The first 200 lines.
قسمت آخر
.هی،هی. دارم ازت می برم
شما فقط دارین بازی می کنین و درس نمی خونین؟
.هی ، من توانایی فوق العاده ای دراین بازی دارم
.هی،هی. دارم ازت می برم
.این دفعه واقعاً می بازی . چون بارِ اولته
!هـــــیــــــسسسسس
.بچه ها دارن مطالعه می کنن. آروم باشین . باید آروم باشین
.ساکت باش، پسره ی نفهم . ساکت باش
بجای مطالعه داری اینجا بازی می کنی، عوضی؟
. آه ، درد می گیره ، واقعاً که
! واقعاً که؟
.برات خیلی بد می شه.باید زنگ بزنم مامان بیاد
.ای وای، بی خاصیت
!بابا
.نه، نه ، بابا
برای چی اینطوری می کنی؟از مامان می ترسی؟
.بله
...می دونی وقتی مامان بفهمه
.بله
. بعضی وقتا منم از مامان می ترسم
.آره
.گیونگ هو
، می گم
، کیونگ هوی من، بدون نق زدن مامانش
.فکر می کنم بچه ای می شه که بهتر کاراشُ انجام بده
نظرت چیه؟ .آره،آره
، خودت، به تنهایی درس می خونی
.بیا به دنیایی بدون نق زدنای مادرت فکر کنیم
.اومد، اومد، اومد
.ممنون
.شیرینی مونم سریع بدین ، لطفاً
.لطفاً منتظر باشین
. میگه منتظر باشیم
به چی نگاه می کنی؟جالبه؟
.هر بار که می بینمش، خیلی جالبه
. هی، مین جه
. دوست داری هر روز شیرینی و بستنی بخوری؟
. آره ، دوست دارم هر روز بخورم
همینطوره، نه؟ خوب نیست هر روز قبل اینکه بری مدرسه بستنی و شیرینی بخوری؟ ! آره
، بعد از اینکه از مدرسه میای به عنوان میان وعده
فقط شیرینی و بستنی بخوری،خوب نیست؟ ! آره
. اما نمی تونی
. بخاطر مامانت نمی تونی
. اگه مامان همین الان اینُ بفهمه ، یک عالمه بلوا بپا می کنی
، من غذای فوری بهت دادم، که تو رو چاق می کنه
. اینکه تو فقط داری هوا می خوری ، چقدر ممکنه نق بزنه
. درسته. بخاطر همین چیزا مامانُ دوست ندارم
. منم واقعاً دوست ندارم مامان برای غذا نق بزنه
.آ.. . خیلی ناراحت کننده است
. راستش من می تونستم یک ماشین بستنی و شیرینی برای خونه بخرم
! واقعاً؟
. واقعاً، اما نمیشه
. بخاطر مامان
. اگه مامان بره نیویورک ، می تونم اینا رو بخرم
! خوبه، نه؟
. خیلی هیجان انگیز نمیشه؟! می تونیم هرروز بستنی و شیرینی بخوریم
...منتظر صف نمی شیم ، و خودمون ماشین بستنی داریم
. اوه، مادر
. یکی دیگه بخور
.ای وای، جانگ سو
. مامان مست شده
در مورد مست کردن چی داری میگی.برای چی مست بشی، مادر؟ .فقط اینو از پسرت که برات ریخته قبول کن
. ای وای، درسته. بذار اینو بخورم و بمیرم
. بیا . مادر. به سلامتی
.به سلامتی
. اوه، مادرم خوب می خوره. یه نفس. یه نفس
. خوبه
. خوبه . مادر
، حقیقتاً می گم
. زندگی با سونگ جی سون خیلی سخته
آره؟
، زندگی با اون
.سونگ جی سون زنی نیست که بتونم یک صدم امیدوار باشم از شما پیروی کنه
. خیلی از زنا هستن که نمی تونن از مادرت پیروی کنن، بچه
. درسته. اینُ تجربه کردم چون مدتیه باهاش زندگی می کنم
...من ، واقعاً که
، اما باید با یه زنی مثل مادرم ازدواج می کردم . ولی این درصورتیه که باید تمام عمر تنها زندگی کنم
. ای وای، ای وای
، برای همین
،وقتی برنج می پزی خیلی خوشمزه تر می شه.
