The first 200 lines.
افسران سیآیاِی مستقر در خوست
بابت این احتمال خیلی هیجانزده بودند
که بتونیم یک منبع پیدا کنیم که شاید ما رو به بن لادن برسونه.
برای همین بازرسی نشد. اساساً بهش اجازه دادن رد بشه.
کل تیم سیآیاِی،
پیمانکارها، نیروهای ویژه، تحلیلگرها، افسران پرونده.
همهشون اومدن بیرون تا برای ورودش اونجا باشن.
این میتونه یک اتفاق خیلی بزرگ باشه.
تنش زیادی حاکم بود.
از اون طرف ماشین پیاده شد،
و نیروهای امنیتی ما رفتن دورش و گفتن:
"دستهات رو از زیر لباسات دربیار."
و خیلی نگران شدن چون اون این کارو نمیکرد.
نمیفهمیدن که اون منبع همون بمب بوده.
روی زمین نشیمن خونهام نشسته بودم،
و تلفنم زنگ خورد.
اون گفت: "تریسی، یک انفجار بزرگ رخ داده."
منم گفتم: "چی داری میگی؟"
من... فکر کنم حتی تلویزیون هم روشن نداشتم.
درسته؟ یعنی نمیدونستم چی شده بود.
حالا به افغانستان میریم.
امشب، حقایق جدید و تکاندهندهای درباره حمله انتحاری
که هفت افسر سیآیاِی رو کشت، منتشر شده.
مهاجم دعوت شده بود که وارد اون پایگاه بشه،
و بازرسی نشد.
این برای توئه.
این ساعت نیست. این چاشنی انفجاریه.
به جهنم فرستاده خواهی شد.
این مردی بود که آمریکاییها هرگز اونو ندیده بودند،
و با این حال بهش اجازه دادن وارد این پایگاه فوقامنیتی سیآیاِی بشه.
بعد تونست... این وسیله رو منفجر کنه.
پرچم در مقر سیآیاِی امروز به حالت نیمهافراشته درآمد
برای هفت نفر از نیروهای خودش.
مدیر لئون پانتا گفت اونا دور از خانه و نزدیک به دشمن جان باختند.
معلوم شد، خیلی نزدیک.
همکارم جنیفر متیوز رئیس پایگاه سیآیاِی بود
در خوستِ افغانستان.
ما مثل یک گروه اصلی بودیم.
من با جنیفر روی القاعده کار میکردم
از قبل از اینکه بفهمیم اصلاً القاعده چی هست.
بعد جینا بهم زنگ زد و گفت جنیفر کشته شده.
شنیدنش خیلی سخت بود.
و یادمه که رفتم کلیسا،
و دعاهای معمول که برای همه اونایی بود که در ارتش خدمت کرده بودند.
من گفتم: "پس ما چی؟"
"جنیفر چی میشه؟"
شنیدن حرفای مداوم مردم، دوستای بچگیش، سخت بود.
میدونید، بچههاش که دربارهش حرف میزدن،
چون البته اونا نمیدونستن اون چیکار میکرد.
نه.
یادمه به مراسم خاکسپاری تک تک افسران سیآیاِی رفتم.
و متوجه شدم که، در حالی که در هوای خیلی خیلی سرد رانندگی میکردیم،
یک خانواده رو دیدم که روی ایوان جلوِ خونهشون ایستاده بودند
با یک تابلویی که دستشون بود و روش نوشته بود:
"ممنون که ما رو ایمن نگه داشتید."
یادمه،
که با اعضای خانوادهشون صحبت میکردم.
پدر و مادرهایی که باهاشون صحبت کردم گفتند:
"از این مأموریت دست نکشید
که به قیمت جان عزیز ما تموم شد."
"ولش نکنید."
و مأموریت، مشخصاً، این بود که به جستجو برای بن لادن ادامه بدیم.
من به مردم آمریکا میگم
که انشاءالله، ما به کشتن شما ادامه خواهیم داد.
اگه القاعده فکر میکرد که حمله خوست ما رو تضعیف میکنه،
کاملاً در اشتباه بودن.
دقیقاً نتیجه معکوس داشت.
عزم ما رو جزمتر کرد.
خوست قضیه رو شخصی کرد.
خیلی شخصی کرد.
به دهمین سالگرد ۱۱ سپتامبر نزدیک و نزدیکتر میشدیم،
و تقاضا و میل بیشتری برای پیدا کردن بن لادن وجود داشت.
