Patton Oswalt: Talking for Clapping

Patton Oswalt: Talking for Clapping

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Patton Oswalt - Talking for Clapping 2016 2160p NF WEB-DL H265 SDR DDP 5 1 English - HONE
A Commentary by warez
Translated subtitle from English to Persian Patton Oswalt: Talking for Clapping 2016 زیرنویس فارسی فیلم

Tags

webdl
Published on: 2026-01-08
Downloads: 29
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

کل این تیتراژ اولش، همین‌طوری نشستی داری البداهه میری جلو، خب؟

هشتاد نفر دورتن دارن سعی می‌کنن به گرد پات برسن، ولی نمی‌تونن

یه ذره دیگه می‌کشی عقب و ما

این مسخره‌بازی‌ها خیلی احمقانه به نظر میاد

هیچ‌کس این چرت‌وپرت‌ها رو نگاه نمی‌کنه. هیچ‌کس تیتراژ اول استندآپ کمدی رو نگاه نمی‌کنه

همه می‌زنن بره جلو. لعنتی زودتر برو رو صحنه

فقط برو رو اون صحنه لعنتی و کارت رو اجرا کن

باشه، باشه، باشه

اما اون قضیه هلیکوپتره... پسر، برو رو اون صحنه لعنتی

این‌ها رو به من نشون نده. فقط کات بزن به اونجایی که میگن

خانم‌ها و آقایان، پتن آزوالت

این دیوانه‌کننده‌ست

ممنونم

ممنون بچه‌ها. نه، نکنید. لطفاً تمومش کنید. ای بابا

دمتون گرم

مخلصیم همگی

مرسی، ممنون

وای، خدای من

ایول! واو

همگی

سانفرانسیسکو، واقعاً ممنونم

من

واقعاً

عجب

خیلی... خیلی فوق‌العاده و سورئاله که دوباره برگشتم اینجا

بین سال‌های ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۵، چند کوچه اون‌طرف‌تر از این تئاتر زندگی می‌کردم

خبری از فروشگاه‌های شیک نبود. همه جا داغون و درب‌وداغون بود و

فقط... و من تو بیست سالگی‌م بودم و داشتم هدر می‌دادم

اون بدنِ جذابم رو با اون بنیه و استقامتِ بی‌نظیرش

پایِ علف و الکل، علف و الکل

کل قضیه همین بود. و

یادمه یه صبحی، از اون‌جور

یه چند ماهی بود که شب‌هام ساعت ۸ صبح تموم می‌شد

از اون‌جور شب‌ها

خلاصه، داشتم تو خیابون «هیت» به سمت خونه‌م می‌رفتم، ام

اولِ اولِ صبح بود و منم یه جورایی داشتم کِرکِرکنان می‌رفتم

و یه گروه از این سیاه‌پوست‌های خیلی خفن و ترسناک

جلویِ یه خونه تو خیابون هیت پلاس بودن

و منم اصلاً حالیم نبود که ممکنه خطری تهدیدم کنه

همین‌طوری داشتم می‌رفتم تا اینکه دقیقاً رسیدم کنارشون

و یکی‌شون از جمعِ رفقاش اومد جلو

با یه لبخند پهن گفت: «قیافه‌ت جوریه که انگار هروئین می‌زنی.»

خیلی دوستانه، انگار نه انگار. و

منم که هنوز کله‌م داغ بود و تو باغ نبودم

عینِ کلماتم این بود، گفتم:

«نمی‌زنم، ولی مرسی!»

و واقعاً... واقعاً خوشحال شدم

چون یادمه اون زمان

داشتم سعی می‌کردم وزن کم کنم، واسه همین پیش خودم گفتم:

«خب لابد رژیمم داره جواب میده که فکر کرده هروئینی‌ام.» مثلاً

تا ماه‌ها با همون تعریف زنده بودم. با خودم می‌گفتم: «یه یارویی...»

«یه یارویی خواست بهم بفروشه... فکر کرد من هروئینی‌ام.»

«اون درازنشست‌ها دارن جواب میدن، همینو می‌خوام بگم.»

حاجی، اگه رو عضلاتِ پهلوت کار کنی، مردم فکر می‌کنن داری جنسِ مشتی تزریق می‌کنی

و من... ببینید، من عاشق سانفرانسیسکو هستم

عاشق برگشتن به اینجام. دلم براش تنگ میشه

وحشتناک... ام، هنوز یه سری چیزها هست که، ام

مخصوصاً تو اون محله‌ای که زندگی می‌کردم، اه

من خیلی وقتم رو

وقتی ساعت ۳ بعدازظهر بیدار می‌شدم، می‌رفتم کافه

و خیلی از

سانفرانسیسکو پایتختِ جواب‌هایِ سربالا و تیکه انداختنه

در جوابِ سوال‌هایِ کاملاً منطقی

اه، مثلاً

مثلاً می‌رفتم تو این کافه

و می‌گفتم: «سلام، می‌تونم یه فنجون قهوه بگیرم؟»

«خب اینجا کافه‌ست دیگه!»

