The first 200 lines.
...حالا که همه توی مقبره پناه گرفتن
یعنی آزمونت رو کامل گذروندی، درسته؟
.کارت عالی بود، امیلیا تان
...رام
!سوبارو! فعلاً تمرکزت رو بذار رو اینا
این چه واکنش عجیبی بود که نشون دادی؟
...خب راستش، وقتی با اسم صدام زدی
.یهو یه حس خوبی قلقلکم داد
.این حرفا رو بذار واسه بعد، سو... سوبارو
!تو... خیلی ملوسی، ها
،خب، حریفمون خرگوش عظیمه برای مبارزه با اونا آمادهای؟
...تازه قرارداد بسته شده
و الان حریفمون .یکی از سه موجود جادویی بزرگه
...کسی که قرارداد رو بسته یه تازه کاره
و منم تقریباً 400 ساله که .درگیر هیچ مبارزهای نشده بودم
خب؟
الان بهترین موقع است .که بهشون کمی آوانس بدم
میترسی؟
.نه، نمیترسم
،پشت سرم امیلیا رو دارم ...تو رو کنار دستم
!اتفاقاً الان تو بهترین حس و حالم
.خوب گفتی
!اِل مینیا
!چه باحال
من باید چیکار کنم!؟
تو فقط کافیه دست منو بگیری ...و منو تنها نذاری
...و تصورش کن
مانای خودت رو جمع کن، اون رو .به شکل پیکان در بیار و دشمنت رو بزن
!با یه حملۀ تمام عیار
!تصورش کردم
!پس فقط چیزی که گفتم رو تکرار کن
!ال مینیا
!رد میشیم
!بزن بریم
!سمت راست با تو
!پس منم سمت چپ رو سپردم بهت
!مینیا
!مینیا! مینیا
!گفتنش خیلی سخته! مینیا
!تمومی ندارن بیاکو، نقشهای نداری؟
،کاری که باید بکنیم .جمع کردن تمام گلۀ خرگوش عظیمه
درسته اونا بینهایت هستن .ولی به این معنی نیست که محدودیتی ندارن
اونا فقط میتونن .تا تعداد خاصی تکثیر بشن
...پس در این صورت
،وقتی به حداکثر تعدادشون رسیدن .میتونیم همزمان همه رو نابود کنیم
...فقط میمونه روش کار
حالا لازم نیست که من و تو همۀ کارا رو بکنیم، مگه نه؟
...از دست تو
وقتی دارم همه چی رو آماده میکنم میتونی نقش یه طعمه رو بازی کنی؟
...خیالت راحت
توی کل لوگونیکا ...هیچکی به خوبی من نمیتونه
جلوی یه حریف قوی .نقش یه طعمۀ لذیذ رو بازی کنه
!آهای خرگوشکها
!من حریفتونم! بیاید دنبالم
!خیلی سرعتـتون کمه
!امیلیا تان
منو بئاتریس میخوایم !همه رو جمع کنیم بعد نابودشون کنیم
پس لطفاً تو هم !یه کمکی به ما برسون
سوبارو!؟
!خودم خوب میدونم خواستۀ زیادیه
،اگه نمیتونی انجامش بدی ...دنبال یه راه دیگه میگردم
ولی اگه میتونی !ممنون میشم تلاشت رو بکنی
!بیا با هم شکستشون بدیم
...باشه! بسپارش به من
!پس منم روت حساب میکنم
!خیالت راحت، روم حساب کن
!حالا امیلیا! خطی که ساختم رو جدا کن
!کارت خـیلی عالی بود
!آفرین سوبارو
!به هیچ کدومتون اجازه نمیدم فرار کنید
!ای ول
شما الان مثل گیلتی لاوی هستید !که یه قدم کم آورده
...خیلی خب، حالا نوبت توئه که بدرخشی
!روح بزرگ، بئاتریس
!آل شاماک
موفق شدیم؟
!واقعاً... فوقالعاده بود
مثل کتابخانۀ ممنوعه .اونا رو به یه فضای جدا منتقل کردم
.فکر نکنم دیگه جایی پیداشون بشه
!سوبارو، ببین
...حرفی نداری به من بزنی که این همه
!کارت عالی بود
!حرف نداری! عاشقتم بیاکو
!وا... وایسا ببینم! چیکار میکنی؟
!نازی! نازی !بیاکوی ملوس و بانمک خودمی
!بیاکو حرف نداره !زنده باد بیاکو
...سو... سو... سوبارو
.مادر، معذرت میخوام
.بتی نتونست به قولی که داد وفا کنه
ولی به نظر میاد، وزنۀ سنگینی .از رو دوشت برداشته شده
...اتفاقاً از تو هم بعید بود
مگه دیدار با مادرم آرزوی دیرینۀ خاندان شما نبود؟
میتونم سؤالی ازت بپرسم؟
ها؟
سوبارو کون، "آن فرد" تو شد؟
!هوم
به نظرم که سوبارو .اصلاً لیاقت این عنوان رو نداره
.ولی... برام مهم نیست
من سوبارو رو انتخاب کردم .با اینکه میدونستم "آن فرد" نبود
چرا؟
چون وقتی ازش خواستم ...برای من "آن فرد" بشه، اون بهم خندید
