The first 200 lines.
قصۀ ندیمه - قسمت ۱، آففرد
تو خوبی؟ حالش خوبه؟
بیا، بیا عزیزم.
بیا اینجا عزیزم، بیا اینجا. بذار مامان یه نگاه بهت بندازه.
بیا اینوَر. بیا اینوَر.
سرت چیزیش شده؟ به ماشین خورد؟
اشکال نداره.
خیلی خب. باید خودت ببریش. باشه؟
- نه، نه، نه. - برو. تقریباً سه کیلومتر به سمت شماله.
طرف گفت یکی اونجا میبینتمون.
- باشه، با مامان برو. - خودت چی؟
چیزی نیست. شماها برین. بدوین، بدوین، بدوین.
من درست پشت سرتون میام.
سریعتر. حواست باشه.
مواظب باش.
حواست به راه باشه.
برو به چپ، عزیزم.
بجنب. سریع برو.
برو چپ. همینجوری.
میبینیش؟
میبینیش؟
از اون طرف رفت.
همینجا بمون، عزیزم.
بیا عزیزم. دختر خوب.
همینجا قایم میشیم. سریع، سریع، سریع.
سرتو پایین بگیر. دختر خوب.
حالا ساکت بمون، باشه؟ ساکت بمون.
پشت اون درخت رو نگاه کن.
- مامان؟ - هیش.
ساکت، دختر کوچولوم.
ساکت.
نمیبینمش.
نزدیک اونجا توقف کنین!
بزن بریم. دختر خوب. دختر خوب.
مامان!
مامان، دارن میان!
حرکت کنین!
نگهش دارین!
- گرفتیمش! - نه!
- مامان! - نه!
- بگیرینش! - نه! نه! هانا! نه! خواهش میکنم.
خواهش میکنم نبرینش! خواهش میکنم نبرینش! نه!
- مامان! - نه!
نکنین! نه! خواهش میکنم! نه!
نه! نه! نه! نه! خواهش میکنم!
- مامان! - نبریـ...
نه!
یه صندلی،
یه میز،
یه چراغ.
پنجرهای هست با پردههای سفید...
و شیشۀ پنجره، نشکنه.
اما این فرار کردن نیست که ازش ترس دارن.
یه ندیمه، تا جای دوری نمیره.
مهم راههای فرار دیگهست.
راههایی که میتونی توی خودت با یه تیزی باز کنی.
یا با یه ملافۀ پیچ و تاب خورده و یه لوستر.
سعی میکنم به اون راههای فرار فکر نکنم.
توی روزهای مراسم سختتره اما...
«فکر کردن» میتونه شانس آدم رو کم کنه.
اسم من آففِرِده.
قبلاً اسم دیگهای داشتم، ولی الان ممنوعه.
خیلی چیزها الان ممنوعن.
خب، بالاخره اینجایی.
میتونی بشینی.
این کارو تبدیل به یه عادت نمیکنم، فقط همین یه باره.
خب...
فلانیِ قبلی، کارش به جایی نرسید؟
نه، خانم.
هوم. بدشانسیه.
پس این دومین انجام وظیفته؟
بله، خانم.
خوبه.
ندیمه قبلیمون کاملاً تازهکار بود. مثل آموزش دادن یه سگ بود...
منتهی، نه از اون خیلی باهوشهاشون.
فکر میکنم قوانین رو بدونی.
بله، خانم.
خانم صدام نکن.
تو یه مارتا نیستی. (زنان نابارور مسن که وظایف خانه بر دوششان است)
خب، ببین کی راه گم کرده.
این جدیدهست.
سلام.
برکت به میوۀ دل.
خداوند به بار نشاند.
من فرمانده واترفوردم.
خیر به همراهتان.
خداوند...
مرا حقیقتاً سزاوار سازد.
درست.
خب...
خوبه.
خوشحال شدم از دیدنت.
شما هم همینطور.
بلند شو.
میخوام تا جایی که امکان داره جلوی چشمم نباشی.
میفهمی؟
بله، خا... بله.
خانم واترفورد.
اون شوهرمه، تا وقتی که مرگ ما رو از هم جدا کنه.
فکر و خیالی به سرت نزنه.
اگه مشکل پیدا کنم، باور کن، مشکل هم درست میکنم.
ریتا، نون رو از بیخ و بن درست میکنه.
