The first 187 lines.
..خب، به پايان آمد اين داستان
"آخرين قسمت از "به يغما بردن بابل
سه سال فيلمبرداري طول کشيد
تجربه مهيجي بود
اينبار نوبت تهيه کنندگي ،"زنم، "لوريا سمکيک
کسي که نقش "سينتيا" رو بازي ميکنه و خيلي وقته ديگه زنم نيست
دريک اسنوفيلد" کسي که نقش" دون" رو بازي ميکنه"
دينش رو به بودايي تغيير داد
و "مارتي کمنچي" بدون دارو از پاي دربياد
ولي داستان اينه يک اپراي باشکوه از دو زندگي
زندگي کردن در ترس و آرزوهاي دست يافتني
يک چيز جالب و عالي ديگه هست
هميشه اين اتفاق نمي افته که ردا بر تن کنم
و با شکوه تمام راوي گري کنم
شاعرها معمولاً تو نمايش خودشون نميرن
معمولاً ايمجوري ـه ولي عوامل و بازيگرا زيادي اصرار کردن
امشب شما من رو نقش شان ايان" مي بينيد"
نقش کوتاهي هست ولي دادن بهترين لذت زندگي
يک نفرکوتاه نيست؟
اميدورام از تبليغات لذت ببريد
بدون هيچ حرف اضافه ي ديگه ايي
از قسمت اخر "بهيغما بردن بابل" لذت ببريد
...آنچه در "به يغما بردن بابل" گذشت
اسم من "دون موراهاوس" ـه و اين داستان من جزو داستان هاي حماسي ـه
ببين، بابا يکي داره راه ميري
از الان به بعد فاميلت "مورهاوس"ـه
از اخرين بار که بوسيديم خيلي گذشته
نميخواي ببوسي؟
دون"، ما نفت پيدا کرديم"
ميخوام شما رو به بانو "ان يورک" معرفي کنم
داري با آتيش چکار ميکني؟
من بچه رو نجات دادم
من هروئين رو شکست دادم نميتونم تو رو شکست بدم
"من دارم ميميرم "دون
!نــــــــــــــه
ميخوام تو شرکت رو بچرخوني
اون داره ما رو تعطيل ميکنه
از "دون مورهاوس" متنفرم
اون پدرته
به شاهت بگو ما بيد بمب هسته ايش رو به دست بياريم
اين زندگي منه يا هر چيزي که ازش باقي مونده
دون" عزيز، با آرزوي بهترين ها"
... به نظر ميرسه شرکتمون داره
به نظر ميرسه شرکتمون داره از بين ميره
من به هيئت مديره دروغ گفتم
و گفتم که "وينستون" يه معامله با عراب کرده
ولي معامله ايي در کار نيست
ما با بنزيني شدن دووم نمياريم
مگر اينکه بتونيم نفت رو پالايش کنيم
نفت "مورهاوس"، شرکت ـمون
شرکتي که پدرمون بنا کرد داره ميميره
دلم واست تنگ شده ميدونم شرايط تغيير کرده
ميدونم که ما هيچ وقت دوباره هم
رو تو اين دنيا نميبينيم
ولي دلم واست تنگ شده و بهت نياز دارم
8 سال تمام ما اين بازي رو ادامه داديم
تو تحقيقات رو ميچرخوني و توسعه ميدي
و منم کسب و کار رو ميچرخونم
کي پايان کار خواهد بود؟
بايد ببينمت
حداقل به فکر شرکتمون باش
عاشق هميشگيت
"سينتيا"
بابا
چشمات خيسه
يه جور غمه که هيچ وقت از بين نميره
...نه، ن نه وقتي که تو کنارمي
باعث خوشحاليم ميشي
نميدونستم بدون تو چکار کنم
تو چراغ زندگيم هستي
نور که خاموش بشه منم بايد محو بشم
دوست دارم، بابا
منم دوست دارم
کجا بودي؟
چرا عادت نميکني
که فرق کردم؟
چند روزه منتظرت هستم
اگر بدجور ميخواي بدوني
داشتم "مورهاوس" رو نجات ميدادم
چطوري؟
خوش گذروني تو کشتي با شاه ايران
"با چندتا در و داف از مجله "فلوز
رضا"، شاه؟" اون که جزو اُپک نيست
قدرتي نداره - به زودي داره -
به زودي قدرتي که لازم داره رو به دست مياره
