The first 200 lines.
=Translated By Alireza=-
.تمام این مدت منتظرت بودم
باور داشتم که به دیدنم خواهی آمد
،لحظه ای که منو ببینی .من و تو یکی خواهیم شد
از خودم گذشتم .تا تبدیل به تو بشم
،از حالا ...تا بتونم توی ذهن و بدن تو زندگی کنم
.در رو به روحت باز کن
...وبعد، عاشق هر چیزی شو که منم داشتم
.من جمله اون
"رنگ باد"
،سه سال پیش، دنیا که عوض شد .منم باهاش تغییر کردم
،و بعد خودمو کشیدم کنار .بدون اینکه چیزی بدونم
ماسائو، این همه مدت کجا بودی؟
مگه نگفتم؟
. Erf دو بیلیون سال نوری دورتر روی سیاره
.مثل زمینه
؟ مثل زمینه؟Erf چی؟
.دقیقا مثل هم
مثل همن؟ خوب واسه چی رفتی؟
.درسته، لازم نبود برم اما خوب یه تفاوتایی هم داشت
مثل چی؟
.اونجا تو یه مورچه خوراکی هستی
ببخشید؟
.و منم با بازیگر هاروکا ایاسی قرار میذارم
.تو هم ممکنه بزودی بعنوان تنقلات سرو بشی
آخه چرا من مورچه خوراکی باشم؟
و تو بری با هاروکا ول بگردی؟
.راستش، میتونم شماهارو هم ببرم اونجا
چی؟ بعدش من و هاروکارو ول کنی و خودت بری به اون سیاره؟
،وقتی تا سه بشمرم .همتون به یه دنیای دیگه میرید
آماده اید؟
.بستن چمدون ضروری نیست
.همچنین مسواک
.دوست دختر و دوست پسر هم همینطور
...یک، دو، یک دو
!یک، دو، سه
.من ریو هستم
.یه آدم بیکار، ولی همیشه اینطور نبودم
.یهویی دلم خواست یه پیله باشم
،چون در نهایت .تبدیل به یه پروانه میشم
.امروز احساس عجیبی دارم
،وقتی بیدار شدم .تو یه سیاره دیگه بودم
این، اتفاقی بود که افتاد؟
.تا همین اواخر، من یکی از اونا بودم
،اما حالا، اونا داخل هستن .و من بیرون
.یا شایدم بالعکس
"بار هودینی"
هودینی؟
صاحب اینجا عوض شد؟
.اینجا ناهارخوری آقا و خانم تاناکا بود
.از امروز، اسمش هودینیه
.که این طور
صب کن، احیانا ریو نیستی؟
واقعا یادت نمیاد؟
.متاسفم
.از آقای تاناکا خواسته بودی اینو نگه داره
و آقای تاناکا بهم گفت .وقتی اومدی اینو پس بدم
.واقعا یادم نمیاد
من اینو اینجا گذاشتم؟
.درسته
.صد شب قبل بود
این جعبه رو آوردی ...و گفتی تا 100 روز دیگه
.واسه بردنش بر می گردی
.اتفاقا گفتی ممکنه چیزی یادت نیاد
.و دقیقا هم همین شد
ریو، نکنه می خوای شعبده باز بشی؟
آقای تاناکا اینو گفت؟
.خدایا... تعجب نکن
.تم اینجا جادوست
.شعبده بازهای مشهوری به اینجا میان
،اگه می خوای شعبده باز واقعی بشی
.باید یه سری به اینجا بزنی
.این یکی خیلی خوب افتادی
.تصور کن این منم و هر روز باهاش خوش و بش کن
.منظوری نداشتم
.اینها وسایل هستند که یوری داشت
هرچند، بنظر میاد چیزهایی هستند
.که یه جوری بمن ارتباط داشت
اما، این آب نبات چیه؟
یه هدیه واسه منه؟
.یه روز، درباره مرگش بهش گفتم
.حسابی مست کرده بودم
بعدش، به دنیا برگشتم
و مثل پیله ابریشم .خودمو برای 100 روز محبوس کردم
.شاید الان وقتش باشه که پروانه بشم
.یه روز، دیگه پیداش نشد
.به تماس هام جواب نمیداد
.انگار یه آدم فضایی اونو دزدیده باشه
.بدون هیچ ردی ناپدید شد
...بعدش یه روز، یه تماس داشتم
.از گوشی خودش بود
...من
.مادر یوری هستم
