنی ؟
الان چی گفتی ؟
. گفتم نمی خوام برگردم خونت
. این مزخرفاتُ بس کن
. برو تو . برو تو و وسایلتُ جمع کنُ باهاشون خداحافظی کن
. امروز همه برای ملاقات ازدواج (مراسم خواستگاری)مین جونگ رفتن
. هیچکس خونه نیست . همینجا حرف بزن
دوباره چی شده ؟
چی ؟
. امروز مادرت زنگ زد
مادر من ؟
. بله
،به محض برداشتن تلفن شنیدم ،تو بی ارزشی
"کودنی و هیچ هوشی نداری،مثل یه خری بدترکیبی"
اگه برای یک لحظه عقلتُ ازدست بدی" "، آدم عقب افتاده ای هستی که نمی تونی تصمیم بگیری چی بگی و چی نگی
،و توهینهای بیشتری که بهم گفت
... ته ووک ، من واقعاً
. باشه . من به جای مادرم ازت عذر می خوام
... اما
. من ، نمی تونم با همچین احساسی بیام به خونت ، ته ووک
بخاطر حرفهای بی ملاحظه ی مادرم ؟
، من، واقعاً
. از مادرت و خانواده ت خیلی می ترسم
. فکر نمی کنم بتونم دوباره برگردم اونجا . واقعاً فکر نمی کنم بتونم دیگه تحمل کنم
، حتی کسی مثل زن داداشت نتونست تحمل کنه و گذاشت رفت
. چطور می تونی ازم بخوای که برگردم و تحمل کنم
خب ، تو می خوای با من چکار کنی؟
برای همین ، می گی که واقعاً می خوای ازم طلاق بگیری؟
. بهت گفتم ، که طلاق امکان پذیر نیست
. و جدایی به این روش کاملاً غیر قابل قبوله
پس می خوای چیکار کنم ؟
ازم می خوای به اون جهنم برگردم ؟
. ببین
، تو 4 روز در هفته خونه نیستی و حتی اگرم خونه باشی فقط می خوابیُ برمی گردی بیرون
توی اون خونه ای که دیگه حتی جاریمم نیست ، ازم می خوای تمام روزُ با مادرت تنها باشم؟
، من دیگه نه کارمُ دارم ، نه سرگرمی ای ، و بدون هیچ وقتی برای خودم
،همه ی روز کارِخونه انجام بدم
، مجبورم وقت بگذرونم و همه ی عصبانیت و توهینهای مادرت ُ گوش کنم و فقط تحمل کنم
میخوای منو نویسنده مشهوری بکنی؟
استفاده از تمام نفوذ خانوادت برای خریدن همه ی کتابام ؟
فکر می کنی اینجوری می کنم چون نمی تونم یک نویسنده باشم؟
فکر می کنی به این دلیلِ که نمی تونم کارمُ بکنم؟
! پس ، آخه چته ؟
. تو که اینطوری می کنی واقعاً مشکل
. تو حتی نمی دونی که من واقعاً چی می خوام
. حتی اگرم بدونی ، تنها آنچه رو که ظاهرِ می دونی
و بعدش مجبوری ملاحظه ی منُ بکنی . این همه ی چیزیه که تو می دونی ؟
این همشه ؟
، مثل این میشی که
.انگار مادرت بهم فشار وارد می کنه
،خب
دنبال جای دیگه ای برای راحتیت می گردی؟
منظورت چیه ؟
آخه منظورت چیه ؟
.هیچی
! بگو
، از وقتیکه اومدم اینجا حرفات عجیب غریب شده
. اینکه دنبال آسایش در جای دیگه هستم
آخه دقیقاً منظورت چیه ؟
. هیچی
! بس کن
. ته ووک
. خوبه . یک هفته ی دیگه بهت وقت میدم
، به مادرم میگم بخاطر آماده سازی مقدمات عروسی مین جونگ
. باید یک هفته ی دیگه تو خونه ی خواهرت بمونی و کمک کنی
، اما فقط یک هفته
. بیشتر از این اجازه نداری
. فقط بدون
. ته ووک
. بریم داخل
. به مادرت سلام می کنم بعد میرم
چیه ؟
. بس کنین