«ای لعنت بهت! به من...»

«ببین، من طرفِ توام.»

«متأسفم که گروه موسیقی‌ت راه نیفتاده و مجبوری اینجا کار کنی.»

«منم دارم سعی می‌کنم کمدین بشم. الانم دارم تو یه انبار فیلم‌های خاک‌برسری کار می‌کنم.»

«دارم می‌فرستم... دیلدوهای دو سرِ سیاه پست می‌کنم...»

«واسه صندوق‌های پستی که می‌دونم مالِ کشیش‌هاست.»

«دارم سعی می‌کنم صدای نسلم باشم...»

«اون‌وقت دارم واسه کشیش‌ها دیلدو می‌فرستم.»

«تو هم داری برای اون پسری که واسه کشیش‌ها دیلدو می‌فرسته قهوه درست می‌کنی.»

«بیا مثل دو تا تیکه چوبِ کشتیِ شکسته تو طوفان به هم بچسبیم، باشه؟»

«بیا به همدیگه کمک کنیم پسر.»

یا عیسی مسیح

اه، می‌دونید

چند ماه پیش بی‌خوابیِ خیلی بدی داشتم

مثلاً چهار روز نخوابیده بودم و داشتم دیوونه می‌شدم. اصلاً نخوابیده بودم

رفتم پیش روان‌پزشکم و گفت: «خب ببین، من بهت چهار تا قرص "امبین" میدم.»

«چهار تا امبین میدم. ساعتِ بدنت رو تنظیم می‌کنه. خوب میشی.»

«ولی این‌ها اعتیادآورن. نمی‌خوام زیاد بهت بدم. پس اینم از اون چهار تا.»

و جواب داد. ولی اون فقط چهار تا بهم داد

بعدش برگشتم ویرجینیا تا به پدر و مادرم سر بزنم

و مامانم گفت:

«تازه از اون‌ور کشور اومدی. حتماً پرواززده شدی و خسته‌ای.»

«یه دونه امبین می‌خوای؟»

«اه، داری؟... آره.»

«اگه امبین داری، منم می‌خورم.»

و اونم یه بطری قرص آورد به اندازه چراغ‌قوه پلیس

این لعنتی خیلی بزرگ بود

فقط هم امبین نبود. امبین بود، وایکودین بود

یه معجونِ درهم‌برهمی بود از

انگار ظرفِ تنقلاتِ "اکسی‌کانتین" بود و

واو

پناه بر خدا... یه امبین از توش درآورد و گفت: «بیا، فکر کنم این امبینه.»

منم گفتم: «باشه.» این دیگه چه وضعیه؟

بعد فهمیدم اگه من برم دکتر و قرص بخوام، میگن:

«خب، تو ۴۶ سالته. هنوز چند دهه وقت داری که مفید باشی.»

«باید مواظب باشیم.»

ولی مامانم تو سنیه که وقتی میره پیش دکتر

«آقای دکتر، خوابم نمی‌بره.»

«خب، اینم اون‌قدر امبین که تا وقتِ مرگت بس باشه. نظرت چیه؟»

«برو به سلامت، دیگه لازم نیست برگردی.»

«نظرت چیه یه عصای اسباب‌بازیِ پُر از وایکودین بهت بدیم؟»

«خیلی هم مجلسی به نظر میاد، نه؟ ایول! اینو ببین.»

هووو

اگه من

اگه من سه تا وایکودین بخوام، باید اون سخنرانیِ معروف فیلم «گلن‌گری گلن راس» رو واسه دکترم برم

و باید بترکونم تا شاید

تا شاید بتونم از چنگش سه تا وایکودین بکشم بیرون

ولی اگه مامانم یه کامیون وایکودین بخواد، تنها کاری که باید بکنه اینه:

خوب دقت کنید

«بیا، این پیمانه رو بگیر برو از بخشِ فله‌ایِ ما بردار.»

«ببین اون‌تو چیزی هست که به کارت بیاد.»

«این اکسی‌ها تولیدِ داخلن؟ خب، عالیه.»

«دلپذیره.»

تو این کشور اگه ۷۰ رو رد کنی، به یه پارتیِ قرصی دعوت میشی

که حتی "باب فاسی" رو هم زنده می‌کنه و دوباره از حال می‌بره

این‌قدر بهت قرص میدن

خیره‌کننده‌ست

هی، پدر و مادرتون هنوز زنده‌ان؟ باهاشون قهرین؟

لعنتی‌ها، برید باهاشون آشتی کنید

برید آشتی کنید و وسایل‌شون رو بگردید

فقط یه ساعت لایِ تشک‌هایِ مبل‌شون رو بگردید

پدر و مادرتون... لایِ تشک‌هایِ مبل‌شون یه جشنواره موسیقیِ دیگه قایم شده

همون‌جا نشستن منتظرن که پیداشون کنید

با مامان باباتون آشتی کنید و قرص‌ها رو بگیرید

«مامان، بابا، قرص‌ها رو بذارید تو وصیت‌نامه.»

