The first 200 lines.
بله، نباید هیچ اشتباهی رخ بده
پرتویی از نور از عکس بیرون اومد
من هیچ دردی حس نکردم
تومور اینجا بود
اما حالا دیگه نیست
نخست وزیر کانادا امروز به انگلستان سفر کرد
و بعد از یک جلسه در پارلمان
در کاخ باکینگهام با ملکه دیدار نمود
او فردا به مونترئال بر می گردد
در خبری دیگر، واتیکان معجزه ای را تایید کرده است
یک تومور در بدن زنی هندی به نام مونیکا بزرا
بعد از به گردن آویختن گردنبندی حاوی عکس مادر ترزا، شفا یافته است
سخنگوی واتیکان گفت برای اینکه مادر ترزا رسما به عنوان قدیس شناخته شود
به یک معجزه دیگر نیاز است
یه خبر جالب دارم
بگو
دو تا نامه دارم که ممکنه بخوای بخونیشون
ظلمتی که او حس می کرد و درباره آن نوشته بود
ظاهرا از سال 1948 شروع شده
تقریبا زمانی که او کارهایش برای فقرا را شروع کرده
و در 50 سال باقیمانده عمرش ادامه داشته
او 2 سال قبل از گرفته شدن این عکس برای فقرا کار می کرده
او 2 سال قبل از گرفته شدن این عکس برای فقرا کار می کرده
و غم، اثر عمیقش را بر او گذاشته بود
یک تاریکی ناگفته
تنهایی
میل بی وقفه به خداوند
حس می کرد خداوند او را رها کرده است
و به جز من و چند کشیش دیگر
و البته اسقف کلکته، فردیناند پریر
هیچکس از حس تنهایی او آگاه نبود
چیزی می خوری بن؟
نه، نه
چیزی نمی خورم
می دونی، چیزی که بیش از همه آزارم میده
اینه که او حس می کرد هیچ خدایی درونش نیست
خودش این طور می گفت
می گفت
میلش به خداوند اونقدر شدیده که برای او مثل شکنجه است
به نظر می رسید از هیچ راهی نمی تونم کمکش کنم
این عکس در جایی گرفته شده که
مادر ترزا تدریس می کرد
سال 1946
عکس رو اینجا گذاشتم چون به من یادآوری میکنه که کل ماجرا از کجا شروع شد
میشه از نزدیک ببینمش؟ بفرمایید
این همون مدرسه است؟ بله
برای خودش یه تاریخی داره
میشه بیشتر در مورد مدرسه
و حضور مادر ترزا در اون توضیح بدین؟
خب، سالهای تدریس در صومعه لورتو
برای او خیلی شگفت انگیز بود
بیش از هرچیز تدریس رو دوست داشت
زندگیش در آینده کاملا وقف فقرا شد
اما او پیش از هرچیز یک معلم بود
مردم رنج می کشند
و این گرسنگی
این گرسنگی، هزاران انسان آواره رو به خیابانهای شهر ما کشونده
حقیقتا ما در یکی از آشفته ترین
قسمتهای تاریخ کلکته زندگی می کنیم
قسمتهای تاریخ کلکته زندگی می کنیم
شوباشینی
مادر من خیلی خیلی می ترسه
کنار خونه ما آشوب و درگیری هست
من درون صومعه احساس ایمنی می کنم
اما واقعا برای مادر و خانواده ام نگرانم
بله، این مشکلات از زمانی که هند برای استقلال آماده میشه بیشتر شده
بله، این مشکلات از زمانی که هند برای استقلال آماده میشه بیشتر شده
و خشونتهایی بوجود آورده
اما درگیریها بین مسلمانان و هندوها هست
و کاری به خانواده تو نداره
فکر می کنم جای نگرانی نباشه
اما من هنوز نگرانم خواهر
سعی کن نگران نباشی
همه چیز بزودی درست می شه ما امیدواریم و دعا می کنیم
خب، کلاس تموم شد
خواهر، یه دقیقه وقت دارین؟
بله، دیپا
خواهر، شما نگران نیستین؟
نه دیپا به خدا اعتماد کن
او مراقب ماست
اما پدر من میگه که مسیحی ها در هند اقلیت هستند
و در این شرایط، هر اتفاقی ممکنه براشون بیافته
به همین دلیل پدرم می خواد که من اینجا بمونم
داخل دیوارهای صومعه
چون داخل صومعه امنه
و به خونه نرم. تا وقتی که شرایط آروم بشه
خب، حق با پدرته من هم باهاش موافقم
اینجا برای تو امنه
اما هروقت سوال دیگه ای داشتی می تونی از پدر ون اگزم بپرسی
باشه؟ باشه
به هر حال، سعی کن نگران نباشی
باشه؟
خواهر
متشکرم
متشکرم خواهر
کسی مریضه خواهر؟
نه
می خواین من یه مقدار غذا به اتاقشون ببرم؟
نه، خودم درستش می کنم
متشکرم خواهر
خواهر، شما اینجا چکار می کنید؟ اینجا برای شما امن نیست
این مردم گرسنه و نا امیدند
شما باید به داخل صومعه برگردید
می خواستم برای این خانواده یه کم غذا بیارم
بله، بله
خواهر، هفته پیش، هندوها و مسلمانها
در محله ای نزدیک اینجا به مدت 3 روز با هم جنگ و دعوا داشتند
اونها هرکسی که از طرف مقابل می دیدند می کشتند
نهایتا ارتش وارد ماجرا شد و نظم رو برقرار کرد