. مادر، من اومدم
برای چی اومدی خونه ی ما ؟
. مامان ، گفتم بس کنین
. تو واقعاً خوش قلبی، دختره ی احمق
بعد از کاری که باهات کرد، چی انقدر عالیه که رفتی بیرون تا ملاقاتش کنی؟
. عزیزم ، اگه سلام کردی ،برو خونه
. زودباش برو
. چیکار می کنی ؟ زودباش برو
. پس مادر ، من میرم
خب ، اون عوضی چی گفت؟
. گفت متأسفه ، و اینکه اشتباه کرده
. اشتباه ، چه مهملاتی
. بهش بگو حرفهایی نزنه که حتی درست به نظر نمی رسه
. مامان
. مردا با زنا فرق دارند
، حتی اگه یه زن با یه مرد قرار میذاره انگار که زندگیش بهش وابسته است
، وقتی جدا میشه و مرد دیگه ای رو می بینیه تمومه
. مردا نمی تونن زنی رو که درگذشته باهاش قرار میداشتنُ فراموش کنن. مردا اینن
، درقلبش ، همیشه زن دیگه ای هست
برای چی می خوای بقیه ی زندگیتُ با همچین مردی بگذرونی ؟
. گفته که می خواد اونو بگذاره کنار
پس باید چکار کنم ؟باید بزنمشُ بهش بگم بذارش کنار؟
یا اگه اونو نذاشت کنار، بگم می میرم؟
. قبل از اینکه من باهاش قرار بذارم اون توی قلبش بوده
چیکار می تونم بکنم؟
. منم دارم دیونه میشم که نمی تونم درموردش هیچکاری بکنم
حتی اگه شما اینطوری کنین، به من میگین که باهاش ازدواج کنم یا نه ؟
! فقط ولش کنین
میخوای فقط ولش کنی و نادیده اش بگیری؟
اگه نادیده اش نگیرم، چکارکنم ؟
! مجبور نیستی باهاش ازدواج کنی ؟
! مامان
. اون عوضی ،از همون اول ازش خوشم نمیومد .دوست داشتم بهتر از این باشه
چراباید بخوبی به هر چی میگه گوش کنیم؟
، اونموقع که حتی یکبارم شرایط ما رو نپذیرفت
، درصورتیکه هیچی نگفت ، که درتمام این مدت زن دیگه ای رو توی قلبش خاک کرده بود
غیر از این ، چی می تونه بزرگترین علت رد صلاحیتش می تونه باشه؟
. دوست دارم بهتر از این باشه . فقط مجذوبش شدی
! مامان
... اُه ... اینطوری
، دخترمون کمبودهای زیادی داره
، وشما با کمال میل همینطوری پذیرفتینش
،واقعاً ، واقعاً
. ممنونم
. باعث خوشحالیه منه
شما دخترتونُ به زیبایی بزرگ کردین در
25سال گذشته، چه کمبودی می تونه داشته باشه؟
. خیلی ممنونم
. میشنوی چی می گن ، ما بیشتر ممنونیم . ممنون ، رییس
. رییس؟ اُه ،نه
، راحت باشین
. و بهم بگین مادربزرگ یِسول
اینجا
رییس نیستم بلکه به عنوان مادربزرگ یِسولم ، اینطور نیست؟
... آ، بله . اما بازم
راستش ، برای من ، که به عنوان یک رییس زندگی کردم
. آسونتره نسبت به اینکه به عنوان مادربزرگ یِسول زندگی کنم
، وقتی یِسول بچه بود
والدینشُ از دست داد و من تنها بزرگش کردم،به خیال خودم
تمام انرژیمو صرف کردم
تا خوش اخلاق و آبرومند تربیت بشه ، اما
حقیقتش ،من که می بینم
، از جاییکه توسط مادربزرگش بزرگ شده
. ممکنه کمبودهای زیادی داشته باشه
، هرقدر که می تونین
حتی اگر نواقص یِسول منُ دیدین
. لطفاً اونو با قلب فهیم و سخاوتمندانه تون درک کنین
No comments yet. Be the first to leave one.