The first 200 lines.
متوجه نمیشم. هیچ فیلمی از مهمونی نگرفتین؟
کلی فیلم گرفتم
یه عالمه فیلم
فقط مال ساعت آخر نیست
چون رفتم دنبال یه سرنخ.
یه مظنون.
خب، با وجود تمام تلاشمون
وینیک الان کاملاً میدونه که یه نفر اینجا ازش متنفره.
به هردوتون یادآوری میکنم که اگه این کمک مالی رو تأمین نکنیم
کالج ویلر ممکنه از روی نقشه محو بشه.
قهوه پپتو؟ حال بهمزنه.
نه. خوبم.
باید همهچی رو از زمان آتیشسوزی دوباره بررسی کنیم تا مطمئن شیم.
آره... ...قبلاً امتحان کردم.
فایده نداره.
فکر کنم فایل خراب شده یا یه همچین چیزی.
ولی بیاید رو نکات مثبت تمرکز کنیم.
منظورم اینه که یه سرنخ جدید و بزرگ داریم، اون نامه.
تهدید اصلی ایمیل شده بود، ولی این با دستخط خود باجگیره.
خب، من یه منبع دارم، یه کلاهبردار سابق.
که تو این جور چیزا متخصصه.
جعل، نامههای باجخواهی... نزدیک همینجاست، پس الان میرم اونجا.
منم باهات میام.
باشه.
خیلی هیجانزدهام.
اولین ملاقاتم با یه منبع از دنیای خلافکارا.
آخ!
جولی، چه سورپرایزی!
سلام، آپولو. اون هست؟
شاید، ولی اول باید یه کاری برام بکنی.
۱۶۰۰ صفحه اول رمانمو بخون
و صادقانه بگو زیادی شبیه زنان کوچک نیست؟
خداحافظ، آپولو. چی. نه.
آخه. بعداً میخونیش، باشه؟
داستان چهار خواهره که تو دوران جنگ داخلی تو نیو انگلند زندگی میکردن
ولی نه اون جنگ داخلی که تو فکرشو میکنی.
ونسا، جولی اینجاست.
هی، ایشون کین؟
اون... با من کار میکنه. میخوام به یه چیزی نگاه کنی.
اوه، البته. صبر کن، بذار عینکم رو بیارم.
راستی، من چارلزم.
آه. هی، آپولو لامبراکیس.
من اینجا زندگی میکنم، از نظر جنسی.
خب، تبریک میگم.
آه، ممنون، عالیه.
الان دارم یه کم نقاشی میکنم.
شغلم پیمانکاریه.
اگه چیزی لازم داشتین، بهم زنگ بزنین.
اینجا چه خبره؟ آهان.
یه جعبه از اینا رو تو سطل آشغال پیدا کردم.
نمیدونم دکتر لوسی پترسون کیه
حدس میزنم مرده.
وای، این همون پروندهایه که روش کار میکنید؟
یه دقیقه صبر کن، من مظنونم؟
من هیچ ربطی بهش نداشتم.
نه. نه، شما مشکلی ندارید.
خب، خیالم راحت شد، ها؟
گرسنهاید؟
هویج کوچولو دارم، و هوموس هم دارم.
ارگانیکه.
وای، این یه کم خطرناک به نظر میاد.
نه، واقعاً نه. فقط باید قاطیشون نکنم.
این یکی هوموسه.
این یکی رنگه.
ها؟
صبر کن ببینم.
آخ!
این اشتباه منه.
هر دوشون هوموسن.
عجیبی نیست که این اتاق بوی خوشمزه میده.
داری میری؟
بعداً باهات صحبت میکنم، چارلز.
هر کی اینو نوشته، به اندازه کافی باهوش بوده که دستخطشو مخفی کنه.
دستخط سرنخ نیست. خودکاره. این خودکار معمولی نیست.
شیکه.
خودنویس.
این لکه تیره رو وسط خطوط افقی میبینی؟
نوکش یه زدگی داره.
و هر وقت محکم فشارش میدن، جوهر اضافی آزاد میکنه.
ها؟
نکته خوبی بود.
کی از یه خودکار این شکلی استفاده میکنه؟
هنرمندا دوست دارن از خودنویس برای طرحهای خطی استفاده کنن.
کلاهبردارا دوست دارن ازشون استفاده کنن
تا مدارک مدرسه کسب و کار هاروارد رو جعل کنن.
ورودی سال ۸۱.
ونسا، ممنون. باهاتون در تماس خواهیم بود.
لازم نیست عجله کنی. لیسیچکا، میتونم یه قهوه برات درست کنم.
ببخشید، کار دارم.
یا اون کلوچههای کوچولو که دوست داری رو بخوری. دارم.
ما داریم میریم.
خب، از دیدنت خوشحال شدم.
"لیسیچکا"؟
ولش کن.
"اون کلوچههای کوچولو که دوست داری رو دارم"؟
ونسا
مامانمه.