. و وقتی مشروب می خوری خیلی خوشمزه تر و بیشتر خوش میگذره ، مادر
. ای وای ، ای وای، پسر مامانی، پسرم
. ای وای، من پسر مامانی نیستم . تو یک مامان واقعی هستی
. راستش ، گاهی اوقات فکر می کنم
خداروشکر که تصمیم گرفتم با مامانم زندگی کنم. چی می شد اگه اینکارُ نمی کردم؟
، تو از بچه هامون مراقبت می کنی، همیشه غذاهای خوشمزه برامون می پزی
. همینطور مراقب منی
مادر، می خوای درآینده هم اینکارا رو برای من انجام بدی، آره؟
. ای وای ، معلومه
. معلومه. ای وای، ای وای، البته
. مادر بذار بغلت کنم
. ای وای، باشه، پسرم . ای وای ، ای وای
. ارزش مادرتُ فهمیدی
. ای وای، هیچکی غیر تو نمی فهمه، هیچکی غیر تو
. ای وای، جانگ سوی من
. اما تو همیشه اینو فقط به سونگ سو می گفتی
چی شد؟
. تا الان ، با سردرگمی زندگی می کردم
. درسته
، به هرحال
، از اونجایی که اینکارُ انتخاب کردی
. هیچ حرفی برای گفتن ندارم
پدر و مادر چطورن؟
، نتونستم قبل اینکه برم ازشون خداحافظی کنم
. درگیر احساستم بودم
پدر
، درهمایش رقابت سخت جهانی در جاکارتا شرکت کرد
. و درحال حاضر برای استراحت به سوئیس رفته
، مادرم که ، خودت می دونی
، سه سال براش حکم بریدن و زندانی شده
"، اما هرروز،"این کارُبکن ، اونکارُ بکن
. خیلی عذابم میده
. جاری، باید اوقات خیلی سختی داشته باشی
، درتمام این مدت، انگار فقط می خواستم فرار کنم
.خیلی متأسفم
.نه
. قبلاً بهت گفتم،مشکلمون در انتخاب کردن بود
، تو نمی تونی هیچی به کسی بگی
. و نمی تونی هیچکسی رو برای این سرزنش کنی. این چیزیه که من فهمیدم
وقتی که من برگشتم ، تو
، چیز زیادی از من درخواست نکردی
. و خیلی سوال ازم نپرسیدی
. واقعاً اونموقع ازت متشکر بودم
، آدم جوونی که توجه زیادی به دیگران داره
. و عاقله، اینطوری فکر می کردم
. منم می خوام همون راه تورو برم
. هیچی نمی پرسم
، فقط، همونطور که همیشه بودیم
. بیا به تصمیم همدیگه احترام بذاریم
.باشه
.فهمیدم
...ولی
. برای آخرین بار باید ترتیب چیزی رو بدم
، بین دو نفر که با هم جاری هستن، این خیلی شرم اوره
. اما در خونواده ی ما،می گن این موضوع باید بطور کامل حل و فصل بشه
،جاری، تو باید
.اینجا رو امضا کنی
این چی هست؟
.یک قرارداد
،چون تو قبل اینکه بری برای یکسال توی خونه ی ما زندگی کردی
،جاری
،هرجایی که بری، هرکاری که بخوای بکنی
، وقتی بخوای مصاحبه ی کاری داشته باشی
، اینکه چه وضعیت خصوصی یا عمومی ای داشته باشی
، مثل چیزهایی که درخونه ی ما رخ داده
. این قراردادی که میگه تو همیشه ساکت می مونی
، اگه تو به نویسندگیت برگردی
یا به رادیو تلویزیون،پیش بینی هر وضعیتی
. برای صحبت در مورد خونوادمون قابل تصور هست
.متأسفم
،اما جاری
. این چیزیه که باید انجامش بدی
. بله، فهمیدم . امضا می کنم
، اما واقعاً
تو نمی خوای نفقه تُ قبول کنی؟
.بله
پدر بازم گفت که
. ساختمان میونگ دونگ رو بهت بدن
. از طرف من ازشون تشکر کن
، پدر ، اگرچه باهاش راحت نبودم
. اما برای من هیچی کم نذاشت،اون هنوزم برای من جذاب دیده میشه
اون برای من تعریفی رو ارائه داد
. که من ازش برای نوشتن کپی کردم
.همین برام کافیه
،اما به هرحال
. با رفتنم به ته ووک صدمه زدم
چطور می تونم نفقه رو قبول کنم؟
. من همچین جسارتی نمی کنم
...در ضمن
. نهایتاً ، این چیزیه که بهش اعتقاد دارم
. نمی خوام هیچ چیزی مثل اینُ قبول کنم
اینکه کی می تونی با کی احساس راحتی کنه؟
و چطور می تونه
با پول احساس راحتی کنه؟
...فقط
، چیزیه که همیشه علتی برای صدمه زدن به همدیگه است
، و این نوع تجربه ایه که
، فکر کنم به اینکه زندگی من چه معنی ای می ده
. و فکر می کنم همه ی زندگیم همینطوری می گذره
...برای همین
باید به راحتی و درمان خودم
.فکر کنم
.درسته
. واقعاً خودتی
. مشکل ما همیشه سرِ اعتقاد و باورمون بوده
اینطور نیست؟
.بله
. اعتقاد داشتن چیز خوبیه
،وقتی که در زندگیت گیج میشی و قادر به تصمیم گیری نیستی
. کمک می کنه که مسیرتُ تعیین کنی
،البته
.البته باید قیمت خوبی براش بپردازی
. این نا امید کننده است
. اینکه تو و من داریم دوجهت متفاوتُ می ریم
. ما فقط همدیگرو خیلی درک می کنیم، اما داریم از هم جدا می شیم
.جاری
. تو رو با یک قلب خوب بخاطر مسپرم
،یه روزی
،اگه قادر بودی به جوونیت برگردی،قبولش نکنی
No comments yet. Be the first to leave one.