اسامه بن لادن همچنان تحت تعقیبه، همچنان آمریکاییها رو آزار میده.
یک جایزه ۲۵ میلیون دلاری همچنان روی سرشه.
ما ظاهراً جاسوسها و تیمهای حمله داریم
که همه جای دنیا دنبالش میگردند.
چطور ممکنه این آدم هنوز پیدا نشده باشه؟
چندین بار دلمون شکسته بود
با این همه سرنخهای بینتیجه و اینکه تقریباً فکر میکردیم رسیدیم.
"اون اینجاست، اونجاست."
ارتش بارها تلاش کرد تا احتمالاً اونو دستگیر کنه،
اما هیچوقت به نتیجه نرسید.
خونه پاکه. برو جلو.
این بود...
...خیلی ناامیدکننده.
این همچنین این سؤال رو هم مطرح میکنه که سازمانهای اطلاعاتی ما دقیقاً چقدر باهوش هستند.
سازمانهای اطلاعاتی ما دقیقاً چقدر باهوش هستند.
سیآیاِی در اون زمان تحت حملات سیاسی بود
در واقع از جانب هر دو حزب.
آیا این یک شکست برای دولت شما نیست؟ شما اونو دستگیر نکردید.
به نظر نمیرسه بدونید کجاست.
خب...
این، ام...
من... من فکر میکنم
دستگیری یا کشتن، ام، بن لادن فوقالعاده مهم خواهد بود
برای امنیت ملی ما.
فشار بسیار زیادی وجود داشت
روی سیآیاِی و جامعه اطلاعاتی به طور کلی که بیشتر کار کنن.
تلاشها رو روی بن لادن و القاعده دوچندان کنیم.
در روز ۱۱ سپتامبر، من در پنتاگون کار میکردم.
در تیم من، من تنها بازمانده بودم.
به شدت سوخته بودم،
اما تونستم دوباره سرپا شم و بعد از اون هر روز به مبارزه ادامه بدم.
حالت چطوره؟ - عالیام.
شکر خدا.
سال ۲۰۰۹، یکی از دوستام باهام تماس گرفت و گفت:
"کوین، واقعاً به کمک تو احتیاج داریم تا عضوی از تیم بن لادن باشی."
"و تنها مأموریت این تیم اینه که بن لادن رو پیدا کنه."
به تیمم گفتم: "هر هفته میخوام بیاید تو دفترم و بهم گزارش بدید."
"که دارید به چی نگاه میکنید، چی پیدا میکنید،
چه سرنخهایی دارید، چه شواهد احتمالی دارید؟"
اگه از افغانستان فرار کرده، کجا میتونسته رفته باشه؟ کجا رفت؟
آیا هنوز زندهست؟ تمام این سؤالات رو همیشه تو ذهنتون دارید.
و برای همین، وقتی تو تلویزیون ظاهر میشد،
تا آخرین ذره مورد تحلیل قرار میگرفت.
ما شروع کردیم روی هر جنبه از بیانیههای رسانهای بن لادن تمرکز کنیم.
به نوارهای بن لادن گوش میدادیم تا ببینیم آیا ممکنه
بشه صدای چیزی رو تشخیص داد که شاید بهمون بگه
اون کجا ممکنه باشه.
صدای پرنده یا صدای صنعت.
آیا داره پیامهای پنهان میفرسته؟
چی تو پسزمینهست که ممکنه مکانش رو لو بده؟
همچنین سعی میکردیم رد یابی کنیم که ویدیوهاش چطور به دست خبرگزاریها میرسید.
اون باید راهی برای رد و بدل کردن پیامها از هر جایی که بود، میداشت.
اونا به هیچ دستگاه الکترونیکی
یا تلفن یا هیچ چیز دیگهای اعتماد نمیکردند،
پس احتمالاً پیامها رو دستی، توسط پیک میفرستادن.
اگه میتونستیم یه پیک رو پیدا کنیم، مکانیابی و ردگیریش کنیم،
این به طور بالقوه میتونست ما رو به محل اختفای بن لادن برسونه.
سیا هر سرنخی رو دنبال کرد.
این سرنخ در مورد پیک، از سال ۲۰۰۲ شروع شد.
میدونستیم یه نفر هست که پیک مورد اعتماد بن لادن بوده،
و تلاشهای زیادی برای شناسایی اون اسم انجام شد.
بازداشتیها اسمهای جعلی میدادند.
بعضیها میگفتند پیکی وجود نداره،
و بعضی دیگه میگفتند پیکی وجود داره، اما بازنشسته شده.
