The first 200 lines.
آنچه گذشت
تو به من نیاز داری،اگنس
چطوری بدون من دوام میاری؟
برای مدتی هدایت سفینه رو بدست میگیرم
صبر کن ،کنترل به دست منه
دیگه نه
با لبخند بزرگ و مسخره روی صورتت
این اطراف پرسه میزنی
از وقتی که با اون دکتر زندانی شدی
هر وقت که به چیزی نیاز داشتی
میدونستی که کلینیک رو تماما خودش ساخته؟
ریوس،حتی به رفتن به اونجا فکر نکن
تو منو یاد مادرم میندازی
اونم عاشق ستاره ها بود
و همینطور سختی کشید
چرا حس میکنم که می شناسمت؟
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی "فیلامینگو" تقدیم میکند
خدای من
ضربان داره
باید به بیمارستان ببریمش
یکی رو میشناسم
شوک
وضعیتش ثابته ولی هشیار نیست
همه چیز درست کار میکنه
نمیدونم چرا به هوش نمیاد
تمام سیناپس هاش فعال هستن
فعالیت مغزی در کما، باید به حداقل برسه
اونجا گیر افتاده
میتونم وارد بشم
با استفاده از جداسازنده نوروپتیک
وقتی به ذهنش دسترسی پیدا کنم
میتونم به هر خاطره یا فکری که روش تمرکز کرده وارد شم
اگه از رینی محافظت نکنیم
نمیتونیم آینده مون رو پس بگیریم
و برای این کار نیازه که پیکار به هوش بیاد
فرمانروای حقیقی طبیعت
زندگی می بخشه
و زندگی کردن رو ممکن میکنه
ولی هنوزم میدونیم که
روزی همه مارو نابود میکنه
برگردیم سر موضوع اصلی؟
آره،برگردیم،بله
منو ببخش،به ندرت به فضا میام
کجا بودیم؟
فکر میکنم،داشتی منو سرگرم میکردی
تو از فضا های بسته میترسی
این آخرین چیزی بود که به من گفتی
من نمیخوام کارت رو برات انجام بدم
شمردن ترس های تو شغل من نیست
ولی آنالیز کردن هست ادامه بدیم؟
البته،ادامه بدیم
شخصی که از فضاهای بسته متنفره ،زندگیش رو
در کیهان بی پایان میگذرونه
خیلی واضحه
مگه نه؟ ولی
اون شخص زندگی تو سفینه رو انتخاب میکنه
جایی که تنها راه ارتباط با دنیای بیرون
هولوگرافی هستش
و الان اون شخص جالب تر میشه
این نگرانت میکنه؟
اذیتت نمیکنه؟
تو زیاد جالب نیستی
این شغل من نیست که جالب باشم
ولی ما چیزی بیشتر از شغلمون نیستیم؟
شایدم نه برای تو شاید نه
حتی نزدیک ترین دوستانت کاپیتان صدات میکنن
ژان لوک؟
اون کیه؟
این روش سوال پرسیدن غیرمعقوله
من در چهل دقیقه گذشته داشتم سرگرمت میکردم
این فقط روال عادی ارزیابی روانیه
لازم نیست عصبی بشی
به نظر میرسه کمی معذب هستی
در حقیقت تو منو معذب میکنی
این کار بسیار نامعقوله
انگار داری دنبال چیزی میگردی
هرچیزی که منو نابود کنه جهت اطلاعت
ما بیست دقیقه است که اینجاییم نه چهل دقیقه
برای اینکه تمومش کنیم باید کمی اطلاعات بهم بدی
و اگه نمیخوایی حرفی بزنی،مشکلی نداره
من فقط باید به یکی بگم که یک ساعت با تو حرف زدم
پس در این مدت این جا گیر افتادیم
جوک بلدی؟
خیلی خب، داستان برام تعریف کن
ببخشید؟ داستان
مثل داستان بچه ها مثل داستانی که برای بچه ها میگن
هرنوع داستانی
میتونه تمرین ساده ای باشه که
به باز کردن ذهنت کمک کنه
نمیدونم از کجا شروع کنم
نمیدونی؟
چرا با این شروع نمیکنی؟
یه چیزی از خودت بساز
روزی روزگاری
ملکه ای بود
با موی قرمز آتشین
مثل خورشید خیلی خوبه
ادامه بده
و او
یک خانم بود
تو گفتن داستان مهارت نداری،نه؟
نه
ولی اون ماهر بود
کی؟
ملکه
با موی قرمز
پرنس به جادوگر شیطانی گفت،گمان میکنم تو برنده شدی
