The first 200 lines.
قبلاً
از پروژه اسکندریه خبر داری؟
یه پروژه برای بقاست. چرا ما؟
ما انتخاب شدیم.
تقریباً همه.
کی اون پروژه لعنتی رو طراحی کرد؟
یکی که فهمید شتابدهنده ممکنه خراب بشه.
اون نابغه یه اسم داره. دکتر اشنایدر.
و این فامیلی؟ دیگه خواهر و برادر نیستیم، سالومه.
حتی اگه اتفاقی برام افتاد، اگه ناپدید شدم، بهم قول بده...
پس اون چیزی که اون روز گفتی راسته.
چی؟ اینکه همیشه عاشقم بودی؟
بله، من شما رو زن و شوهر اعلام میکنم.
تو با سالومه درباره آپارتمانهای خیالی حرف میزنی.
و درباره بچهدار شدن، ولی بهش نمیگی مریضی.
من بچه تو رو باردارم و تو داشتی یواشکی میمردی.
من نمیتونم با مردی باشم که بهم دروغ گفته.
من عاشقتم، جولیا.
کاش بیشتر میشناختمش، تا باهاش صبحونه میخوردم و میخندیدم.
سالومه، فکر کنم عاشقشم.
با من ازدواج میکنی؟
آره، میخوام باهات ازدواج کنم.
من قبول میکنم. زنده باد زوج جدید!
تازه ازدواج کردند
اون یه بوسه برای حواسپرتی بود. و بدون احساس.
منم همینو میگم. بدون احساس.
اگه میتونی اینقدر مهربون باشی که از یه بچه مراقبت کنی...
چرا اصرار داری احمقی باشی که فقط برای دیدن سینه، وانمود میکنه دکتره؟
فکر کنم احمق بودن آسونتر از قهرمان بودنه.
به جو هاو خوش آمدید، آخرین هتل دنیا.
مکس جونمون رو نجات داد.
داری ضعیفتر میشی، گامبوا.
تو کی هستی لعنتی؟ مافوقت.
جولیا از همه سوابق نگه میداشت.
اگه به عنوان قاچاقی اومدی اینجا. چطور ممکنه ازت سابقه داشته باشیم؟
اسم من روبرتو رابرت اشنایدره.
من اولیس هستم. گارمندیا.
ما همدیگه رو میشناسیم؟ نه.
این همه مزخرفات چیه؟
اون خولیان د لا کوادرائه. تو بخشی از پروژه اسکندریهای.
دنبال چی میگردی؟ دنبال پدرم میگردم.
خولیا د لا کوادرا رو توی ستاره قطبی پیدا میکنی.
اگه دوباره همدیگه رو دیدیم، طوری رفتار کن که انگار هرگز همو ندیدیم.
به پروژه اسکندریه خوش آمدید.
رازت هنوز امنه. هیچ کپی یا سابقه دیجیتالی وجود نداره.
برو و با دخترت خوشبخت زندگی کن.
و هر روز بهش بگو دوستش داری و هیچ رازی وجود نداره.
اون با قصد کشتن ما اومده بود روی کشتی و تو میشناختیش.
و تو به هیچکس هیچی نگفتی.
خبر دارم. به نظر میاد یه دشمن جدید داری.
ما یه سیگنال رادیویی از یه هواپیما دریافت کردیم.
اینا مختصات خشکیه.
برای اینکه مطمئن شم برای خدمهام برمیگردی...
...دخترت تو ساختمان میمونه.
تغییر برنامه.
آینوا با ستاره قطبی به خشکی میره.
و من اینجا میمونم تا برگردن دنبالمون.
میدونم داری گوش میدی.
فقط میخواستم خداحافظی کنم.
من اشتباهی سوار این کشتی شدم.
من نباید اینجا باشم.
همه چی خوب میشه.
کاپیتان!
ستاره قطبی آماده حرکته.
خدمه!
به سمت خشکی حرکت کنید!
وقتی در آستانه مرگی، زندگیت جلوی چشمات رژه نمیره.
و یه تونل نور نمیبینی.
خیلی مشغول پیدا کردن راهی برای زنده موندنی.
وقتی در آستانه مرگی،
همه چیز به ترتیبی خاص اتفاق میفته.
اولش مقاومت میکنی و با تمام وجودت میجنگی.
بعد مغز کنترل رو به دست میگیره.
و بعد... هیچی. بدترین قسمت مرگ برای زندههاست.
اونا زندگی تو رو یادشون میاد.
تو مراسم خاکسپاریت گریه میکنن.
و روزها تو هر راهرویی تو رو به یاد میارن.
در مورد من،
غمانگیزیش اینه که هیچکس منو به یاد نمیاره.
هیچکس نمیدونه من چطورم.
هیچکس نمیدونه چی دوست دارم.
و هیچکس اسم واقعی منو نمیدونه.
من دارم میمیرم.
همه برای کس دیگهای عزاداری میکنن.
و روی سنگ قبرم اسم دیگهای نوشته میشه.
یک روز قبل
صبح بخیر.
صبح بخیر.
میشه یه قاشق داشته باشم، لطفا؟
یه قاشق.
