The first 200 lines.
پرواز 939 در حال فرود از بوستون...
... لطفا بارهای خود را از قسمت 4 بردارید
-حله، دارمش. کیف نارنجی -باشه
اُه، فقط راه خروج رو بهم نشون بده خودم میتونم برم
ولی من باید تا وقتی اونا میبیننت پیشت باشم
مشکلی نیست، خودم میتونم برم
باشه، هرجور راختی
مستقیم برو بعد بپیچ چپ
باشه
-ممنون -اره خواهش میکنم
سوفیا
سوفیا
سوفیا
فکر کردم قراره بیرون بیای دنبالم
-میخواستم کمکت کنم کیفتو حمل کنی -خودم میتونستم بیارمش
فکر کردم ایندفعه شاید کمک بخوای
-آره -بیا
کی پیداش کرد؟
الکسا، دختره ی بیچاره
یادداشتی گذاشته بود؟
نه، چیزی نیست
منطقی نیست خوب نگاه کردن؟
معلومه که خوب نگاه کردن
من اِوا رو میشناسم بابا
حتما یه داداشت میذاشت.. یه یادداشت بلند، خیلی بلند و دراماتیک
یادداشت میذاشت
سوفیا، اون یادداشتی نذاشته
جدید بنظر میاد
اُه، تازه ماه پیش خریدمش
کار و کاسبی خوب بوده یه چنتا باغبون جدید استخدام کردم
حرف کار و کاسبی رو بذار کنار، بابایی.
الآن نه
اُه، نمیخوام اول برم خونه
مستقیم بریم خونه اِوا
مطمئنی؟
آره
پس یه راست میریم خونه اِوا
سوفیا اینجاست
سوفیا
-( به اسپانیایی ) زنعمو ماریسول -بیا اینجا، بیا اینجا
-باورم نمیشه. متوجه نمیشم. -منم همینطور
شبیه یه جوک مضخرفه، شبیه یه کابوس
-سوفیا. - به اسپانیایی) عمو رافا )
خیلی خوشحالم که اومدی
اوضاع و احوال خونواده وقتی که تو باشی بهتره
الکسا؟
نگاه کن، دختر عموت اینجاست
میبینمش، کور که نیستم
تممومش کن یا میفرستمت تو اتاق خودت
اَبی، داداشم هکتور رو یادت میاد؟
خواهر زادم، سوفیا
تازه از بوستون اومده
داره مدرکش تو ریاضیات رو از دانشگاه ام آی تی میگیره
سوفیا، این باید ضربه ی بزرگی واسه تو باشه
تو خیلی با اِوا صمیمی بودی
-مثل دو تا خواهر -اون خواهر من بود، نه خواهر او
اون گوشی اِواست
-چطور میشه...؟ -نه، صبر کن
ممکنه یه کسی باشه که هنوز نمیدونه
نه، من مادر اِوام
نه
متاسفم
اِوا از دنیا رفته
نه، این یکی از کلکاش نیست چه مصیبتیه گفتن این حرف
من باید پیداش میکردم، نه الکسا
ولی کلاس پیانوی الکسا کنسل شد و اون زودتر اومد خونه
و هیچ یادداشتی ندید؟
من به یه یادداشت نیاز ندارم تا بدون چرا اوا اینکارو کرده
-میدونی چرا اینکارو کرده؟ -آره.
واسه اینکه منو تنبیه کنه
ول کن، تیا
-چرا باید میخواست تو رو تنبیه کنه؟ -از دستم عصبانی بود
همیشه میخواست منو تنبیه کنه ولی
نمیدونم
-ماریسول، دست بردار -نه، نمیتونم
-نباید انقد سخت بگیری -نه، نمیتونم
فردا خونه پر از ادمایی میشه که از دانشگاه میان
نمیتونم بذار رافا از اینی هست که بیشتر خجالت زده بشه
هیچیکی به یه ذره شیرینی اهمیت نمیده. بشین
-نه -یالا، بگیر بشین
تنهام بذار، لطفا.