حتی بغلش هم نکردی.
به زور یه سلام کردی.
ما یه رابطه کاری داریم.
همین.
اما چرا؟
و چطور؟
و احتمالاً کی هم؟
باشه.
فقط یه بار توضیح میدم. دیگه راجع بهش حرف نمیزنیم.
باشه.
ونسا قبل از اینکه من برم مهد کودک، کلاهبرداری میکرد.
چیزای کوچیک.
به مرور زمان، کلاهبرداریها بزرگتر شد.
جسورانهتر.
و بعد یه روز...
پلیس اومد در خونه و... دستگیرش کرد.
بابام، که آپولو نیست...
خدا رو شکر. ...اصلا تو زندگیمون نبود.
واسه همین من مجبور شدم برم پیش پدربزرگ و مادربزرگم زندگی کنم چون اون باید میرفت زندان.
زندگیمو نابود کرد.
و همچنین، که سالها بعد فهمیدم، اعتبارمو هم خراب کرد.
هوم. هر دو رو درست کردم، بدون کمک اون.
واسه همین من بهش پول میدم بابت تخصصش به عنوان یه خلافکار، وقتی که لازمش دارم.
و کل رابطهمون همینه.
"لیسیچکا"؟
یه لقب روسی که بابام وقتی بچه بودم بهم داد.
معنیاش میشه "روباه کوچولو". خیلی رو اعصابه که ول کنش نیست.
پس به خاطر همین کارآگاه خصوصی شدی؟
نه، به خاطر این نیست.
اینکه اون یه خلافکار بود فقط منو... توی یه مسیر انداخت.
من فقط...
من فقط به...
به خاطر همینه. باشه، قبول. آره، به خاطر همینه.
کی اهمیت میده؟ من... باشه.
میدونی، من و امیلی یه مدت سختی داشتیم.
راجع به این بحث نمیکنیم.
دیگه درباره مامانم سوال نپرس.
باشه.
روی پرونده تمرکز کن.
سلام.
اوه، هی. هی.
داشتم همین الان بهت فکر میکردم.
واقعاً؟ چه باحال! هوم.
آخه منم داشتم بهت فکر میکردم.
هوم. میخوای بریم ناهار؟
عالی میشه.
فوقالعادهست. بزن بریم.
بریم ناهار بخوریم.
راستش نمیتونم. وای.
دارم سیگنالهای خیلی متناقضی میگیرم.
یادم رفته بود. من... من... من با یه دوست قرار دارم.
دوستای احمق. دوستای احمق.
همه چی رو خراب میکنن.
خب، برو با دوستت حسابی خوش بگذرون.
و میدونی منو کجا پیدا کنی. باشه؟
باشه.
ممنون.
ممنون که منو بوسیدی.
نمیتونم بگم تو بهتر شدی یا من بدتر.
حتماً من بدتر شدم چون تو بوی گند میدی.
باید یه چیزی بهت بگم.
با یکی آشنا شدم.
واقعاً؟ اسمش مونا هست.
خیلی خیرهکنندهست.
و بامزه.
بااستعداد.
نابغه. و زیبا.
و سکسی.
خیرهکننده، زیبا و سکسی همهشون یه معنی میدن.
خب، اون همهشون هست.
ما واقعاً تازه آشنا شدیم.
اما هر وقت میبینمش، من... عرق میکنم.
لکنت میگیرم.
قلبم تند تند میزنه.
مطمئنی تیروئیدت نیست؟ شاید تیروئیدت باشه.
کالبرت!
این اشکالی نداره؟
یعنی چی اشکالی نداره؟
منظورت به خاطر ویکتوریاست؟
تو برای ویکتوریا سوگواری کردی. حقش رو ادا کردی.
با زندگی نکردن خودت، به زندگی اون احترام نمیذاری.
تنها سوال اینه که آیا این چیزیه که میخوای دنبالش کنی؟
آره.
پس برو دنبالش.
حالا چطور با این خانمی که دلتو برده آشنا شدی؟
اون یکی از مظنونای پرونده جدیدمه.
وای خدایا.
میدونم. یه جورایی بده.
خیلی بده.
یادت میاد وقتی گفتی جاسوسی چطور واکنش نشون دادم؟
وقتی به دوستدخترت بگی بهش دروغ گفتی، چطور پیش میره؟
نمیتونی با کسی که بهش دروغ میگی تو رابطه باشی.
چارلز، رفیق قدیمی.
تو یه مرد خیلی نکتهبینی هستی.
حالا، تازگیها، بین خودمون باشه، من روی یه سیستم مو سرمایهگذاری کردم.
صادق باش.
معلومه؟
اصلاً.
پول خوبی خرج شد.
گراتزیه.
چی؟ حتی نمیتونم به گرنت هم دروغ بگم؟
جولی، خبر هیجانانگیز!
اطلاعات ونسا به یه مظنون جدید و امیدوارکننده منجر شده.
No comments yet. Be the first to leave one.