خیلی سخت بود که دروغها رو در مورد این پیک برملا کنیم.
بعدش، اواخر سال ۲۰۰۲، یه مأمور القاعده بود
که تحت بازداشت یک دولت در شمال آفریقا بود
و دستگیر شده بود
و در مورد چیزهایی که میدونست و کسایی که میشناخت، بازجویی میشد.
و تو اون بازجویی،
اون به فردی اشاره کرد که گفت با بن لادن کار میکرده
قبل از ۱۱ سپتامبر
و بعد از ۱۱ سپتامبر با خالد شیخ محمد کار میکرده
و پیک بین این دو نفر بوده...
و گفت اسم اون پیک...
ابو احمد بوده.
البته این اطلاعات برامون خیلی مهم بود.
از خالد شیخ محمد پرسیدیم،
که هنوز تو یه زندان مخفی سیا بازداشت بود،
"در مورد ابو احمد چی میدونی؟"
خالد شیخ محمد تحت فنون بازجویی پیشرفته قرار گرفته بود.
اون تقریباً هر چیزی رو که میخواستیم بدونیم بهمون میگفت.
بهمون گفت: "آره، اسم ابو احمد به گوشم خورده، ولی دیگه با القاعده نیست."
اون به سلولش برگشت، سلولی که ما شنودش کرده بودیم،
و به تمام اعضای دیگه القاعده
که باهاش بودن، گفت:
"هیچ کس... هیچ کس در مورد پیک حرف نزنه."
خالد شیخ محمد هر کاری از دستش برمیاومد تا از اون پیک محافظت کنه
چون میدونست که ابو احمد میتونه ما رو به بن لادن برسونه.
پس تمام تمرکزمون رو گذاشتیم روی پیدا کردن ابو احمد.
بن لادن و خالد شیخ محمد نمیتونستن فرد بهتری رو انتخاب کنن.
اون امنیت عملیاتی خیلی خوبی رو از خودش نشون میداد
که پیدا کردنش رو خیلی سخت میکرد.
بالاخره فهمیدیم که اون کویتیه.
ما هر سرنخ ممکنی رو دنبال کردیم، و هیچ ایدهای نداشتیم که اون چه شکلیه.
اون یک معما بود.
تلاش طولانی، سخت و پیوستهای بود که الگوی زندگی اون رو مشخص کنیم،
رفت و آمدهاش، به کجاها سفر میکرد،
از چه نوع ارتباطاتی استفاده میکرد، چطور از این ارتباطات استفاده میکرد.
نگران این بودیم که اشتباهی کنیم
که ناخواسته بهش خبر بده
که ما دنبالشیم.
پس همه اینها از سال ۲۰۰۲ تا ۲۰۱۰ طول کشید.
هشت سال طول کشید تا پیداش کنیم، میدونید، روی این کره خاکی.
تابستون سال ۲۰۱۰، یه لحظه کلیدی داشتیم.
تلفنش رو تو شهری در پاکستان به اسم پیشاور ردیابی کردیم...
و تونستیم یه مکالمه تلفنی رو شنود کنیم.
اون داشت با کسی حرف میزد که از گذشته میشناختش.
دوستش ازش میپرسید: "الان چیکار میکنی؟"
"ازت خبری نداشتم. ندیدمت."
"آه... چیکار میکنی؟"
و اون مدام سعی میکرد بگه:
"میدونی، من فقط... مشغولم. دارم کار میکنم."
و دوستش هم ولکن نبود.
گفت: "خب آره، ولی... ولی چیکار میکنی؟
دقیقاً چیکار میکنی؟"
و لحظهای سکوت برقرار شد.
و بعد گفت: "دارم کاری رو میکنم که قبلاً میکردم."
بلافاصله، دوستش گفت: "پس خدا به همراهت."
واضح بود کاری که قبلاً میکرده، کار برای بن لادن بوده.
ما نیاز به اطلاعات انسانی در میدون داشتیم.
مردم فکر میکنن کار اطلاعاتی یعنی تحلیلگرها گزارش بخونن.
منظورم آدمای تو خیابونه.
به عنوان فرمانده گروه ضربت،
من در کابل مستقر بودم، و بعدش در سراسر منطقه پایگاههایی داشتم.
ما به اطلاعاتی نیاز داشتیم که تمام اطلاعات رو تأیید کنه.
فکر میکنیم چی میدونیم؟
چی میدونیم که نمیدونیم؟ چی میبینیم؟
No comments yet. Be the first to leave one.