میخوای کمک کنی برو رافا رو با جمع بگیر، باشه؟
-لطفا -اوکی
در مورد این قند خونش داره دیوونه میشه
اُه، اینم از سوفیا با بشقابت
آره، یه فرشته حامل هدیه
مریسول میگه باید مطئن شم غذا میخوری
اول باید تیر بخورم
-کجایی؟ -اینجا
همینجا، عزیزم، بشین
ام آی تی جطوره ؟ بوستون رو دوست داری؟
اُه، هر هفته ازش میپرسم هنوز نمیدونه
ازش خوشم میاد
بخصوصص بویی که از رستوران بغلی میاد
... به آپارتمانی که واسم گرفتی
دوستم، برایان، مواظبت هست؟
همونیه که وقتی تو ساختمون راه میرم حس میکنم مراقبمه؟
خیلی بامزست
باید بری دفترش و یه سلامی بکنی، مرد خیلی خوبیه
نه اینکه بهترین معلم دنیا باشه، ولی مرد خوبیه
کاهو
سبز
-یادت میاد؟ -اره
-کاهو، سبز -یعنی چی اینا؟
اِوا یه راهی پیدا کرد تا بهم رنگارو یاد بده
از مریسول خواست کاهو و یه سری سبزیجات سبز دیگه بگیره
ازم خواست هر کدومو مزه کنم تا بفهمم سبز چجوریه
و واسه دسر منو مجبور میکرد برم برم بیرون و چمن بچینم
و میخوردیش
کجاش خنده داره ؟
هی، عزیزم
باید امروز تمرین پیانوم رو انجام بد، ولی مامان میگه نمیتونم
گفتم میتونی صبح تمرین کنی
ولی باید هر روز تمرین کنم
میتونی امروز رو بیخیالش بشی
فکر کنم ما باید بریم
رافا، امیدوارم امشب بهتر بخوابی فردا میبینیمت
-سوفیا رو که نمیبری، مگه نه؟ -فک کردیم اون می مونه
نمی خوام تحمیل کنم
اینا چه حرفیه؟ اینجا به اندازه ای که خونه ی شماست خونه ی اونم هست
آره، درسته
من می خوام بمونم
باشه
میرم کیفتو بیارم
حله
بابا، چرا واسه اینجا موندن ِ من عجیب غریب بازی در میاری؟
وقتی مَریسول بهم زنگ زد، و داشت گریه میکرد
... و میگفت "اون مرده، مرده،..اون"
فکر کردم داره تو رو میگه
عزیز من
تموم شد
خلاصه
مشکلی نیست
مشکلی نیست
کی اونجاست؟
میدونم یکی اونجاست
اَلکسا؟
چطور فهمیدی منم؟
بوی خمیر دندون توی دستشویی تو رو تشخیص دادم
یا خدا
بیشتر شبیه سگای شکاری ای تا آدمیزاد
تو بیشتر شبیه جاسوسایی
اگه باشم چی؟
نمیخوای من اینجا باشم
شاید
قبلنا دوسم داشتی
قدیما میشستی رو شونمو کتابای تصویر دار نشونم میدادی، یادته؟
آره، چون قبلنا فکر میکردیم الکی میگی کوری..
چرا اینجور فکر میکردی؟
چون اِوا بهم گفته بود
اون همچین چیزی نمیگفت
چیزی که اَلکسا تو اون اتاق دید تا آخر عمرش به یادش میمونه
این یکی از چیزاییه که اِوا رو هرگز بخاطرش نمیبخشم
میدونستی افسرده بود؟ هیچی بهت گفته بود؟
مطمئنی؟ تو تنها کسی که راستشو بهت یگفت
وقتی هفته پیش باهاش حرف زدم، مثه همیشه بود.
درباره دوست پسر حرف زد، که منم باید ببینمش...
-...واسه شام برم آپارتمانش -اون ایثانه
اِوا همیشه دیوونه ی پسرا بود
وقت بیشتریو تو خونه ی اون گذروند تا تو خونه ی ما
این کاراش رافا رو دیوونه میکرد
ولی من از پسره خوشم میومد
خب، تو چی؟
کسیو میبینی؟ و بوستون دوست پسر داری؟
آره
کلی دوست پسر دارم، پنج شش تا
بیشتر آخر هفته ها
هیچوقت درباره اولین باری که رافا رو دیدم بهت گفتم؟
اولین سالش تو دانشگاه بود
من تو یه دفتر کوچیک تو کمپ کار میکردم، و ...
داشتم توی راهرو میرفتم...
.... از کنار کلاسش رد شدم و صداشو شنیدم
و وایسادم
باید گوش میدادم
خیلی قوی بود، سرشار از زندگی.
بعد اون چرخید...
... و منو نگاه کرد
... و من
اُه خدای من، درست مثل این بود که قلبم از قفسه سینم زده بیرون
... و فقط..
واسه تو هم اتفاق میفته.
قول میدم.
وقتی اصلا انتظارشو نداری.
متوجهم.
فکر میکنی از کجا تفنگ گیر آورده بود؟
فک کنم...
ایثان.
-تو این عکسا دوست داشتنیه. -سلام
حالت چطوره ؟
خیلی ممنون بابت اومدنت
سوفیا اینجاست، دوست داره ببینتت
-رافا، ایثان اومده -هِی، ایثان
-متاسفم، من.. -ممنون.
سوفیا؟
این ایتانه، ایتان، این سوفیاست.
از دیدنت خوشوقتم.
من از دیدنتون بسیار خوشوقتم.
خیلی چیزا دربارت شنیدم
منم همینطور
شما دو تا باید همو بشناسید، باشه؟
No comments yet. Be the first to leave one.