ازت خواستم که معامله ايي با اعراب ترتيب بدي
...و به جاش به جاش ميري تو کشتي خوش ميگذروني
تو مديترانه با يه آدم ديگه
و با "فولزهاي" مجله "اسنوز"؟
چه قدر حساسي مامان
کشتي سواري کوچيکم شرکت رو نجات ميده
و چرت زدن با
آدم هاي مجله "فلوز" بود
چکار کردي؟ - حالا، حالا -
،سوپرايز بزرگ مگه نه؟
راستي
ما شاه رو به سالگرد امسالمون دعوت کرديم؟
خب، البته که آره
من دعوت نامه اش رو با تلگرام فرستادم
اون نمياد تاحالا که نيومده
اون مياد
قول ميدم که مياد
ويستون"، سعي کن درک کني"
نميتونستم به عموت بگم پدرت هست
الان واسم مهم نيست
اين کار اشتباه بود و الان ميفهمم
بهم گوش کن
وقتي که من اين شرکت رو خلاص کردم
...شرکتي که تو و پدرم
منظورم اينه "پدرم" که زد نابودش کرد
تو رو ميندازم بيرون
کارت اينجا تمومه
و واسه پدرم نقشه هاي بزرگتري دارم
خيلي، خيلي، خيلي
خيلي، خيلي نقشه هاي بزرگتري
"من و "سينتيا مورهاوس يه توافقي کرديم
که من در صورتي براي شرکت کار ميکنم
که اون در کارم دخالتي نکنه
بعد از آخرين نامه اش
فکري به سرم زد که اون ميتونست اين معامله رو حفظ کنه
فکري به سرم زد که من ميتونستم اين معامله رو حفظ کنم
...و بعد
،يه روز تنها جلوم ظاهر شد
خب، سلام غريبه
شدم غريبه؟
شايد تو قلبم نشدي
قلبم منم خونه ي توست
اين بوي "پاريسيون نوير" هست؟
يادت هست
يکي از آرزوهايي که فراموش نميشه
آرزوي پاريسي
بيا، من يکم خوراکي و رو انداز
و کوزه ايي از شراب انگور اونور دارم
بيا
قصد داري بهم بگي چرا اين همه راه اومدي
يا کمي از شراب سرخ رو
براي اينکه جرات حرف زدن پيدا کني ميخواي؟
شراب قرمز؟ عاشقشم
دون" من ميترسم"
چي شده؟
موضوع "وينستون"ـه
معتقدم اون ميخواد يه جوري بهت آسيب بزنه
بريزم؟
بله، لطفاً
...حالا
بهم درمورد پسره "وينستون" بگو
پيچيدس
ديوونه شده و من واقعاً ميترسم
اون شبِ توي "سنفرانسيسکو" رو يادت مياد؟
اينگار که ديروز بود - ...خب -
...اون
...تو
...اون پسرم
من فقط ميترسم بهت آسيب بزنه همين
خيلي تحت تاثير قرار گرفتم
نميدونستم اينقدر اهميت ميدي
دون"، هيچ وقت از دوست داشتنت" دست برنداشتم
خيلي دير شده؟
"سينتيا"- "دون"-
با "مارين" و الان با تو
همه چيزي که هميشه ميخواستم رو دارم
مارين" چطوره؟"
اون فرشته ي منه، نور راهنمام
"سخت ترين کار، دفن کردنت بود، "مارين
من بايد زير اين زمين سياه
خوابيده باشم
نه تو
لعنت بر طبيعت که
ما رو سردرگم کرده
براي انکار چيزهاي زيادي که ...زندگي در قلبمون
تنفس ميکنه، همه بشريت رو انکار ميکنه
احتمالاً اين عشقه
اين از بزدلي من بود که در مواجهه با عشق واقعي
پاياني فرومايه نصيبم کرد
نميتونم تحمل کنم
اين چه قلبي هست که هنوز
باعث ميشه زمين به چرخشش ادامه بده؟
چه نيروي بي رحمي ست که اين روز
ما رو در حالي که بايد از پيوستن بهش .. دست برداريم در
تو سکان شده؟
نميشه زمين در اين
روزها پيشدستي کنه ولي براي تو
نميشه خواب ابديت رو تقسيم کنه؟
!من ميتونستم اين کار رو بکنم
مثل پاپتوس من زنجيره اي براي ابديت
تا صخره سرد
که با اشک شاهين در وجودم معاوضه بشه
No comments yet. Be the first to leave one.