صبح بخیر، بچهها.
حالا تو دوست مایی؟
یادت باشه که اولیس، دوست ما، به خاطر تو تو اون ساختمون گیر افتاده.
تو بهش گند زدی.
ما اینجا یه خانوادهایم.
اگه فکر میکردی بلیط درجه یک داری...
...درست فکر میکردی.
تنهایی خوش باش.
لعنتی!
چی؟ برو کنار!
وای! سکته کردم!
من؟ داری چیکار میکنی؟
چیزی شده؟ نه، اصلاً.
اینجا چیکار میکنی؟
این موقع همیشه تو آشپزخونهای و من ندیدمت.
اومدم ببینم اتفاقی افتاده.
اما میبینم که حالت خوبه.
من میرم بالا.
تو نیومدی ببینی من خوبم. منظورت چیه؟
نیومدی. معلومه که اومدم.
چه دلیل دیگهای میتونستم داشته باشم؟
اومدی اینجا که دستشویی کنی.
چی داری میگی؟
با این همه دستشویی تو کشتی...
میام از مال تو استفاده کنم؟ جولیان!
من تو رو میشناسم. این که مشکلی نیست.
تو فقط تو دستشویی خودت کارتو میکنی و این ۱۸ ساله که همینطوره.
دیگه نه.
دیگه نه؟ ولی هنوز هر صبح میای.
کبریتها همیشه کار نمیکنن.
ما همه موجودات عادتیم و من از همه بیشتر عادت دارم.
خب، از یه دستشویی دیگه استفاده میکنم.
چرا؟
میتونم به یه دستشویی جدید عادت کنم. لازم نیست.
هر وقت خواستی میتونی از اینجا استفاده کنی و راحت باشی.
اینطوره؟ آره.
تو عادتهای دیرینه داری.
سالهای زیادیه.
اون عادتها و وسواسها.
خاطرات خیلی زیاد.
سخته از کنار این کابین رد شی.
و توش نری.
این کارو قطع نکن.
حتی اگه زوج نباشیم، ما خانوادهایم.
لازم نیست همه چی یا هیچی باشه.
برو، ازش استفاده کن.
یه لطفی ازت میخوام. بگو.
زیپم رو بکش.
حتماً. هشت!
چی میگی؟
آینوا.
اولیس پشت رادیوئه.
میخواد باهات حرف بزنه.
بهش بگو منو ندیدی.
باشه.
اولین کاری که وقتی به خشکی رسیدیم میکنم، اینه که خودمو با شن میپوشونم.
تا گردنم، دور از آب و ساحل.
تو چی؟
تازه فهمیدم که هیچ وقت تو ساحل سکس نداشتم.
تو آسانسور، روی ماشین لباسشویی.
تو یه کابین جنزده.
اما هیچ وقت تو ساحل. فکر کنم اولین کاری که میکنم همینه.
خب، چیز خاصی هم نیست.
ضمناً، اگه برات مهمه، من هم هرگز انجامش ندادم.
چی داری میگی؟
نه تو ساحل، نه هیچ جای دیگه.
واقعاً؟
هیچوقتِ هیچوقت؟
محاله. داری شوخی میکنی.
چی شده، پیتی؟
شبیه دختر باکره نیستم؟
هی، مشکلی نیست. من تا ۱۵ سالگی باکره بودم و این عادیه.
من فقط نمیفهمم، سول.
تو فوقالعاده جذابی.
حقیقته.
خوب و بامزهای.
چطور ممکنه هنوز باکره باشی؟
چون هنوز اون آدم خاص رو ملاقات نکردم.
که همه چیزو عالی میکنه.
به هر حال، عجلهای نیست.
مطمئنم که میآد.
هی، رفقا. بریم یه دوش بگیریم؟ دارم میام.
پیتی... آره.
آره، دارم میام.
یالا.
سول.
نمیای؟
نه؟
این باید تمیز بشه. الان نمیتونم انجامش بدم، بابِل.
باید همین الان تمیز بشه. الان نمیتونم انجامش بدم!
ناراحتی چون کسایی که عاشق همن پیش همن؟
و اولیس تو اون ساختمونه و تو رو اینجا تنها گذاشته؟
پیچیدهتره، بابِل. کسایی که عاشق همن هیچوقت راز پنهان نمیکنن.
و اولیس یه راز بزرگ داره.
پس...
بهتره ما از هم جدا باشیم و...
صبر کن. بذار من انجامش بدم.
یه چیزی این توئه.
شبیه کتاب سالومهست.
ولی خراب میشه. بیا.
شتابدهی ذرات
و سیاهچالهها.
نویسنده روبرتو کاردنوسا.
اسم اون هم مثل اسم منه.
شاید وقتی باهوش بودم نوشتنش و الان یادم نیست.
اونو بده من. میدونی سالومه چقدر بدش میاد کسی به وسایلش دست بزنه. مال اون نیست. مال منه. همینجا هم نوشته.
و اینجا هم عکس منه.
مال منه.
یه چیزی اینجا نوشته شده.
با تمام عشقم تقدیم به خواهرم سالومه.
No comments yet. Be the first to leave one.