The first 200 lines.
...آنچه در "بیگانهها" گذشت
.همونطور که خواستیم آزادانه زندگی کردیم
!"گِد-گِدیا" - !"گِد-گِدیا" -
،خب، حالا که مجور معدنکاوی گرفته شده
.- باید اونا رو از زمینهامون بیرون کنیم ...- فکر نمیکنم هیچکدوم از شما آقایون
....بدونین که چیکار دارین میکنین
.بهتره با این آدما در نیفتی
.10زمستون گذشته، و یهو یه روز پیدات میشه
.اینجا خونهی منه
،پیشگویی میگه اونی که بازگشته .بِرنین خواهد شد
.از حکومتِ تو تقدیر میکنیم، مادر
.امشب جایگاهم رو به تو نمیدم
.- تو برنینِ برحق هستی .- من برنین هستم
حالا قدرتهات کجا رفته؟
،اون دنبال یک مقصر میگرده و در حال حاضر
.اون یه نفر تو هستی
!ایلون
،وقتی به اینجا برگشتی .تنها چیزی که آوردی، سم بود
.تا حالا یکی از شماها رو ندیده بودم
- میخوای کاری بکنیم؟ - پول داری؟
باید بگم بهترین شراب فارلی هستش . که تا حالا ساخته شده
چقدر میشه؟
مشروب خوردی؟
.تایلِر
.داشت از مونشاینِ مردمِ بالا میخورد
منظورت کوهِ "شی" هستش؟ یعنی شرابِ فارل؟
،حتماً تا آشپزخونه اومده دنبالم
.همونجا که اون کار رو کردم
.همونطور که گفتم، یادم نمیاد
خب چی یادت میاد، تایلر؟
.توی مهمونی بودم، میرقصیدم
.بعدش هیچی
- مواد هم زده بودی؟ .- لازم نیست به این سوال جواب بدی
.من مواد مصرف نکرده بودم
مشروب خورده بودی؟
.بله
.مونشاین
باشه. چیز دیگهای نیست؟ ویسکی؟ آبجو؟
.- نه ..."- و یکی از دوستانت به نام "کولین
.میگه که تو احتمالاً یک یا دو تا آبجو خوردی
- این رو یادت نمیاد؟ .- نه
.پس دوستت میگه تو مشروب میخوردی .تو هم یادت نمیاد
.احتمال داره مواد هم زده باشی
ولی شاید اون رو فراموش کرده باشی؟
کلانتر، چرا ازش نمیپرسی که مونشاین رو از کجا جور کرده؟
...جناب وکیل، هر دو میدونیم که مونشاین
.باعث نمیشه که آدمها بقیه رو بکشن
اون رو از همون یارویی که همیشه .توی مرکز شهر هست گرفتم
.همونی که توی مرکز شهر میگرده
.این واسه من مثل خرید مواد میمونه
.خب فکر کنم گفتی که تو مواد نمیزنی
.گوش کن، من پدرم رو کشتم
.میفهمی؟ بابام رو کشتم و عاشقش بودم
.بسیار خب
.متوجهم که این برات خیلی سخته، پسر
.تا همینجا کافیه
.کلانتر
،وقتی با چاقو بهش ضربه زدم
.اون مرد، بابای من نبود
.الان یادم میاد .میتونم اون رو توی آشپزخونه ببینم
.بدنش در آتش میسوخت
خب، اگه بابات نبوده، پس کی بوده؟
.شیطان
.داره دروغ میگه
.آخه نمیخواد کسی بفهمه که شیشه مصرف میکنه
.آره اینطور به نظر میاد
.میتونم بیشتر بهش فشار بیارم
.من نیازی نمیبینم
.لاستی برگشته، فا
.باید یه درسی بهش بدیم
.فکر کردم منظورم رو بهت رسوندم
حالت چطوره، فاستر؟
.زیاد خوب نیست
.پسرم مُرده، مادرم هم مریضه
.همهش به خاطرِ بازگشتِ تو بوده
.حالا قبل از اینکه داغونت کنم از اینجا برو
.داداش، بابت پسرت متاسفم
،ولی من کار کار خودم رو میکردم .و حالا عضوی از این خانواده هستم
.هممم
.درست میگفتی
در مورد؟
،میخواد من رو بکشه .حداقل من اینطور فکر میکنم
چی میخوای، عیسا؟
اینجا مال توئه؟ حالا درمانگر شدی؟
.یه سوال ازت پرسیدم
.فقط میخوام حرف بزنم
با کی؟
،با دخترِ برادر عموی پسرعموم
.اگه درست یادم باشه
.عیسا فارل
.فاستر
چه کاری میتونم برات بکنم؟
...ببین، فقط میخوام بدونی
.که من با تو یا "فا" دعوایی ندارم
کی گفته داری؟
.آره و نه، نه و آره. فهمیدم
.باید گورت رو گم کنی
.جدی میگم
.امیدوارم بودم چیزی برای خوردن پیدا کنم
هیچ غذایی درست نکردی؟
...فقط دارم میگم
.اون 6 ماه توی قفس بوده
- که چی؟ - که چی؟
،ما آزاد هستیم، فاستر .ولی معنیش این نیست که قانون نداشته باشیم
،فا نباید هر کاری دلش میخواد بکنه ."اونم بدون اجازهی خانمِ "رِی