.یوریو که میشناسید، مگه نه؟ یوری کاواگوچی
.بله
.یوری فوت کرد
.مراسم تشییع جنازه هم برگزار شد
.شوکه شده بودم، اما انتظارشو داشتم
.یوری باید فوت کرده باشه
.واسه همینه که غیبش زد
.گفتم که باید به شما بگم
.بنظر خیلی باهاش نزدیک بودید
.با هم قرار میذاشتیم
،بمن نگفته بود .واسه همین خبر نداشتم
.من معذرت می خوام
.اشکالی نداره
.من باید از مرگش خبر میداشتم
.منم که باید عذرخواهی کنم
.اوه، نه
...اگه شما دوست پسرش بودید
چیزی میدونستید؟
چرا جون خودشو گرفت؟
چطور میتونستم توضیح بدم؟
اگه میگفتم یوری نمرده
،و فقط ناپدید شده باور می کرد؟
داری گریه می کنی؟
.درسته، دارم گریه می کنم
چرا؟
.نمی دونم
.خوب میشد اگه تو هم گریه می کردی
گریه کنی وقتی میخوای؟
بخندی وقتی می خوای؟
.چه قلب خودخواهی
.نمیتونم گریه کنم وقتیکه می خوام
.یا بخندم وقتی دلم خواست
این چه احساسیه که دارم؟
.نمیتونم دلیلی پیدا کنم
.تو هم ناخودآگاه لبخند میزنی
.درست میگی
.کم و بیش یه چیزایی فهمیدم
.وقت زیادی واسه من نمونده
.ممکنه از این دنیا ناپدید بشم
بعدش، گمونم کنم وقتی بود .که به برج توکیو رفتیم
...همین حالا
یه نفر تو ژاپن هست .که دقیقا شبیه منه
.از من باهوش تره
...خوشحال تره
.و همین طور زیباتر
.نمیتونم به اندازه اون خوشحال باشم
اگه بمیرم، میشه جای اونو بگیرم؟
...من
.احساس پوچی میکنم
...اگه مُردم
.برو پیداش کن
...همین حالا
.تو هوکایدو توده یخ رو تماشا میکنه
.میخوام همون چیزی رو ببینم که اون میبینه
،تو ذهن من
اونو میبینم که تو کشتی یخ شکن .ایستاده
.دنبال من نگرد
.منم دنبال تو نمی گردم
...اما
.دوباره همدیگه رو میبینیم
...با این حال
مایه تسلیه که میدونم .دوست پسر داشته
.ممنونم
.که دوست پسر دخترم بودید
.ممنونم
.خیلی خیلی ممنونم
ناامید شدی؟
.یه حقه جادویی برات دارم
.این یه جعبه خالیه
یچیزی داخل این جعبه میذارم .که از خونه توئه
.خیلی بزرگ نیست
.چشاتو ببند
.حالا بازشون کن
.وقتی رسیدی خونه بازش کن
زیر نظر آقای کیتا آموزش ببینی؟
.بله
.راحت نیست
شاگرد قبول نمیکنه و بندرت اینجا میاد
.اما اشکالی نداره
.من استادای مشهور زیادی میشناسم
.شرمنده که منتظر بودید
.استاد شما بزودی میاد
.باشه، ما تمرین می کنیم
.بله
.همگی، ببخشید که منتظر موندین
.من جیمز کاتسوراگی هستم
.خوش اومدید
شما استاد هستید؟
.من همزاد صاحب اینجام
،ما دو تا مثل همیم . ولی یکی نیستیم
.دیگه این حرفو نزن
.من ازش متنفرم
.هر چند، اون بمن احترام میذاره
همگی، من چند حقه جادویی دارم
.امشب، دستای شما جادو میکنند
.جادو واقعا معجزهست
.دستان شما معجزه میکنن
!هشت، نه، ده
.ری یو مورایاما داشت یه حقه فرار اجرا می کرد
،بعد ته آب رفتن در دریای زمستان .موفق بفرار نشد و ناپدید شد
.برنامه ری یو این بود که روی یخ شناور ظاهر شود
.هر چند، دیگر برنگشت
.این فیلمِ حادثهست
بعد ناپدید شدن ری یو، مسئولین و کارمندان
...دنبال جعبه ای که ری یو توش گیر افتاده بود، گشتند
...میگم
ری یو شبیه من نیست؟
No comments yet. Be the first to leave one.