از اونجور کارهاست که دوست دارن مارتاها انجام بدن.
بازگشتی به ارزشهای سنتی.
این چیزیه که براش جنگیدن.
همیشه وقتی وسط یه کاریم پیدات میشه.
زیاد دور برندار.
فقط قهوه میخوای این صبح؟
متأسفانه، وقت کاره.
میرم دفتر کارم.
چیزی شده؟
فقط یه کنفرانس تلفنی با فرماندهان رزمیم.
بعدش هم جلسات.
همیشه یه عالمه جلسه هست.
باشه. خب، لازمه امشب زود بیای.
البته.
میدونم سخته، ولی ایمان داشته باش.
مزد و پاداشش رو میگیریم.
قول میدم.
فرمانده دوست داره تخممرغش تازه باشه.
مطمئن شو تر و تازه باشن،
نه مثل دفعه قبل.
بذار بفهمن برای کیه...
و حساب کار دستشون میاد.
باشه.
ممنون.
میخوای کل روز اونجا وایسی؟
بیادبیه...
دوستت رو بیرون منتظر بذاری.
دلم میخواد به ریتا بگم که آفگلن...
دوست من نیست.
این که توی دو ماهِ بعد از اینجا اومدنم،
به زور ۵۰ تا کلمه باهاش رد و بدل کردم.
یه جورایی دلم میخواد بهش بگم که من صادقانه باور دارم...
که آفگلن یه کثافت ریاکار پَسته...
با یه دستۀ جارو توی کونش.
زیر نظر او.
زیر نظر او.
ببخشید.
اون رانندۀ فرماندهست.
اون طرف گاراژ زندگی میکنه.
مقامش پایینه. حتی تابهحال زنی اختیار نکرده.
خرید میری؟
نه، نیک. میخوام برم بار صدفی، چندتایی رو سر بکشم بالا. (بار صدفی: محل مصرف مشروب با صدف تازه)
میخوای همراهم بیای؟
بله.
اگه داری به «تماماً گوشت» میری...
بهتره سمت جوجهها نری.
خوندم که میزان دیاُکسینشون بدجوری بالاست. (ترکیبی سمی)
دارم به «نانها و ماهیها» میرم.
اوه، پس بهتره اصلاً سمت ماهی تُن هم نری.
جیوه؟
نه، من فقط زیاد از ماهی تن خوشم نمیاد.
شاید بیکس و تنهاست.
شاید منو میپاد.
شاید یه چشمه.
خیر به همراهتان.
برکت به میوۀ دل.
خداوند به بار نشاند.
آففرد؟
حالت خوبه؟
بله.
کثافت ریاکار پست.
خیلی خوبم، ممنون ازت.
ممنون بابت پرسیدنت.
ما هرجایی دونفری میریم.
بالفرض برای امنیت خودمونه.
برای اختلاط و همصحبتی.
اینها چرت و پرته.
اینجا دوستی نیست.
نمیتونه باشه.
حقیقت اینه که داریم همدیگه رو میپاییم.
اون خبرچین منه...
و من هم خبرچین اون.
در آبوهوای خوبی فرستاده شدیم.
که من با خوشحالی استقبال میکنم.
شنیدم جنگ به خوبی پیش میرود.
به ارادۀ او.
بیشتر شورشیها رو شکست دادیم.
توی «بلو هیلز» استحکاماتی داشتن.
با دود بیرونشون کشیدیم.
خدا را شکر.
چندتا از هنرمندانههاشون باشه، لطفاً.
اوه، آره.
آففرد.
باید بریم.
سلام.
زیر نظر او.
تو هم دیدی؟ پرتقال دارن.
خدا را شکر.
حتماً جنگ توی فلوریدا داره خوب پیش میره.
خانم سرخونهت پرتقال دوست داره.
مطمئن شو بدونه تو خریدی.
نذار مارتاها نفع و اعتبارشو به دست بیارن.
ژتون... ژتونی برای پرتقال ندارم.
بهشون بگو از طرف فرمانده واترفوردی.
واقعاً مقامش بالاست. اسمش توی خبرهاست.
من... خبری نخوندم. قول می...
بهتره قبل از این که کلاً تموم کنن، یه کم پرتقال بگیریم.
بخشش خدا را شکر.
No comments yet. Be the first to leave one.