The first 200 lines.
آنچه در «شهروند بیگانه» گذشت...
من هیچی بهت نگفتم.
تو واسه خاکستریها ارزشی نداری.
فکر نکنم بذارن زنده بمونی.
خاکستریها از نیروی مهیب آتشفشان استفاده میکنن.
ولی من نمیدونم دلیل این کارشون چیه.
نمیتونن خیلی با جاذبه زمین زنده بمونن.
لااقل بذار ایندفعه یادم بمونه.
پیتر بهم اعتماد داشت.
اگه پیتر بهت اعتماد داشت...
کلید رو بهت میداد.
واسه جنگیدن با بیگانهها...
کی بهتر از کسی که میتونه اونا رو ببینه؟
تو یه مرغ آبی هستی.
میشه لباس عوض کنم؟
الان هدر رو دیدیم.
میدونم این چیه.
زانوهام شل شدن و دستهام عرق کردن.
من عاشق شدم.
ظاهراً توپ از یه مادهٔ زیستی ساخته شده.
فقط هری میتونه ازش استفاده کنه.
اونو بیار پیش ما.
اوه، اوه، نگاه کن!
انسانهای احمق شبیه مورچه هستن.
وقتی بدون بال با پا روی زمین مزخرف راه میرین...
خیلی احمق بهنظر میاین!
زندگی ما از هر جهت از زندگی شما بهتره!
جذب شدن یه مفهموم سادهٔ فیزیکه.
تمام اجسام دارای حجم به سمت همدیگه کشیده میشن...
تا جایی که به هم برخورد کنن و انرژی آزاد بشه.
من و هدر خیلی صمیمی شدیم...
پس نیروی جاذبهای که بینمون حس میکنم، خیلی قدرتمنده.
اوه، این یه فروشگاه جدیده.
نه. هری، نه.
هی، هی، هی! وایستا، وایستا!
چیکار میکنی؟
مرغ بهشت نر سینهٔ خود را سپر میکند...
و رقص مفصلی را اجرا میکند...
تا جفت ماده را جذب کند.
قبلاً نیروی جاذبه رو حس کردم ولی نه اینجوری.
تنها خواستهم اینه که با اون باشم.
اصلاً برام مهم نیست که هیچوقت دوش نمیگیره...
و بهجاش میره تو لگن آببازی میکنه.
بابا، هری رو ندیدی؟
جایی پیداش نمیکنم.
چند روزیه که نه.
ولی از این اتفاق راضیام.
اینجوری میتونم همهٔ پایهام رو بفروشم بهجای اینکه...
برگردم ببینم یکیشون نیست.
مامان جی قرار بود بیاد؟
ازم پرسید میتونه یه مدت پیشم بمونه یا نه.
من قبول نکردم.
من هیچوقت بدون حرف زدن با تو این تخطی رو انجام نمیدم.
غیر از اون یه دفعه که بدون حرف زدن با تو...
- تخطی کردم. - اینا داروهاش هستن.
یکی واسه شکمش، یکی واسه حفظ تمرکز...
و اینم نگهدارندهٔ دندونهاشه که همیشه یادش میره...
- که شبها بذاره. - پس...
خودش ازم درخواست کرده. آره.
نه، ببخشید، یعنی بهم گفته.
ببخشید. رابطهتون با هم بد شده؟
نه.
الان فقط ناراحته چون...
بهش گفتم نمیتونه واسه گشتن دنیا بیخیال درس و دانشگاه بشه.
منم کاملاً ازت پشتیبانی میکنم.
خودت جی رو میشناسی.
الان یه دوست دختر جدید پیدا کرده...
- و همهچی به اون مربوطه. - آره.
میخوای با دوستت بری دیدن اروپا؟ عالیه.
میتونی بری ولی بعد از تموم شدن دانشگاه.
الانم که منتظر نامهٔ پذیرش کالج هستیم...
ترجیح میدم اون پیش تو باشه...
تا اینکه تو یه مسافرخونه تو آمستردام بخوابه.
موضوع اینه، اگه مشکلی نداری.
من...
خوشحال میشم قبولش کنم. قبولش کنم نه.
امـم، قبولش کنم نه.
انتخاب کلماتم بده.
خوشحالم که اون تو رو داره.
شارژر گوشیت رو بهش قرض نده...
چون دیگه هیچوقت نمیبینیش.
فهمیدم.
اینجایی. کجا بودی؟
آستا، من عاشق شدم و دلم میخواد برقصم.
وای خدا، ولی رقصیدن که بلد نیستی.
الن.
با موهات کاری کردی؟
خوشگل شده.
بهتره یه چک بکنی سرش به جایی خورده یا نه.
ممنون.
سه روزه پیدات نمیکنم.
پیش هدر بودم...
با هم کلی آمیزش داشتیم.
سکس تو مکانهای جدید خیلی هیجانانگیزه.
در ضمن، در ماشینت رو قفل کن همیشه.
یه مشکلی داریم.
مایک و لیو ماشین...
بیگانهیاب رو بررسی کردن و...
وایستا، توی ماشین من سکس کردین؟
نه.
آره، حال داد!
