The first 200 lines.
::.. قصه هاي هزار و يک شب ..::
.در يک چشم بهم زدن
!بيشتر! بيشتر
!بيشتر! بيشتر
بعداً... جادو خسته کننده است و .من 542 سالمه
.اوه! بيشتر از 200 تا به نظر نميرسه
.آره، من حالم بده
.بعد از استراحت، ادامه ميديم
.ممنون که به دوست ديوت نگفتي
.اون دوستم نيست، شوهرمه
.بخاطر حسادتش، من رو در جعبه نگه ميداره
من نجاتت دادم و
،تا شوهرم خوابه .بايد باهام عشق بازي کني
،و اگه نکني .بيدارش مي کنم و اون سرت رو مي کنه
.دوباره نه، سرورم
.جعفر! دوباره اون کابوس رو ديدم
.همسر ديو، ميخواست من رو بکشه، اما من کشتمش
،5ساله که اين کابوس رو مي بيني
.از زمانيکه همسر سابقت ميخواست بکشتت
.من کشتمش- .اون يه حادثه بود، سرورم-
!يه حادثه بود
.خدا عادله .تو از دستش راحت ميشي
.هرگز راحت نميشم. اون در کمين منه
.بهش اجازه نده
فراموش نکن که ،بايد تا هلال کامل ماه، همسري اختيار کنم
.وگرنه پادشاهي به برادر عزيزم داده ميشه
!بره به دَرَک
.پدرت ميخواد ازدواج کني
،من زن ديگري نميخوام !بخاطراينکه منو مي کشه. همه زنها مي کشن
.بايد (زن) بگيري
،پادشاهي رو از دست ميدي .مگر اينکه سريعاً ازدواج کني
.حتي به ديو هم خيانت شد
.کابوسها ميگه که همه زنان، خيانتکارند
.نه، شما تجربه بدي داشتيد، سرورم
،فقط يک راه براي مقابله با زنان هست .بايد کشته بشن
.خب، فکر کنم همه ما اينطور احساسي داريم
.ازدواج مي کنم .هر ازدواجي، شب ازدواجي داره
،اما در سپيده دم .زنم رو مُرده پيدا مي کنم
.قبل از اينکه من رو بکشه، مي کشمش
،اون نبايد ملکه اصيل باشه .مرگش، مشکل سازه
.از حرم، برام زني انتخاب کن، جعفر
.باهوش و سرزنده و بدون قصد و غرض
.و بطور سرّي، بفرست دنبال جلاد بزرگ
،اون قدرت و ثروت زيادي داشت .اما اين، پايان داستان نبود
،"بعد از بريدن سر "دوبان ،پادشاه، انگشتش رو ليس زد
.و کتاب مرد مُرده رو ورق زد
،به کلمات خيره شد و به جلو افتاد
!مُرد ...صفحات کتاب، سمي بودند
.و پادشاه با خيس کردن انگشتش، خودش رو کشت
.دوباره اينجايي، خانم .بار ششم در اين هفته است
!مردم مي نشينن فقط براي شنيدن .اين يه معجزه است
.مردم به داستانها بيش از غذا نياز دارن .اونها (داستان) به ما شيوه و علت زندگي رو ميگن
.ببخشيد دير کردم، پدر
.اين دخترمه، شهرزاد ،اون، دست راستمه
.راحت صحبت کن سلطان چطوره؟
.جنون، سلطان رو درديده
.اون، برام يادآور گيلگمش هستش
...پادشاه "اُراک"، وقتي دوستش، جنگجوي بزرگ
ميتوني سلطان رو درمان کني؟
.نه، فقط خدا ميتونه
چطوري گيلگمش درمان شد؟- .يک زن جوان درمانش کرد-
!کسي نميدونه چطور... يه مبتدي بود. شانس يک مبتدي
.اين جور قضايا، واقعا دردسر سازه
.مخصوصا براي متخصص خبره اي مثل من