اوه، ولی یک چیز دیگه
جادوگر آماده بود تا او را تبدیل به ذرات خاک کند
ایستاد
قدرتش رو از دست داده بود
مثل روشی که بدستش آورده بود
قدرتش رو ازش دزدیدن
در جنگی که خودش شروع کرده بود شکست خورد
و همه چیز دوباره مثل قبل بود
مردم حتی فراموش کرده بودن که جادوگر روزی اونجا بوده
ولی هیچ وقت درسی که از این قضیه گرفتن رو فراموش نکردن
هیچ آموزنده ای بهتر از دشمنت نیست
ملکه ی غیرمعمولی بود
زندگیش رو صرف گفتن داستان میکرد
شاید به این خاطر بود که میدونست
مدت زمان کمی میتونه با پسرش باشه
تو مثل پدرت هستی
به وسیله دستانت ابراز احساسات میکنی،نه با حرف زدن
نمیخوام مثل اون باشم
زیادم بد نیست
میخوام مثل تو باشم
در هر صورت تو یک پرنس هستی
باید یاد بگیری تا در زمان خطر جدی به مردم روحیه بدی
و با سخنرانی الهام بخش هدایتشون کنی
هیچوقت نمیتونم اینکارو بکنم
ولی در آینده میتونی
میدونم چون از آینده خبر دارم
به نوعی از آینده خبر داشت مثل یک جانور
میتونست خطر رو در استخوانش حس کنه
قبل از هرکس دیگه ای
شاید اون سحر و جادو بود
یا وقتی که در دنیایی که که هیولا ها واقعا وجود دارن زندگی میکنی،این اتفاق می افته
میخوام بدونی که چقدر دوست دارم
مهم نیست زندگی چه چیزی رو در مقابلت قرار میده
اگه تا ابد تو رو بشناسم و یا برای لحظه ای
در هر نفس،هر شخصی که باشی
بهت افتخار میکنم
عجله کن
عجله کن
برو
برو
بلند شو
مامان
اونجا چه خبره؟
خیلی خب،آماده ای؟ آره
جوراتی هنوز پیداش نیست
میخواییم از سنسور سرینا استفاده کنیم
تا رد فرستنده رادیویی رو بگیریم
با در نظر گرفتن اینکه رفتار نگران کننده ای داره؟
آواز خوندن بوسیدن
این چی بود دیگه؟ از خودش بپرس
مراقب باش،باشه؟
مطمئنی کار میکنی؟
نه اصلا
دیوونه شده؟
بوسیدن ریوس؟
اگه این قضیه دوباره شروع بشه
من از گروه میرم
جدی میگم،نمیتونم تحمل کنم
چیه؟ اوه، من و تو؟
نه،ما کاملا فرق داریم
درد ما زیبا و غم انگیزه
و همه دوست دارن که درموردش بدونن
صد در صد
بعلاوه،ما رویداد اصلی هستیم
جوراتی و ریوس فقط یه داستان فرعی هستن
و خودت میدونی که داستان اصلی چطور تموم میشه
منظورت وقتی هست که تمام این اتفاقات رو پشت سر بزاریم؟
چیزی که درموردش دلشوره دارم اینه که
وقتی پیر شدیم روی نیمکت پارک نشستیم
و نوجوون هایی که روی دستگاه های پرنده هستن با چوب دستی سرنگون میکنیم من تو این کار ازت بهترم
البته آغاز اسکن برای فرستنده رادیویی جوراتی
چیکار کردی؟ هیچی
سعی کردم به اطلاعات شبکه ارتباطی بصری سفینه متصل بشم
ولی بیرونم انداخت
و نمیتونم وارد شم
توسط چه کسی؟
چه کسی نیست چه چیزی
این رمزگذاری توسط انسان انجام نشده
بورگه ملکه؟
با سفینه مون چیکار کرده؟ نمیدونم
ولی اگه نتونیم دسترسی پیدا کنیم
و اگه جوراتی مشکلی داشته یاشه نمیتونیم پیداش کنیم
لازم نیست یاد آوری کنم که این سفینه تنها راه ما برای برگشتن به خونه است
کنترل اصلی غیر فعال شده
این باعث میشه بتونم وارد ذهنش بشم
چیزی که گفتی /ازش پیروی کن/
/بزار بهت نشون بده چطوری بهش کمک کنی/
چطور این کارو میکنی؟
دل به دریا میزنم
اینجوری کارامو پیش میبرم
امیدوارم وقتی وارد ذهنش بشم بتونم سر در بیارم
این دیگه چیه؟
به کمی زمان نیاز داری؟
No comments yet. Be the first to leave one.