خواهر، شما نمی تونید اینجا بیاید متوجه هستین؟
باید برید داخل صومعه
دعا کنید که صلح دوباره برقرار بشه
بله، دعا می کنم متشکرم
خواهر، لطفا برید داخل صومعه
همه چیز مرتبه خواهر؟
بله مادر
شنیدم که امروز صبح از صومعه بیرون رفته بودید
بله
بله، می خواستم به یه خانواده گرسنه غذا بدم
متاسفم می دونم که نباید بیرون می رفتم
به من گفته شده موقع بازگشت، شما دچار مشکل شدید؟
مطمئنید حالتون خوبه؟
بله، متشکرم
اما اگر راستش رو بخواید، مادر
من از فکر اون مردم بیرون نمیام
من اونها رو از پنجره کلاسم می بینم
من می خوام بهشون کمک کنم
تعداد افراد نیازمند خیلی زیاده شما نمی تونید به همشون کمک کنید
اما می تونیم به بعضیهاشون کمک کنیم
من خجالت می کشم که حداقل تلاش نکنم
اونها خیلی خیلی گرسنه اند اونها هیچی ندارن
رسالت ما اینه که به دختران جوان آموزش بدیم
وظیفه ما اینه، خواهر
مادرم وظیفه من رو به من یادآوری کرده
دختر عزیزم
فراموش نکن که تو برای کمک به فقرا به آنجا رفته ای
منظورتون چیه خواهر ترزا؟
نمی دونم
من عاشق معلمی هستم، من عاشق راهبه بودن هستم
اما باید یه کاری انجام بدم
حتما خدا، فقرای بیرون صومعه رو
به اندازه دخترهای داخل صومعه دوست داره
فکر کنم شما در چند روز آینده سفری در پیش دارید
بله
از خداوند برای اینکه چه باید بکنم راهنمایی می خوام
این یکی رو خودم می برم
به مادر روحانی بگو نگران نباشه
سفر خوبی داشته باشید، خواهر ترزا خدا به همراه شما
متشکرم خدا به شما برکت بده
در این قطار، در مسیر دارجلینگ بود که
یک اتفاق بزرگ برای اون رخ داد
صدایی شنید که به عنوان پیام خدا پذیرفت
صدا می گفت که باید به فقیرترین فقرا خدمت کند و در میان آنها زندگی کند
او از این صدا به عنوان دعوتی میان یک دعوت یاد می کرد
تا همه چیز را رها کند و به میان زاغه ها برود
مادر ترزا می گفت می داند که این اراده خداست و او باید این کارها را انجام دهد
اما تصمیم گیری را به کلیسا واگذار کرد
منظورتون از اینکه صدای خدا رو شنیدید چیه؟
من در قطار صدایی شنیدم
صدا شنیدنی نبود اما بسیار واضح و مستقیم بود
صدا به من گفت که باید آرامش صومعه رو ترک کنم
و زندگیم رو صرف خدمت به فقرا کنم صرف زندگی در میون فقرا
دستور این بود که من باید به دنبال مسیح به درون زاغه ها برم
و با خدمت به فقیرترین فقرا به مسیح خدمت کنم
به نظر می رسه شما عهدهای خودتون به عنوان یک راهبه فراموش کردید، خواهر
در میان اون عهدها، فقیرانه زندگی کردن، پاکدامنی
و اطاعت بوده
بله، می دونم مادر
اما این رو هم می دونم که این اراده خداست
و من باید مسیح رو دنبال کنم
این دعوتی میان یک دعوت دیگه است
من می خوام برای خروج موقت از صومعه اجازه بگیرم
این طوری، عضوی از صومعه لورتو باقی می مونم
و می تونم عهدهای آغاز راهبه شدنم رو هم حفظ کنم
چیزی که من می خوام اجازه کار کردن خارج از دیوارهای صومعه است
شما خوب می دونید که راهبه ها نمی تونن از دیوارهای صومعه بیرون برن
شما مدیر مدرسه ما هستید
دخترها به شما وابسته هستند و شما رو دوست دارند
اونها حتی وقتی شما سخت گیری می کنید هم ناراحت نمی شن
خب، حالا تصمیمتون چیه؟
می خواین که از وظایف راهبگی آزاد بشین؟
می خواین که از عهدهای راهبگی آزاد بشین؟
نه، نه، من می خوام یک راهبه باقی بمونم
من فقط می خوام به من اجازه داده بشه که با فقرا کار کنم. همین
مادر
پشت درهای صومعه یه عده از مردم دارن از گرسنگی میمیرن
من اونها رو هر روز از پنجره اتاقم می بینم
این
این واقعا وحشتناکه
ما چطور می تونیم این رو نادیده بگیریم؟
این حرفها، یهو از کجا اومدن؟
خب، خیلی هم ناگهانی نیست
قبل از اینکه راهبه بشم میخواستم که یک مبلغ مذهبی بشم
میخواستم که بیرون برم و زندگی مسیح رو
به مردمی که در کشورشون مبلغ مذهبی هستم بدم
اون زمان، وقتی که یک دختر در اسکوپیه، در یوگسلاوی بودم
جایی خوندم که بعضی مبلغ های مذهبی به هند می رفتند
پس، میبینید
این همیشه چیزی بوده که من میخواستم انجام بدم
اینکه به فقرا، خالصانه بخاطر عشق خدا، خدمت کنم
No comments yet. Be the first to leave one.