شهريار کِي بيمار شده؟
،وقتي دوران بچگي در کاخ بازي مي کرديم .هميشه خوشحال بود
.همه دوستش داشتن
.جنون، آرام مي خزه و روح رو نابود مي کنه
!نميتوني کمک کني
!اغلب بيماران ميگن، اما اونها چه ميدونن
بايد نظر ديگري داشته باشي؟
چرا که نه؟ .فردا برميگردم
.نميدونستم شهريار اين همه مريضه
.سعي کردم از همه مخفي کنم
.وحشت زده به نظر ميرسي
.طبيعيه. بايد با بدترين نوع ديوانه ها سروکله بزنم
!ديوانه داراي قدرت
ميدوني چي نيازه؟
.کارم رو بلدم، سرورم .ميخوايد که نوعروست، صبح بعد از ازدواج بميره
.سپيده دم
.درباره شيوه عمل، مشکلي هست ،اگه بعد از ازدواج بکشم
،يعني اون، ملکه هست
.که طبق قانون نبايد سرش زده بشه
!جزئيات، جزئيات
،نگران نباش سرورم .جاييکه اميد باشه، چاره هست
.ميتونم خفه اش کنم- .همينو ميخواستم-
...اما، کنف نميتونم استفاده کنم
.نه براي گلوي سلطنتي- دائماً بايد به بن بست بخورم؟-
!اما با ابريشم مورد نداره .ابريشم، همه نيازهاي قانوني رو برآورده مي کنه
.بهم اعتماد کن، سرورم
...سالهاست که همديگه رو نديدن
.کافيه خانم ها
!سلطان ميخواد ما رو بکشه
کي گفته؟- .مادرم-
...از آشپز شنيده
.که اونم از نوچه جلاد بزرگ شنيده .اين، يه رازه
.و مادرش هرگز دروغ نميگه ...اينو از کلفتي شنيدم که
.از يکي از نگهبانان شنيده بود
.اون ميخواد که با يکي از ما ازدواج کنه
.در صبح بعد از ازدواج، ميخواد نوعروس رو بکشه
اون ديوانه است، نه؟
.و متوقف نميشه
!اون رو امتحان مي کنه و همه ما رو مي کشه
.مطمئنم که يه شايعه است
.نگران نباشيد، با پدرم صحبت مي کنم
.پدر! بايد باهات حرف بزنم- چيکار مي کني، بچه؟-
.لباس بپوش پدر، ضروريه
.مادر مرحومت رو سرزنش مي کنم .همش تقصير اونه
!سريعتر پدر .وگرنه ميگن که با زنها در حمام بخار ملاقات مي کني
...زنهاي حرمسرا ترسيدن که به يه دختر بسنده نکنه
.سلطان ممکنه بخواد اونا رو بکشه
،اگه شهريار، سلطان نبود .زنداني ميشد تا جنون رفع بشه
...اون، پسربچه اي دوست داشتني بود
.ما از درحت هلوي پدرش بالا مي رفتيم
.يه روز من افتادم و زخمي شدم
.اون، زخمم رو بست
چيکار بايد بکنم، بچه؟ .نميتونم اين کار رو بکنم
نميتونم دختري رو از حرمسرا انتخاب کنم !درحاليکه ميدونم به مرگ محکوم شده
.من يه راهي دارم، پدر
.من با سلطان شهريار ازدواج مي کنم
.نميذارم خودت رو قرباني من کني
.اين کار رو بخاطر تو انجام نميدم، پدر
.حتي بخاطر دختران حرمسرا هم انجام نميدم
.بخاطر شهريار و خودمه
.من دوستش دارم
.نه، تو اون پسربچه رو دوست داري، نه اون مرد رو
.اون پسربچه هنوز درون اون مرده
.بايد خيلي بررسي کني، تا اون رو بشناسي
!اون کاملا تغيير کرده
،فقط خيانت همسر و برادرش نبوده