و گفت، من بیشتر از فردی که .حتی نمیشناسیش تو رو خوشبخت میکنم
.چه پاسخ مغرورانهای داد
.ولی... من از این غرورش بدم نیومد
با این موضوع مشکلی نداری؟
.تو هیچوقت شماره یک سوبارو نمیشی
.به نظر میاد دچار سوءتفاهم شدی
من به خاطر شماره یک شدن سوبارو .کتابخانۀ ممنوعه رو ترک نکردم
اونجا رو ترک کردم چون میخوام .سوبارو رو شماره یک خودم کنم
!من رو انتخاب کن
هر قدرم زمان بگذره .تو تغییری نمیکنی
.دقیقاً مثل همون قدیمهایی
ها؟
در واقع، من و تو .به اندازۀ کافی با هم حرف نزدیم
.از وقتی که از سنسه جدا شدیم تا امروز
سنسه؟
تو... روزوالی؟
.من از همون اولم روزوال بودم
!نه! منظورم این نبود
.شوخی کردم
...من
.من خود روزوالم، بئاتریس
...منظورت اینه که... رونویسی روح
...روش مادرم برای جاودانگی
!ولی اون که شکست خورده بود
.روح یه فرد توی یه ظرف خالی قرار نمیگیره
پس نیازی نیست .اون یه ظرف متفاوت باشه
فقط کافیه یه ظرف مناسب .برای اون روح آماده کنی
میخوای منو به عنوان یه هیولای غیر انسانی نفرین کنی؟
.یه لحظه اونجا زانو بزن
اینجا؟
!خودت رو سفت بگیر
این الان نشونه حقیر شمردن من بود؟
نخیرم، اصلاً آدمی مثل تو .برام مهم نیست که بخوام سرزنشش کنم
این رو زدم فقط به خاطر اینکه .باعث شدی کتابخونۀ ممنوعه بسوزه
.این رفتارت باعث اذیت شدن مادر میشه
چه فکری کردی که همچین حرفی میزنی؟
هر سه نفرتون اینجا هستید؟
!این باعث خوشحالی منه
.این که معلومه
.و بئاتریس حرفای سنسه رو دقیقاً تکرار کرد
تونستید با همدیگه خوب کنار بیاید؟
.خب، من عاشق توئم
...روزوال
چیه؟
.خوش اومدی
...آره... درست میگی
.من برگشتم، بئاتریس
.تو هم خوش اومدی
.انگار نمیخوان بیرون بیان
.بیخیال، بذار راحت باشن
.معلومه حسابی به بئاتریس اعتماد داری
به نظرم که همیشه با هم خوب میمونید، نه؟
چه الان، چه اون موقع .واسه این خوبی که میگی کلی دخلم اومد
اون پاکـه؟
دوست داشتم ازش تشکر کنم ولی انگار امکانش نیست، درسته؟
.درسته
.انگار زیادی از خودش کار کشیده
و حتی این سنگ جادویی هم .برای بیدار کردنش کافی نیست
.ولی یه روزی قطعاً برش میگردونی
مگه نه؟
.بله
.امیلیا تان، خیلی تغییر کردی
.انگار قویتر شدی
.اگه اینطوره، همش به لطف تو و بقیه است
.آخه این مدت فقط از بقیه میگرفتم
.دیگه وقتشه منم لطف بقیه رو جبران کنم
،اگه به گرفتن باشه .به نظرم منم از خیلیها گرفتم
...راستی سوبارو، خب میدونی
ها؟ یه جورایی صورتت !بد سرخ شد، ها
روبهراهی؟
.رو... روبهراهم! خوب خوبم
...خب راستش !یه حرف مهم باهات دارم
.یه جورایی خیلی رسمی شدی
...میدونی... یادته که گفتی من رو دو... دوستم داری؟
!ها؟ آها! آره یادمه !دوستت دارم! خــیلی دوستت دارم
...خب... میدونی !خـیلی خـــیلی خوشحالم کرد
ولی خب، با خودم گفتم .باید یه صحبت جدی با هم داشته باشیم
...خب
...درمورد
!بچهای که توی شکمم دارم
ببخشید؟
...هنوز نمیدونم پسره یا دختر
.ولی باید حسابی بهش برسیم
...اما من هیچی درمورد این چیزا نمیدونم
واسه همین گفتم .بهتره با پدرش مشورت کنم
!امیلیا تان، صبر کن! صبر کن !جون من یه لحظه صبر کن
،منظورت از بچه همون نوزاده، درسته؟
!آ... آره دیگه
میدونم به خاطر انتخابات سلطنتی ...کارمون خیلی سخت میشه
ولی این اصلاً تقصیر .یه بچۀ تازه متولد شده نیست
!برای همین، میخوام خوشبخت باشه
!امیلیا تان، بچهها رو لکلکها نمیارن
یا اینکه از توی !مزرعۀ کدو تنبل سبز نمیشن، ها
ولی وقتی یه پسر و دختر ...همدیگه رو بوس میکنن
بچه دار میشن، مگه نه؟
ها!؟
!خدا لعنتت کنه پاک
!حالم جا اومد
...پس
No comments yet. Be the first to leave one.