ولی به رسم احترام فقط روی صندلی عقب کارمون رو کردیم.
خب، بعداً دربارهٔ حد و مرز افراد حرف میزنیم.
ولی قبلش، تو آخرین کسی بودی که...
تو ماشین بیگانهیاب بوده.
اگه مایک و لیو دیانایت رو پیدا کنن...
میفهمن قبل مرگش پیشش بودی.
غیر ممکنه.
من با 45 تا دستمال مرطوب که از یه رستوران کش رفتم...
خودم و ماشین رو تمیز کردم. هیچی پیدا نمیکنن.
در ضمن، این ماشین کجاست؟ درهاش قفله؟
قرار نیست توی اون ماشین هم سکس کنی.
نه اگه ندونم کجاست.
همهچی رو تمیز کردی؟
گمونم بلد باشم چطوری یه ماشین رو تمیز کنم.
در ضمن، الان یادم اومد...
- یادم رفت ماشینت رو تمیز کنم. - چندش!
تو خیلی مضطرب هستی.
باید آروم باشی، دختر.
باید شبیه هدر رفتار کنی.
من اضطراب دارم چون دنیا ممکنه...
به پایان برسه، ولی راستش...
خیلی خوشحالم که تو خوشحالی.
- من خوشحالم. - خوبه.
ولی زندگی مربوطه به حفظ تعادل.
یعنی هم میتونی با دوستدخترت باشی و هم مأموریت رو انجام بدی.
باشه.
میرم دیدن کلانتر و معاونش...
تا مطمئن بشم هیچی نمیدونن.
ممنون.
باید من و هدر رو شام دعوت کنی.
ازش خوشت میاد.
باشه. میتونم دعوتتون کنم.
یه عالمه هم غذا درست کن.
هر کسی که گفت «شبیه پرنده غذا میخوره»...
تا حالا یه پرنده رو نبرده رستوران سوشی.
وای خدا، جدی؟ اینجا؟
نه.
انگار یهجور فرمول شیمیاییه، درسته؟
واسه چیه، نمیدونم. ولی هر چی که هست...
انقدر مهمه که میشه بهخاطرش آدم کشت.
لعنت، معاون، من میخواستم اینو بگم.
من کل زندگی کاریم رو منتظر موندم...
تا بگم یه چیزی انقدر مهمه که بهخاطرش آدم کشت...
و خودم رو آماده گفتنش کردم بعد تو پریدی وسط.
شرمنده. نمیدونستم.
میتونی یه چیز دیگه بگی، مثلاً...
«هر چی که هست، دستورالعمل تهیه مرگه.»
دیدی؟ این از اونم بهتره.
الان اینم نمیتونم بگم...
چون اینم تو گفتی.
وحشتناکه.
تق، تق.
دکتر وندراسپیگل.
چیه، تو هم اومدی گند بزنی به حالم؟
نه.
فقط اومدم از معاون ماستاشه بپرسم...
داروی انگلش چقدر جواب داده...
بعد تصمیم گرفتم یه سری به دوستهام هم بزنم.
فکر نکنم اجازه داشته باشی...
دربارهٔ مریضی فِرد به ما چیزی بگی.
اوه، مچم رو گرفتی.
حالا شما هم باید یه راز شغلیتون رو بهم بگین.
جرم باحالی هست که بتونین بهم بگین؟
گربهٔ خانم کیم دندونهاش رو انداخته تو توالت.
این به اندازه کافی باحاله؟
تصور کردن یه گربه با دندون مصنوعی.
خیلی خندهداره.
- دندونهای زنه، نه گربه. - پس نیست.
دو دقیقه گذشته و هنوز منو دستگیر نکردن.
در امانم.
دکتر، تو حتماً شیمی بلدی.
این فرمول رو میشناسی؟
- اینو از کجا آوردی؟ - چطور؟ چی هست؟
یه ترکیب با عناصر بیگانهست.
خاکستریها.
- شکر. شکر. - شکر؟
بهنظر واسه فرمول شکر، یه کم زیادی درازه.
خب، یه شکر خاصه...
از اونا که قبلاً باهاش سس شکلات درست میکردن...
و روی بستنی قرار میگرفت.
میدونی، اینجوری بستنی...
چکه نمیکنه رو دستت، بعد باید بزنی رو شکلات...
و بگی «بستنی، اونجایی؟»
- چون خودت که خبر نداری. - شوخیه.
- قربان، داره شوخی میکنه. - خب.
بله.
شوخی کردم و قطعاً هم...
فرمول رو با چشمهام حفظ نمیکنم.
دروغ گفتم.
این فرمول رو حفظ میکنم چون ممکنه...
کلید درک کردن نقشهٔ خاکستریها باشه.
الانم دلم بستنی میخواد.
چرا ما ازشون حمایت میکنیم؟
هری نمیتونه با اون پرنده قرار بذاره. الان باید زمین رو نجات بده.
خب، میتونه هر دوش رو انجام بده.
پورتال هدر هم درست شده...
پس به هر حال دیگه باید بره.
بذار فعلاً یه کم خوش بگذرونه.
ما خوش نمیگذرونیم.
No comments yet. Be the first to leave one.