The first 200 lines.
- سلام. - سلام.
- میشه بیام تو؟ - آره.
بیا تو.
حواست به این ظرفه باشه.
- یاکوب، یه لحظه برو کار دارم. - باشه.
- سلام. - سلام علیک.
- قهوه میخوری؟ - رفته بودم شرکت، پیش کوآتکوفسکی.
همهشون زهرهترکن.
- منظورت چیه «زهرهترکن»؟ - ترسیدن.
ترسیدن که نکنه همه چیز به هانکا ربط داشته و هر کی این کار رو کرده، دشمن هانکا بوده.
کوآتکوفسکی چیزی نگفت؟
میدونی اگه روزنامهها بنویسن که شرکت تورکوو آتیشبیار معرکه بوده، چی میشه؟
فکر کن بنویسن میشا فقط واسه یه مشت زغال مُرده!
یعنی چی؟
دیگه خونهها رو نمیخرن؟
- نمیدونم. - مگه دیوونه شدن؟ میدونی چقدر خرج کردن؟!
- الان پا پس نمیکشن. - اینشو دیگه من نمیدونم.
ولی حتماً دست نگه میدارن. از خرید خونهها بگیر تا کارهای استخراج.
فعلاً که تصمیم گرفتن تا آروم شدن اوضاع، صبر کنن.
تا کِی؟
- دو ماه دیگه، سه ماه؟! - نمیدونم.
خودِ کوآتکوفسکی گفت؟
ریناره.
بفرمایید، ماسورُوا هستم.
باشه حتماً. الان میام.
تا ۵ دقه دیگه اونجام. باشه.
ممنون.
اومدن دم در شهرداری. باید برم درو براشون باز کنم.
پوستینا
- سلام. - بفرمایین تو.
- سلام. - سلام.
- اگه یه وقت لازم شد، اینم کلید دستشوییه. - ممنون.
اگه باز هم پیداش نشه، چی؟ اون وقت چی کار میکنین؟
اینقدر میگردیم تا پیداش کنیم.
میدونی...
اگه این اتفاق نیفتاده بود، خیلی وقت پیش مردم از اینجا رفته بودن.
- واسه همین این سؤالو پرسیدم. - میدونم. در جریانم.
ولی کاری از دست کسی بر نمیاد. وضعیت خیلی پیچیدهایه.
درسته.
ممنون.
- من همین اتاق کناریم. اگه چیزی بود، صدا بزنین. - ممنون.
بیا تو.
- سلام. - سلام.
- واسه تست دادن، اومدم. - باشه. اسمت چیه؟
یوزف تُوارژ.
- بفرما بشین. - ممنون.
- کارت شناسایی همراهته؟ - آره.
- نمیخواد لباسمو در بیارم؟ - نه.
دهنتو باز کن.
- بالاخره یه کاری کردن. - آخرشم هیچکی رو نمیگیرن. میبینی.
چرا؟
- اگه تو قاتل بودی و میدونستی که ازت دیانای دارن... - خب...
- میرفتی تست بدی؟ - معلومه که نه!
- دقیقاً. فرار میکردی. - بعدش کجا میرفتی، فرانتی؟
به محض این که میدونستن فرار کردی، دستت رو میشد و پلیس میاومد میگرفتت.
تا بخوای به خودت بیای، کارت تمومه.
مخصوصاً تو که نمیتونی بدوی!
پاول آبراهام
پاول آبراهام
▓ول آبراهام
▓▓ آبراهام
▓▓▓براهام
▓▓▓براهام
▓▓▓▓اهام
▓▓▓▓هام
▓▓▓▓▓م
م▓▓▓▓▓
▓▓▓▓▓▓
دیگه هیچوقت مثل قبل نمیشه.
چی؟ منظورت چیه؟
ما دیگه هیچوقت اون آدمهای قبلی نمیشیم.
نه.
زندگی همینه.
لویزا میکولیک.
۷۵۳-۸۴۲-۲۵۱.
همه اومدن.
- حتی آبراهام؟ - اول از همهشون.
- با رینار حرف زدی؟ - آره.
تا چند روز دیگه خبر میدن.
گفت که بهت زنگ میزنه.
ممنون که واسه دادرسی اومدی.
اگه نیومده بودی، ولم نمیکردن.
فقط به خاطر مادرت این کارو کردم.
اومده بود خونهمون.
نمیخواستم توی پوستینا دیده بشم. همین که پدر و مادرم اونجان، بسه.
دارم میرم لیبِرِتس.
فردا راه میافتم.
یکی از رفیقهای مارتین استرانسکی اونجا شرکت زده. مارتین سفارشمو کرده.
اصلاً نمیخواستم اینجوری بشه کلارا.
گفتم... کارِ یه باره، دیگه سمتش نمیرم.
«گِرِدی» هِی تو گوشم میخوند که اگه برم لهستان و چهارتا قرص واسهش بیارم،
خردهحساب ماشینو برام صاف میکنه.
ولی بعد بوی پول به دماغم خورد و...
- گرفتارش شدم. - همۀ حرفهاتو توی دادگاه شنیدم.
به خدا راسته، کلارا. دروغ نمیگم.
اگه دستت رو نمیشد، همینجور ادامه میدادی لوکاش.
میدونی، وضع ما هیچوقت مثل خونوادۀ شما خوب نبود.
درسته بابات یه کم پرته،
ولی مادرت به اندازۀ کافی پول در میاورد.
نمیخوام آخرش مثل بابام...