«خونه رو بدید به یه نژادپرست... اصلاً برام مهم نیست.»

«فقط قرص‌ها رو بذارید تو وصیت‌نامه. من قرص‌ها رو می‌خوام!»

پدر و مادر من یه سگِ "جک راسل تریر" دارن

اوه... اونا خیلی... حیواناتِ نجیبی هستن

تَرکه‌ای و عضلانی و باهوشن

موش شکار می‌کنن. برای شکارِ موش تربیت شدن

موش‌گیرهای حرفه‌ای

حیواناتِ کوچیک و نجیبِ فوق‌العاده

ولی جک راسلِ پدر و مادرِ من، یه موجودِ بیش از حد چاقه

انگار سر و پاهایِ یه جک راسل رو کَندن

و بعد لاشه یه سگ‌آبی رو پیدا کردن و پُرش کردن

با مایه وافل و ساچمه‌های فلزی

و بعد دوباره دست و پا و سر رو چسبوندن بهش

و این موجود فقط خودش رو رو زمین می‌کشه

و به هر چی که می‌بینه حمله می‌کنه

و همون‌طور که داره حمله می‌کنه، یهو وحشت می‌کنه

و شروع می‌کنه به خودش شاشیدن

کلاً داغونه. با خودم میگم: «با این زبون‌بسته چیکار کردن؟»

«غرور و روحش رو شکستن!»

این باید تَرکه‌ای باشه، باید شکار کنه

ای وای، اونا منم همین‌طوری بزرگ کردن! اوه خدای من، الان همه چی منطقی شد

اوه لعنتی، تازه فهمیدم. گرفتم چی شد

لعنت بهش

من قرار بود یه آدمِ لاغر و عضلانی و بزن‌بهادر باشم

ولی الان فقط یه آدمِ چاق و عصبانی‌ام که تو اینترنت با بقیه دعوا می‌کنه

و بعد از خودم به خاطر این کار متنفر میشم و میرم زیر تخت قایم میشم و

فکر می‌کنم از روح و آخرالزمان می‌ترسم

همه‌ش... همه‌ش

لعنتی، من یه جک راسلِ چاقم

من یه جک راسلِ چاقم که فقط یه وری افتاده

و داره لمبونه

خودِ خودمم

یه آشغالِ بی‌خاصیت

و دارم تو دوره اشتباهی ۵۰ سالم میشه... باید اوایل دهه ۶۰ به ۵۰ سالگی می‌رسیدم

تا چهار سال دیگه ۵۰ سالم میشه

اوایل دهه ۶۰ اگه ۵۰ سالت می‌شد

و بچه داشتی و متاهل بودی و یه خونه داشتی

مردم می‌گفتن: «ایول، دمت گرم. بشین جدول حل کن.»

«بیا مقدماتِ مردنت رو فراهم کنیم. دیگه کارت تمومه.»

«خوش به حالت.» اون یعنی بهشت

الان که ۵۰ سالت میشه، میگن: «۵۰ سالته؟»

«بیا، اینم دوچرخه کوهستانت. برو بیرون ورزش کن!»

«هنوز کلی سال وقت داری فعالیت کنی.» تو هم میگی: «بکشید بالا بابا!»

«بذارید فقط بگیرم بشینم و هیکلم از ریخت بیفته...»

«و یه ذره هم افکار نژادپرستانه داشته باشم و جدول حل کنم.»

«نمی‌تونم فقط همین کار رو بکنم و بمیرم؟»

«نه؟»

خیلی بی‌عرضه‌ام... یه چیزی تو خونه‌م خراب میشه

اولاً که از عبارتِ «یه چیزی تو خونه‌م خراب میشه» استفاده کردم

من این‌طوری توصیفش می‌کنم: «یه چیزی تو خونه خراب شد.»

«یه دکمه‌ای بود که من می‌زدم و یه اتفاقی می‌افتاد.»

«الان دیگه وقتی دکمه رو می‌زنم اون اتفاقه نمی‌افته.»

این تشخیصِ منه از اینکه مشکل چیه

اگر یه چیزی تو خونه‌م خراب بشه

باید فوراً به یه روس یا مکزیکی زنگ بزنم

که میاد اینجا و میگه:

«برو تو اون یکی اتاق برنامه‌هات رو ببین.»

«بیسکوییتت رو بخور و چاییت رو بنوش و همون‌جا بشین.»

«خودم ردیفش می‌کنم.»

«نه، حتی نزدیک هم نشو. بدتر خرابش می‌کنی.»

خلاصه یه چیزی خراب شد و اون یارو اومد

و داشت تو اون یکی اتاق درستش می‌کرد

منم نشسته بودم تلویزیون می‌دیدم که از اون اتاق شنیدم

«این دیگه چه صیغه‌ایه؟»

بعد پنج ثانیه گذشت و شنیدم

انگار یه اردک تو اون یکی اتاقه

و بعد شنیدم: «الو؟ سلام رفیق، چه خبر...»

زنگِ گوشیش بود. صدای کواک‌کواکِ اردک بود

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left