The first 200 lines.
این زندگی منه
خدای من
آیگو، خیلی نگرانِ رئیسم
حالا میخوای چیکار کنی؟
چی رو؟ چی رو چیکار کنم؟ قسمت چهاردهم
واقعا نمیدونی؟
اگه اتفاق بدی واسه رئیس بیفته،
کوتاه نمیام و کاری میکنم تاوانشو بدی
ببین
درسته بی فکری کردم و جلوی رئیس که مریضه
قشقرق راه انداختم
اما دلایل خودمو داشتم
راستی تو کی هستی که با من اینطوری حرف میزنی؟
من مادر یانگ نام جینم. همون پسری که بهش سیلی زدی و یقه ـش رو گرفتی
حتی اگه دستات رو قطع کنم عصبانیتم از بین نمیره
الان خیلی دارم سعی میکنم جلوی خودم رو بگیرم
چطور جرات میکنی پسرمو بزنی؟
آه، اون پرستار پسرته؟
خوشحالم که دیدمت
باید پسرت رو درست تربیت کنی
چطور یه آدم بی سروپا مثل اون جرات میکنه دخترم رو اغوا کنه؟
چی گفتی؟
"آدم بی سروپا"؟
حرف دهنتُ بفهم
به پسرِ عزیزم گفتی بی سروپا؟
سونگ جو رو گول زده که باهاش فرار کنه چطور میتونم عصبانی نباشم؟
قبل از اینکه بیام اینجا فیلم دوربین مداربسته رو چک کردم
چطور جرات میکنی انکارش کنی؟
دخترت رو گول زده؟ اصلا معلومه چی داری میگی؟
مگه بدون اطلاع دخترت با یه زن جوون ازدواج نکردی؟
بخاطر این قضیه خیلی عصبانی بوده و میخواسته تو متل بخوابه
اما پسر من آرومش کرده و بردتش یه جای امن
فکر نمیکنی به جای سیلی زدن حقشه که جایزه بگیره؟
واقعا اینطوریه؟
خدای من. دخترت...
خیلی مهربون و باملاحظه ـس
باورم نمیشه شما دوتا انقدر با هم فرق میکنین
درسته، تعجبی نداره که همچین دختر خوبی از خونه فرار میکنه
عه، تو سونگ جو رو میشناسی؟
میشناسم
به سونگ جو مدیونم،
واسه همین این دفعه گذشت میکنم پس دیگه برو
دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم
یه لحظه صبر کن سونگ جو الان کجاس؟
آیگو. حتی اگه میدونستمم بهت نمیگفتم
با این اخلاق گندی که تو داری احتمالا میری اونجا و موهاشو میکَنی
لطفا بهم بگو کجاس
تو میدونی سونگ جو کجاس، نه؟
باید ببینمش و از نزدیک باهاش حرف بزنم
بهم بگو، باشه؟ ازت خواهش میکنم
باشه
پس بهم این قول رو بده
اگه دوباره بخاطر دخترت پسرم رو اذیت کنی،
اصلا کوتاه نمیام
باشه، باشه سر قولم می مونم
پدربزرگ
پدربزرگ... رئیس
نمیتونین برین داخل رئیس
نام جین
نام جین
باید چیکار کنم، وکیل هو؟
اگه پدربزرگ فوت کنه چی؟
من براش هیچ کاری نکردم
حتی فرصت نکردم که بهش بگم دوسش دارم
مطمئنم به هوش میاد
اون بالاخره نوه ای که خیلی دلتنگش بود رو پیدا کرده
به این راحتی فوت نمیکنه
دکتر
از نظر روحی خودتون رو برای بدترین اتفاق آماده کنید
خب... من به شی وو...
و خانم چویی میگم که بیان اینجا
اعضای خانواده ـش باید...
