The first 150 lines.
روز ۲۴ ام ماه ۱۲ ام سال ۲۱۴۹ اختری
!خوش برگشتین
.برگشتن به خیر
!نمیدونین چقدر خوشحالم همهتون برگشتین
اینکه بعضی وقتا مرخصی بگیرین .استراحت کنین هم مهمه
.خب پس، اینها از طرف من به شما
!چه سریع یه سال گذشت
این میشه دومین عید سال نوتون !از موقعی که اومدین فدراسیون
!خوشحالم این دفعه دیگه تونستم بهتون هدیه بدم
.برگشتیم
.برگشتیم
.برگشتیم
.برگشتیم
.برگشتیم
خوشحالی، نه؟
.آره
به مناسبتش یه مهمونی بگیریم؟
مگه تمرینای ریاضیت رو تموم کردی؟
.همیشه تنبیههای آموزنده به آدم میدی
I am so glad that you're here چه خوشحالم که تو نیز اینجا ای
Embracing all our challenge به استقبال موانعمان میروی
Wash away my fear ترسم را بشور و ببر
Out in this forsaken land در این سرزمین مفلوک
We need a voice that listens صدای کسی را میخواهیم که شنوا باشد
And who understands و فهیم
They are the salt of the earth آنان همانا جواهرند
Noisy so I move پر غوغا در حرکتم
Closer cause I wanna hear نزدیک و نزدیکتر چه بسا بشنوم
Two lives apart دو زندگی از هم جدا
We're really so glad you could be with us خوشا ما که تو را داریم
We're really so glad you could be with us خوشا ما که تو را داریم
We're facing all our fears together now حال با هم با ترسهایمان روبرو میشویم
.«نیروی مستقل سیار»
پس مخلص کلام اینکه مثل قبل قراره لژیون لت و پار کنیم؟
آره. چون اصرار داشتین همچنان تو خط مقدم .بجنگین، یه پیشنهاد شخصی از طرف خودم دادم
.تنها مشکل اینه که مافوقتون یه فرماندهی خارجیه
.فرقی نداره
.چه عیبی داره
.آره
شین، تو چی میگی؟
.جبههی غربی شصت درصد تلفات داده
تمام دانشکدههای افسری، دانشکدههای نیروی ويژه .و پایگاههای آموزشی سرعت کارشون رو بالا میبرن تا نیروها احیا بشن
.ولی کیفیت تمرینشون افت میکنه
لژیون هم خیلی از نیروهای رزمیش رو .از دست داده ولی کارخونههاش هنوز سالمه
.انتظار میره وضع جنگ از قبل هم بدتر بشه
خلاصه که با این فرمون شکست تمام و کمال بشریت قطعیه، درست گفتم؟
.بله
همون مثل قبل خطوط دفاعی رو حفظ میکنیم؛
یه نیروی مستقل ایجاد میکنیم که بتونه .با تمرکز روی نقاط حیاتی لژیون نابودش کنه
.پس شما هم مثل ما فکر میکردید
.یه نیروی تهاجمی سیار که فقط از اِیتیسیکسی تشکیل شده
.جسارت نباشه اما طرز فکر شما اینطوری نبود
.درسته ولی چیزیه که خودشون میخوان
،اونا هم ارزشهای خودشون رو دارن
.من حقی ندارم چون دلم نمیاد مخالفت کنم
،اگه هنوز انتخابشون جنگیدنه
.پس میخوام کاری کنم پیش هم باشن
این اِیتیسیکسیها فرماندهی خارجیشون رو قبول میکنن؟
.باهاشون صحبت کردم
.منم نگران بودم ولی انگار بیجهت بود
...هرچی نباشه
.این از طرف خودمه
.ممنون
.خیلی وقت شده، یوجین
.ببخشید دیر اومدم
.یوجین، جبههی غربی مثل موقعیه که هنوز بودی
.یه زور نگهش داشتیم
.ازم پرسیده بودی چرا میجنگم
.راستشو بگم هنوز خوب نمیدونم
.من مثل تو دلیلی برای جنگیدن ندارم
...ولی، فهمیدم که
...نمیخوام به اونایی که قول دادم تا آخرش با خودم ببرم
.میدون جنگ آخرین چیزی باشه که نشون میدم
...دریا رو
منظرهای که گفتی یه روز میخوای ...به خواهرت نشون بدی رو
.من علاقهای به دیدنش ندارم
.ولی دلم میخواد به اونا نشونش بدم
،اینکه یه چیز جدید که تا الان ندیدن نشونشون بدم
.بنظرم عیبی نداره دلیل جنگیدنم فعلا همین باشه
.بازم میام
.این دفعه تا از چیزی بهت بگم که تا الان ندیدی
.مارسل
.مال نینائه
.خواهر کوچیکهی یوجین
.برای داداش مردهش همینطور نامه مینویسه
.تقصیر من بود
.وایسا
برای چی قبول میکنی؟
!این نامهها که برات میومد زیر سر من بود
!من بودم که نینا رو وادار کردم بنویستشون
،اونقدر عصبانی بودم که نتونستم تحمل کنم
!ولی نمیخواستم قبول کنم تقصیر من بود
.همش رو انداختم تقصیر تو
.معذرت میخوام
!معذرت میخوام
.منو ببخشین
.هم تو، هم اون
...من
.توش خندونه
!ممنون
میگم شین، آرمت رو عوض نمیکنی؟
خوشت نمیاد؟
،نه که از کشیدنش بدم بیاد
...گفتم شاید یهکم بد شگون باشه
،شاید حرفم عجیب باشه
ولی دیگه چه نیازیه داشته باشیش؟
.شاید راست میگی
ولی بعد شیش سال دیگه شگون بدی میخواد داشته باشه؟
.اذیتم نمیکنه
.باشه پس
.معلومه سنگات رو دیگه وا کندی
.قیافت که اینطور داد میزنه
.چی بگم
...ولی
.بنظرم دیگه میتونم بدرقهشون کنم
روز ۲۰ ام ماه ۳ ام سال ۲۱۵۰ اختری
...برادر
.تصور آیندهای که برادرم توش نیست سخته
.نه آرزویی دارم نه هدفی
.هنوز نمیدونم برای چی زندگی میکنم
...ولی
.جدی جدی کشیدمش ها
...من
.من کسایی رو دارم که حاضر نیستن ولم کنن برن
.کسایی که میگن باهام راحتن
.پس...احتمالا دیگه روبراهه
.خودم از پسش بر میام
.ممنون
.میدونم. شما رم فراموش نکردم
...من
.شینیگامی ام
.میجنگم
.چون تا وقتی لژیون دنیا رو گرفته نمیتونم انجامش بدم
.بخاطر اونا
.بخاطرشون
.بخاطر اون
روز ۲۶ ام ماه ۱۲ ام سال ۲۱۴۹ اختری
.اینکه تونستم برگردم به لطف شما بود
.فراموش نمیکنم
.پدر، من برگشتم
.حملهی تمامقدرت لژیون دقیقا شبِ جشن انقلاب شروع شد
.من و خیلی از یارهام باهاشون جنگیدیم
.همراه خیلی از مردم هشتاد و شیش که جوابم رو دادن
.فراموش نمیکنم
.ولی جمهوری از بین رفت
.تو فقط یه هفته
،ولی بازم، هرجوری بود یه خط دفاعی نگه داشتیم
.تا اینکه بعد دو ماه یه ارتش برای نجاتمون رسید
.از شرق دور، پشت مرزهای سابقمون و منطقهی لژیون
...اونها...فدراسیون گیاده
No comments yet. Be the first to leave one.