通常攻撃が全体攻撃で二回攻撃のお母さんは好きですか?
The first 186 lines.
،مامان قویه !امکان نداره شکست بخوره
...ولی اگه اتفاقی براش بیوفته
!مامان
...ببین خانم
اگه این گوی رو بخری !کلی بازدید کننده برات میاد
!و بدون شک این اتحاد به موفقیت بزرگی میرسه
در ضمن یه فروش ویژه هم داریم !که امروز آخرین روزشه
!اوه! واقعاً که خوش شانسی
ای وای، حالا چیکار کنم؟
من داشتم از نگرانی می مردم !ولی اینکه فقط یه فروشندۀ دوره گرده
!این گوی شیشه ای واقعاً عالیه
اوه! تمام اعضای اتحاد میتونن !از حملات قطعی چند هدفۀ دو ضربه ای استفاده کنن
!مطمئنم پسرتون هم خیلی خوشحال میشه، ها
ما کون رو میگی؟
!خیلی خب، می خرمش
!دیدید! دیدید !ماماکو سان رو تقریباً متقاعد کرد
درسته، ماماکو سان به خاطر ماساتو کون !خیلی راحت شکست می خوره
...اَمون بدید، واقعاً که !آهای
!ما از فروشنده های دوره گرد چیزی نمی خریم
!تو هم همینطور مامان
!نذار با این قیافۀ مشکوکش، سرت کلاه بذاره
!هرجور نگاه ـش کنی یه جنس آشغاله
اِه! اوه... واقعاً؟
!ما... ما ما ما ماساتو! اون
چی شده، پورتر؟
!اون یه بمبـه
قسمت دهم !با اتحاد مامی" به همه خوش آمد میگه" ...صبر کن! اینا مهمان های ناخونده هستن
منظورت چیه که این یه بمبه؟
!من یواشکی مشخصاتش رو دیدم
این گوی شیشه ای یه بمب قدرتمنده !که میتونه کل ساختمون اتحاد رو بفرسته هوا
!هوی، ماساتو! یه کاری کن
ماساتو کن، چطوره بمب رو برداری و بپری توی دریا؟
!خیلی خب، بسپارش به خودم
!هوی، اینطوری که خودمم می میرم
!الانه که منفجر بشه
!بچه ها فرار کنید
...بیا اینجا
.دیگه گریه نکن
.مامان همین جاست، نگران نباش
.نازی نازی، بچۀ خوب
اِه... مامان! داری چیکار میکنی؟
چیکار میکنم؟ .خب دارم نازی نازی ـش میکنم
،این بمبه داره "اووَ اووَ" گریه میکنه شبیه نوزادها است، مگه نه؟
واسه همین با خودم گفتم .اگه نازش کنم، ممکنه آروم بگیره
نه! نه! معلومه که با همچین کاری ...بمب آروم نمی
گرفت!؟
جون من!؟
!آروم گرفت
این یکی دیگه از مهارت های ویژۀ مادرها !به اسم "نازی نازی مامان" بود
فکر کنم، هر وقت چیزی یا کسی در حال انفجار باشه .با ناز و نوازش کردنش جلوی انفجارش رو میگیره
...ما کون تو هم بچگی هات خیلی گریه میکردی
ولی وقتی اینطوری بغلت میکردم .و نازی نازی میگفتم، آروم میگرفتی
.یادش بخیر
...من رو با بمب مقایسه میکنی
واسه مامان ها .بمب و نوزاد، مثل هم هستن
آخه هر دوشون یه دفعه ای .منفجر میشن و صداشون میره هوا
،وقتی اینجوری بهش فکر کنی می بینی بمب ها هم خیلی نازن، نه؟
.نه، هیچم ناز نیستن
.ما کون، حرکتت الان خیلی با حال بود
از آسمون یه دفعه ای ظاهر شدی .تا مامانت رو از دست اون فروشندۀ دوره گرد نجات بدی
!ما کون، تو قهرمان مامانی
با فراری دادن یه فروشندۀ دوره گرد قهرمان شدم، ها؟
.قهرمانم قهرمانای قدیم
به نظرتون اون فروشندۀ دوره گرد همون قاتلی بود که آمانته گفته بود؟
...احتمالاً که همین بوده
ها؟ جریان چیه؟ این اتفاق زیر سر آمانته بود؟
!واسه منم توضیح بدید
!آهای، با شماهام
دارید چیکار می کنید؟
!اینقدر عادی جلومون ظاهر نشو
برای چی اومدی اینجا؟
مگه دلیلش اهمیتی داره؟
هرچی ایستادم صدای انفجار رو نشنیدم نتونستم حمل کنم، اومدم ببینم جریان چیه؟
!درضمن، لازم نمی بینم که براتون توضیح بدم
این دختره واقعاً یه مشنگه .که همه چی رو خودش توضیح میده
...چه خوبه
!آهای خدمتکار !به بقیه نگو مشنگ
...من نه خوبم، نه مشنگ
!یه سؤالی داشتم
،اون قاتلی که گفته بودی همون فروشندۀ دوره گرد بود؟
.دقیقاً همینطوره که میگی
!ولی لازم نمی بینم صادقانه جوابت رو بدم
!خیلی بدجنسی که برامون بمب فرستادی !هیچ وقت نمی بخشمت
یه دفعه ای پرید وسط حرفم گفتم چی میخواد بگه؟
!خوب گوش کن ...ما با هم دشمنیم
پس چه عیبی داره بمبی رو که توی برج پیدا کردم و نمیدونم باهاش چیکار کنم رو بفرستم واسه شما؟