مسخرۀ این و اون بشم.
هیچکی باباتو مسخره نمیکنه.
خیلی هم آدم خوبیه، همه دوسِش دارن.
همهش توی ذهن خودته.
برات آرزوی موفقیت میکنم.
خدافظ.
وویتا کروشینا؟
- این پسره که به زور راه میره! - بهش دستبند زده بودن، داشتن میبردنش.
چرا اونو دستگیر کردن؟ اون که اصلاً تست دیانای نداده.
- هنوز ۱۵ سالش نشده. - به رینار زنگ بزن.
- زدم، جواب نداد. - یه بار دیگه بزن.
وویتا...
میدونم خیلی گذشته، ولی سعی کن یادت بیاری.
اون روز که میشا گم شد، داشتی چی کار میکردی؟
چهارشنبه بود،
وسط هفته،
بیست و سوم فِوریه.
چهارشنبهها چی کار میکنی؟
چه ساعتی از مدرسه مرخص میشی؟
- یه ربع به دو. - با سرویس مدرسه میای؟
صبر کن...
- گفتی بیست و سوم فوریه؟ - آره.
اون روز که اصلاً وویتا اینجا نبوده.
با بچههای کلاستون رفته بودی کوه، یادته؟
از طرف مدرسه رفته بودن اشپیندلروف.
تا جمعه اونجا بودن.
- اردوی مدرسه؟ - آره.
خودم وقتی برگشتن، رفتم دنبالش.
همه جا پر پلیس بود، داشتن دنبال میشا میگشتن.
تموممدت اونجا بودی؟ جایی نرفتی؟
نه.
خب... آدرس مدرسۀ وویتا رو میخوایم.
چندتا از همکلاسیها و معلمهاش باید حرفشو تأیید کنن.
کاری نداره. میتونم شمارۀ معلمش رو بهت بدم.
ممنون. یه لحظه صبر کنین.
همه توی شهر دیدن. چرا وویتا رو دستگیر کردین؟
چون بین دیانای پدر وویتا کروشینا و اونی که...
توی کالبدشکافی پیدا کرده بودیم، شباهتی جزئی وجود داشت.
معنیش چیه؟
یعنی که قاتل میشا...
از بستگان نزدیک پتره کروشیناست.
- پدر، برادر یا پسرش. - چی؟
آقای پتره کروشینا برادری نداره، پدرش هم مُرده، به خاطر همین فرض کردیم که کار پسرشه.
کار وویتاست؟!
اون تا کلبه هم نمیتونه بیاد.
حتماً توی آزمایشگاه اشتباه کردن.
چون وقتی میشا گم شده بود، وویتا ۱۰۰ کیلومتر اون طرفتر وسط کوه بوده.
معلم و همکلاسیهاش، حرفشو تأیید کردن.
خب... حالا چی کار میکنین؟
تکلیف چیه؟
باید دوباره از همه تست بگیریم.
ما یه مدرکی داریم که ثابت میکنه کشتنِ اون الاغه، زیر سر آبراهام بوده.
یکی از بچههای کانون واسهش انجام داده. تیبور بالگ.
شاید اونها چیزی بدونن.
چی؟
پسره چندتا عکس گرفته. توی گوشیش هست.
این گوشی رو از کجا اوردین؟
چه فرقی داره؟ باید الان از اون پسره و آبراهام بازجویی کنی.
خانم سیکوروا، هیچ مدرکی وجود نداره که...
قتل میشا رو به کشتن اون الاغه مرتبط کنه.
ما از بالگ تست گرفتیم و مشخص شد که قاتل نیست.
تیبور بالگ با آبراهام دیده شده.
شمارۀ آبراهام رو گوشیشه. به هم زنگ زدن.
این چی رو ثابت میکنه؟ که به تاکسی تلفنی زنگ زده؟
خانم سیکوروا...
یه بار ازتون خواستم توی تحقیقات دخالت نکنین.
دیگه حرفمو تکرار نمیکنم. خدانگهدار.
اگه هیچوقت نفهمیم، چی؟
پوستینا رو صاف میکنن.
همۀ آدمها گم و گور میشن.
هر چی بوده، نابود میشه.
پیداش میکنیم.
اگه پلیس نکرد، خودمون پیداش میکنیم.
چجوری پیدا میکنی؟
تو که آدرس خونههای جدیدشون رو نمیدونی.
فکر کردی اینها برمیگردن و پشت سرشونو نگاه میکنن؟
آبراهام... ماساروا...
بچۀ اونها که توی قبر نیست.
آبراهام بازم تاکسیش رو میرونه و مسافرها رو میچاپه.
ماساروا هم هر صبح، کرکرۀ مغازه رو بالا میده.
زندگی واسه اونها هیچ فرقی نمیکنه.
کارله...
باید برم خونه.
- خدافظ. - خدافظ.
کمک!
- ولم کن! - یه کم تکونش بده!
- ول کن! - بگیرش!
ولم کن! دیگه بسه.
- ولم کن! - برو تو کارش!
بخوابونش!
عکسها رو بعداً بهم بفرست.
پتره؟
پتره؟
کروشینا اینجا نیست؟
- نه، دیگه نیست. - واسه چی؟
توی شرکت استخراج معادنه. دیگه اونجا کار میکنه.
اگه الان بری، شاید خونهش باشه.
- تو هم داری میری؟ - آره.
بچهها رو کجا میذاری؟
همین دور و بر. هر جایی واسهشون جا بود.
No comments yet. Be the first to leave one.