.آره، ولی اون هم توی خیالاتِ خودشه
.پس یه جلسه بذارین
.کاری که یک برنینِ واقعی میکنه .به فا نشون بده که چطور باید این کار رو بکنه
چرا تو اینقدر به این چیزها اهمیت میدی؟
چون من هم به اندازهی تو .میخوام که اون بره
ولی تو الان برنین هستی، مگه نه؟
پس چرا داری وقتم رو با این حرفها هدر میدی؟
.چون همه مثل من میخوان که اون بره
.ولی میخوان که این کار رو درست انجام بدی
یه جلسه برگزار کن، بعدش دیگه .نیازی نیست نگران این موضوع باشی
.واسه همیشه میره
ایدهی اون بوده؟
.چون اون حتی همسرت هم نیست
.اون هیچ ربطی به این موضوع نداره
.قبلاً فکرش رو کردم .با اونا صحبت کردم
- با کی صحبت کردی؟ .- بزرگترها
.ظهر میان اونجا
،اونا میخوان از خودت بشنون
.به روشی که درسته، فا
.من نیازی به هیچکدوم از اون کارها ندارم
.من برنین هستم
.پس ثابت کن
...من این جلسه رو
...از طرف "فا"ی خودمون، فاستر فارل ششم
.برگزار کردم
.باشد که خداوند به این خانواده و سرزمین برکت دهد
...مادر عزیزم
.وقتی دچار بیماری شد، من کنارش بودم
.من دستهای نازنینش رو گرفته بودم
...و به من گفت که بیماریِ اون
.باعث شده که اون شب از تحویل شاخهی بلوط بترسه
...و بعد من رو به اسم حقیقیم صدا کرد
.برنین
...میدونم که همتون شنیدین که من گفتم
.که اون قدرتهای قدیمی، همهش اراجیف هستن
...ولی وقتی با من حرف میزد گفت
...در ذهن خودش
.شیطانی رو دیده که در میان ما تجسم یافته
...و اسمش
.عیسا فارل است
...پس از شما درخواست دارم، از طرف همهی ما
.این مرد برای همیشه تبعید بشه
.- اون به اینجا تعلق نداره .- درسته
.حرفی که پسرعموی من زد، درسته
.من عیسا فارل هستم
.این هم حقیقت داره که فرار کرده بودم
،حدوداً 10 سال پیش این کوهستان رو ترک کردم ...و آره
.گم شدم
،دزدی کردم، دروغ گفتم .دغلکاری کردم، گناه کردم
در ساختمونی زندگی کردم .که 150 متر ارتفاعش بود
،با افرادِ به اصطلاح مقدس .دروغگوها و همهی اونا زندگی کردم
،پول در آوردم
.اون رو خرج زنها کردم
.میدونین، دنیای اونا سرشار از تاریکیه
...از نظر اونا، هیچ احترامی برای
.بیگانههایی مثل ما وجود نداره
،وقتی به ما نگاه میکنن، یعنی به این کوه
...اونا ما و بچههاموم
.و زندگیای که قراره اینجا باشه رو نمیبینن
،اونةا درختهای شکوفهدار
.صخرهها و آبهای خنک و تمیز رو نمیبینن
...چیزی که میبینن، میلیونها دلار پول هستش
.که در انتظار استخراج و سوختهشدن هست
...وقتی خانم، این رو به من نشون داد
.فهمیدم که چرا بینِ اونا گم شده بودم
.و چرا باید به خونه برمیگشتم
...پسرم
،ایلونِ قشنگم، پسر عزیزم
.به خاطر این خائن کشته شد
.یک روز نگذشته بود که مادرم بیمار شد
...حالا چقدر باید این گمشده بد شانسی برامون بیاره
تا بفهمیم که باید بفرستیمش بیرون؟ ها؟
- چقدر دسگه؟ .- اون رو بفرستین بیرون
،اون چیزی جز یک بدشگون نیست .که ترس رو به جون ما انداخته
.حالا بفرستینش پایین، و الان این کار رو بکنین
.فاستر درست میگه .و اون برنین هستش
.هنوز نشده
...عیسا فارل در مقابل خواستهی برنین
.حرفهای خودش رو گفت
،و این اختلاف بین دو خویشاوند صورت گرفته
.نه بین ما
.این جلسه نمیتونه در مورد سرنوشت اون تصمیم بگیره
دارین میرین؟
پس ترسو هستین، غیر از اینه؟
.همونطور که گفتین، این یک سالهی خویشاوندی هستش
.پس بذارین مثل خویشاوندها مشکل رو رفع کنن
و اون روش چی هست، خواهر؟
.روش قدیمی
.- یک مبارزه .- مبارزه
،اگه این عیسا شکست بخوره .دیگه یکی از ما نیست
ولی اگه در مقابل یکی از قویترین ،افرادِ ما دووم بیاره
.میتونه بمونه
عیسا فارل، تو موافقی؟
.بله
.مبارزه در روز تربیع [[وسط نیمه اول ماه
No comments yet. Be the first to leave one.