،حالا دیگه بدون پرسیدنم .خودش برامون داستان رو تعریف میکنه
ببین آمانته چان، میتونم یه چیزی بگم؟
هرچی هم که بخوای بپرسی ...دلیلی نمی بینم که به تو جواب
!اوسکی ماماکو
!نزدیکم نشو! با من حرف نزن
.لطفاً به حرفام گوش کن
بچه ماجراجوها پیش تو هستن، درسته؟
،مادراشون خیلی نگرانشونن ...میشه زودتر بفرستیشون خونه هاشون
!ساکت شو !به هیچ وجه حاضر نیستم با تو حرف بزنم
!هوی
،یه دفعه ای ظاهر شدی حالا هم یه دفعه داری فرار میکنی؟
اصلاً واسه چی اومده بودی؟
،درسته که ازم سؤال می پرسی !ولی دلیلی نمی بینم که بخوام جوابش رو بهت بگم
،اومده بود که بگم !بازم یه قاتل داره میاد سراغتون
!ولی عمراً این رو بهتون بگم
...پس یعنی
.ای وای، داغون شده
...خانم
از بمب شیشه ای که بهت دادم خوشت اومد؟ ...شوخی کردم
...تو
قبلی که عمل نکرد ولی این بمب ها خوب قدرتی دارن، نه؟
تازه بمب هایی 10 برابر قویترم .توی شهر جاسازی کردم
دروغ میگی، مگه نه؟
!هوی هوی! مسخره بازی در نیار میخوای شهر رو بفرستی هوا؟
.کلید انفجار بمب ها دست منه
اگه نمیخواید شهر رو بفرستم هوا !به حرفام گوش کنید
،اوه! راستی گفته باشم .ما با کمتر از خدمتکار راضی نمیشیم
واضحه که ماماکو سانم .باید لباس خدمتکارا رو بپوشه
باشه، باید چیکار کنم؟
!اول از همه، غذا
یه مامان لباس خدمتکار بپوشه، ها؟
.بیاید به ظاهر بی ریختش بخندیم
.ببخشید که منتظرتون گذاشتم
...اولین باره لباس خدمتکارا رو می پوشم
نمیدونم درست پوشیدمش یا نه؟
!هوی هوی... اینکه خیلی بهش میاد
!خیلی خفن شدی - !خود فرشته ای -
.وای، ممنونم
میگم، میشه روی غذامون طلسم "خوشمزه شو!" بذاری ؟
،اِوا! من جادوگر نیستم .نمیدونم که میتونم یا نه
!خیالت راحت - !معلومه که میتونی -
!آره، مشکلی نیست
مامان با یه عالمه عشق براتون غذا می پزه، باشه؟
...کوفت کنید
!اینم برنج سرخ شدۀ مخصوص مامان
.نوش جان کنید
!ممنون بابت غذا
هوی هوی... از ظاهرش معلومه که .سرسری یه چیزی پختی
...همۀ مادرها همین جورن
!اینکه... برنج سرخ شده است
.آره، همینطوره
راستش دوست داشتم ...گوشت چرخ شده توش بریزم
.ولی پیدا نکردم پس به جاش ژامبون ریختم
...راستی
.مامان منم همیشه از اینا برام درست میکرد
میگفت برنج سرخ کرده با ژامبون .یه غذای سنتی خانوادگیه
.مامان من توش سوسیس میذاشت
.مامان منم توش ماهی کنسروی میذاشت
...گندش بزنن... یه جورایی
.هوس کردم برنج سرخ شدۀ مامانم رو بخورم
!برنج سرخ شدۀ ماما سان، خیلی خوشمزه ـست
!واقعاً ژامبون خیلی خوب میشه
ما عادت داریم با خرچنگ بخوریم !ولی ژامبون هم خیلی خوبه
!اینا هم خیلی ساده ـن، ها
...هوی هوی
!عمراً با یه پرس غذا بتونی راضی ـمون کنی
...حالا که شکم ـمون پر شده
!اتاق خواب رو نشونمون بده
...خیلی خب، ماماکو سان
وقتشه روی تخت !یه سرویس حسابی به ما بدی
روی تخت سرویس بده؟
هوی! شوخی میکنی، مگه نه؟
حالا که شکم ـتون پر شد میخواید اینکار رو کنید؟
!ای حیوون وحشی
!بهتر همین الان دهنشون رو سرویس کنیم
!اوهوی! یادت نره توی شهر بمب کار گذاشتیم
!اگه اتفاقی برام بیوفته، انگشتم یه دفعه میره روش
...مامان
.ما کون، عیبی نداره
.آخه جون مردم شهر درمیونه
!این غمـنامۀ خانوادگی رو تموم کنید
...خب، ماماکو سان
الان خودت دیگه باید بدونی چیکار کنی، مگه نه؟
.آره، میدونم
.پسر خوبی باش و بگیر بخواب
...بگیر بخواب... بگیر بخواب
هوی! داری چیکار میکنی؟
چیکار میکنم؟ !خب سرویس یه مامان، روی تخته دیگه
...نه، اون سرویسی که مد نظر من بود یه مقدار
...بگیر بخواب
...بگیر بخواب
...بگیر بخواب
...آه... وقتی هنوز بچه بودم
...بگیر بخواب
...بگیر بخواب
...شب هایی که خوابم نمی برد
...بگیر بخواب
.مامانم همیشه اینجوری می خوابوندم
...بگیر بخواب
...بگیر بخواب
No comments yet. Be the first to leave one.