...بلکه قدرت، روحش رو دريده. من مي شناسمش
،خيال مي کني ميتوني تغييرش بدي .اما نميتوني. هيچ کس نميتونه
.قبول ندارم- !شهرزاد! بهم گوش کن-
.تو همه چيز مني !التماس مي کنم! اين کارو نکن
،ميتونم نجاتش بدم. نميدونم چطور
.اما يه فکري مي کنم .ميدونم که ميتونم
،دخترم! وقتيکه بري روي اون بالکن
ازدواج مي کني و .حکم مرگت رو امضا مي کني
،اگه من رو دوست داري ...لطفا، لطفا
.لطفا اين کارو نکن- .ميدونم چيکار مي کنم، پدر-
.نميدوني .نميدوني چيکار مي کني
.سرورم، برادرت ميخواد خرسندي اش رو ابراز کنه- .بهتره خفه بشه-
.اون ميخواد آشتي کنه .اين، براي صلح بهتره، سرورم
.به مردم فکر کن .نشون بده که دوباره برادر هستيد
.اميدوارم اين بار شانس بهتري داشته باشي، برادر
.همسر سابقت از ابتدا به من علاقه داشت
چطور بفهميم که سلطان آماده است؟
.خبرمون مي کنه
.فکر کنم صورتي براي ملکه مناسب باشه
.ايده خوبيه، رئيس
سرورم! من رو يادت مياد؟
.دوران کودکي
.با هم در کاخ بازي مي کرديم. بعد من رفتم
.چيزي از کودکي ام، يادم نمياد
چي رو به ياد بيارم؟ بچه بودم! چرا بايد به ياد بيارم؟
چي شده سرورم؟
.بهت اعتماد ندارم
.اتفاقي داره ميافته که ازش خبر ندارم
تو دختر جعفر هستي و ...اون اجازه داده
.با من ازدواج کني
...من کابوسهاي زيادي مي بينم
...40شب
.استراحت نکردم و کابوس ديدم
پدرم هميشه قبل از خواب .يه ليوان مشروب و بيسکويت ميخوره
.اين، شبي نيست که يه مرد بخواد بخوابه
.بيا
مشکلي هست؟
.اون بيسکويت، کنجدي هست .من از کنجد خوشم نمياد
چيز بامزه اي گفتم؟- .نه-
.کنجد، من رو ياد داستان عجيبي انداخت
ميخواي بشنوي؟
.من داستانها رو دوست ندارم
.اين يکي رو دوست داري .درباره علي بابا و 40 دزد هست
40دزد؟
!40شب کابوس و حالا 40 دزد
!عجيبه
.بله، اما نه عجيب تر از خود داستان
علي بابا، جواني فقير بود که .خارج از دمشق زندگي مي کرد
.بهترين دوستش، يه کوهان، 4 پا و دندانهاي بزرگي داشت
.صفرا"، يکي از باهوش ترين شترهاي سوريه بود"
.تنها فاميل علي بابا، برادرش، "کسين" بود
."ميدونم "صفرا
!کسين
!بيدار شو
.وقت بيدار شدنه. زودباش
.برخلاف برادر جوانش، کسين خيلي تنبل بود
.گفتم داستانها رو دوست ندارم
،يه قصه گوي بزرگ بهم گفت
.حاضرين بايد در لحظات اوليه، جذب بشن
.وگرنه اونا رو از دست ميدي
.من از دست رفتم
.بخاطر اينکه درباره "کوداي سياه" نگفتم
.همزمان، کشور توسط گروه هاي سارقي مورد غارت قرار مي گرفت
.کوداي سياه" رئيس جنايتکارترين گروه بود"
.يه هيولا
.کوداي سياه
.کسي در امان نبود
با علي بابا چه ارتباطي داشت؟
.اون، علي بابا رو پولدار و ثروتمند کرد
.هيچ کارواني نميتوانست بدون ترس سفر کند
No comments yet. Be the first to leave one.