تو آخرین لحظه های زندگیش کنارش باشن
اینطوری احساس تنهایی نمیکنه
حال رئیس خوب میشه، نه؟
تا حدودی تقصیر خودش بود
لازم نبود بخاطر اینکه به پرستارش سیلی زدم اونقدر عصبانی بشه
"نام جینِ من"؟
"پدربزرگ"؟
جریان چی بود؟
و چرا اون زن مثل خانمِ خونه رفتار میکرد؟
وای، چرا هنوز نیومده؟ از گشنگی دارم میمیرم
آه، گشنمه
تویی نام جین؟
چرا انقدر دیر اومدی؟ باید رژ لب بزنم
یه لحظه صبر کن
با... بابا
از کجا فهمیدی من اینجام؟
زود باش وسایلت رو جمع کن که بریم خونه
نمیخوام. نمیام سونگ جو
باید یه چیزی بهت بگم بشین
هر چی باشه میتونیم تو خونه راجبش حرف بزنیم
بابا، خواهش میکنم
بشین
ته دلت بابات رو درک میکنی
پس باید صادقانه راجب حسی که داری باهاش حرف بزنی
از این قضیه خوشم نمیاد،
اما با ازدواجت موافقت میکنم
چی؟ جدی میگی؟
آره
ممنون
میدونستم درکم میکنی
هی، زودباش بیا بریم خونه
یون شیل اگه اینو بشنوه خیلی خوشحال میشه
نه، نمیخوام بیام خونه نه، نمیتونم بیام خونه
منظورت از این حرف چیه؟
گفتی با ازدواجم موافقت کردی
معنیش اینه که تصمیم گرفتم اون زنُ به عنوان همسرت قبول کنم
نه به عنوان خانواده
چرا انقدر پیچیده ـش میکنی؟
اگه اون زن منه، خودبخود خانواده تو هم میشه
خب میخوای چیکار کنی؟
میخوام از خونه برم
از خونه بری؟ امکان نداره
انقدر مزخرف نگو زودباش وسایلت رو جمع کن
بابا تو خیلی بی انصافی
مگه مشکل چیه؟
تمام خونه ـمون پُر از خاطرات مامانه و من فقط همینو یادم میاد
نمیتونم تحمل کنم و ببینم یه زن دیگه ای اونجا زندگی میکنه
درسته، میدونم چه حسی داری
اما بازم نمیتونم اجازه بدم
اگه میخوای از خونه بری، ازدواج کن
به هر حال وقتی با شی وو ازدواج کنی از خونه میری
چرا میخوای خودتُ تو دردسر بندازی؟
نمیخوام با چویی شی وو ازدواج کنم
هی، سونگ جو چرا داری اینطوری ميکنی؟
چرا انقدر دلت میخواد من با اون خانواده وصلت کنم؟
بابا، حتی از من که تنها دخترتم،
باید برای منافع کاریت استفاده کنی؟
دلیلش فقط این نیس
اون پسر باهوش و زرنگیه
اتفاقا ازدواج کردن با اون که وارث یه شرکت بزرگه هیچ ایرادی نداره
همش بخاطر خودته
چرا با هر چی که من میگم مخالفت میکنی؟
بابا، تو بخاطر عشق با اون زن، کو یون شیل ازدواج کردی
حتی با اینکه تنها دخترت مخالف بود باهاش ازدواج کردی
اما چرا من باید با مردی که دوسش ندارم ازدواج کنم؟
نکنه الان داری با کسی قرار میذاری؟
پس باید بهم معرفیش میکردی
هی، سونگ جو. سونگ جو!
آه، بله؟
خب، بعدا
بعدا بهت معرفیش میکنم
میخوام ببینمش،
اما اگه هم سطحِ شی وو نباشه، قبولش نمیکنم
اون 100 برابر مهربون تر و خونگرم تر از چویی شی ووئه
عجبا! نگاش کن
واقعا داری با یه نفر قرار میذاری؟
خب، دیگه باید بری باید یه کم استراحت کنم. زودباش برو
برو دیگه باشه، خیلی خب
دوباره میشینم راجب همه چی فکر میکنم،
پس تو هم باید دوباره فکر کنی، باشه؟
برمیگردم
خدافظ
باورم نمیشه
نام جین منو آورد اینجا که قانع بشم و برگردم خونه؟
الکی هیجان زده شدم
بهت چی گفتم؟ گفتم سونگ جو اخلاق گندی داره
اگه مان سوک بیارتش خونه چی؟
بهم که نمیگه...
مواظبش باشم و براش آشپزی کنم؟
اگه قرار بود با حرف باباش برگرده خونه،
تو عروسیت قِشقرق راه نمینداخت
اگه برگرده خونه چی؟
اگه برگرده خونه و اذیتم کنه چی؟
اینطوری فایده نداره باید هر چه زودتر شوهرش بدم
بعدش میتونم راحت بخوابم، نه؟
از این حرفا نزن
گفتم که اگه مینهان بیفته دست هیون گانگ ما آس و پاس میشیم
پس باید چیکار کنیم؟
باید یه کم زمان بخریم
فعلا بیا هر کاری از دستمون برمیاد بکنیم تا با مدیر چویی ازدواج نکنه
باشه
به هر حال، اگه عروسی ـشون کنسل بشه،
مینهان بزرگترین همکارش رو از دست میده
اگه شرکت ورشکسته بشه چی؟
متوجه منظورم نشدی
فکر میکنی چرا وارث همچین شرکت بزرگی...
میخواد با دخترِ رئیسِ یه شرکت تامین کننده ازدواج کنه؟
نمیدونم
اگه حدسم درست باشه حتما یه خبرایی هست
اوه. بفرما تو
سونگ جو هنوز نیومده خونه؟
اول بشین باشه
آیگو. انقدر شرمنده ـم که نمیتونم تو صورتت نگاه کنم
حال خانم چویی چطوره؟
خیلی عصبانیه، نه؟
چیزی نگفت، اما به نظر میومد خیلی نااُمید شده
آره بایدم باشه
اما میدونم سونگ جو الان کجاس
اگه مجبور بشم، یه نفر رو میفرستم که بیارتش خونه. پس یه کم صبر کن
راستش،
دارم فکر میکنم که مراسم نامزدی رو چند ماه عقب بندازیم
چرا باید نامزدی رو عقب بندازیم؟
خب... سونگ جو گفت...
نمیخواد باهات ازدواج کنه چی؟
سونگ جو معمولا خوش قلبه،
اما وقتی لج کنه، هیچکس نمیتونه نظرشو تغییر بده
من یه کم وقت میخوام که باهاش حرف بزنم و متقاعدش کنم
سونگ جو الان کجاس؟
No comments yet. Be the first to leave one.