The first 158 lines.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
مترجم: «کیارش نعمت گرگانی» در تلگرام: realKiarashNg@
«قو»
ارنی روز تولدش تفنگ هدیه گرفته.
تفنگش رو با جعبهای گلوله برداشت و رفت که ببینه چه شکاری نصیبش میشه.
دم خونه ریموند،
دو انگشتش رو تو دهنش کرد و سوت زیر بلندی سر داد.
ریموند بهترین دوست ارنی بود. خونهشون چهار خونه اونطرفتر بود.
تفنگش رو بالای سرش گرفت.
ریموند گفت: «ای وای! میتونیم باهاش خوش بگذرونیم!»
دو پسر داستانمون حرکت کردن. صبح شنبهای در ماه مه بود.
درختان شاهبلوط پرشکوفه...
و زالزالکهای پرچین سفید رنگ بودن.
ارنی و ریموند که داشتن تو مسیر بین پرچینها پیش میرفتن،
به هر پرنده کوچکی که به چشمشون میخورد شلیک کردن.
از سهره سرسیاه و صعوه جنگلی گرفته تا سسک گلوسفید معمولی و زردپره لیمویی.
وقتی به خط راهآهن رسیدن، ۱۴ پرنده کوچک...
از طنابی آویزون بودن.
ارنی دستش رو دراز کرد و گفت: «اونجا رو ببین!»
پسرکی داشت شاخههای...
درختی کهنسال رو با دوربین نگاه میکرد.
«واتسونه! ای پسرک رو اعصاب.»
پیتر واتسون جثه کوچک و نحیفی داشت.
صورتش ککمکی بود و عینکی با شیشه کلفت به چشم داشت.
دانشآموز نابغهای بود،
یا این که ۱۳ سال بیشتر نداشت، به سال آخر مدرسه رسیده بود.
عاشق موسیقی و نوازنده پیانوی خوبی بود.
تو بازی مهارتی نداشت. ساکت و مؤدب بود.
دو پسر بزرگجثهتر یواشکی به پسرک نزدیک شدن.
پسرک ندیدشون، آخه دوربین جلوی چشمش بود...
و به شدت شیفته مشاهداتش شده بود.
ارنی تفنگ رو سمتش گرفت و فریاد کشید: «دستها بالا!»
پیتر واتسون از جا پرید.
دو مزاحم داستان رو با دوربینش نگاه کرد.
ارنی فریاد کشید: «زود باش! دستها بالا!»
پیتر واتسون حرکت نکرد،
دوربینش رو با دو دست جلوی خودش گرفته بود.
نگاهی به ریموند و ارنی انداخت.
نترسیده بود، ولی میفهمید نباید سر به سر این دو نفر بذاره.
سالها بود که از توجهشون رنج کشیده بود.
دستها بالا.
تنها کار منطقی همین بود.
ریموند رفت جلو و دوربینش رو ازش گرفت.
با عصبانیت گفت: «جاسوسی کی رو میکنی؟»
پیتر واتسون احتمالات مختلف رو در نظر گرفت.
میتونست برگرده و فرار کنه، اما طی چند ثانیه میگرفتنش.
میتونست فریاد بزنه و کمک بخواد، ولی صداش به گوش کسی نمیرسید.
در نتیجه، صرفا میتونست خونسردیش رو حفظ کرده...
و سعی کنه خودش رو با گفتوگو نجات بده.
پیتر گفت: «داشتم دارکوب سبزی رو تماشا میکردم.»
«چی رو تماشا میکردی؟»
«دارکوب سبز نری بود.» اسم علمیش پایکوس ورایدسه.
«داشت تنه اون درخت خشکیده رو سوراخ میکرد و دنبال لارو میگشت.»
ارنی تفنگش رو نشونه گرفت و گفت: «کجاست؟»
«میکشمش!» پیتر با نگاهی به طناب...
حاوی پرندگان روی شونه ریموند گفت: «نهخیر، نمیکشی!»
«همین که فریاد کشیدی، فرار کرد. دارکوبها خیلی ترسوئن.»
ریموند در گوش ارنی چیزی گفت.
ارنی روی پاش زد و گفت: «چه فکر بکری!»
تفنگش رو زمین گذاشت و به سمت پسرک رفت.
به زمین انداختش.
ریموند طنابی از جیبش درآورد و بخشی ازش رو برید.
دستان پیتر رو از مچ محکم به هم بستن.
ریموند گفت: «حالا پاش رو ببندیم.»
پیتر تقلا کرد و مشتی نثار شکمش کردن.
نفس بند اومد و تکون نخورد.
دو پسر بزرگجثهتر قوزک پاش رو با طناب بیشتری بستن...
و عین مرغ گرهش زدن.
ارنی تفنگش رو برداشت...
و پسرک رو بلند کردن تا به سمت خط راهآهن ببرن.
صدای پیتر واتسون اصلا در نیومد.
معلوم نبود میخوان چیکار کنن، ولی حرف زدن باهاشون به درد نمیخورد.
از پشته پایین بردنش...
و از درازا رو خط راهآهن گذاشتنش. همین خط رو میگم.
همین خط رو میگم.
همین بلا ۲۷ سال پیش سرم اومده بود. بنده پیتر واتسون هستم.
ارنی گفت: «باز هم طناب میخوایم.»
کارشون که تموم شد، پیتر واتسون رو درمانده...
وسط خط راهآهن بسته بودن.
نمیتونست جایی جز سر و پاش رو تکون بده.
ارنی و ریموند رفتن عقب تا کار خودشون رو نظاره کنن.
ارنی گفت: «کارمون حرف نداشت.»
پسرک بسته به راهآهن گفت: «این کارتون قتل محسوب میشه.»
ارنی گفت: «صد در صد قتل نیست.»
«به فاصله کف قطار و زمین بستگی داره.
«شاید اگه صاف بخوابی، جون سالم به در ببری.»
دو پسر بزرگجثهتر از پشته بالا رفته و پشت چند بوته نشستن.
ارنی پاکتی سیگار در آورد. سیگار کشیدن.
پیتر میدونست قرار نیست آزادش کنن.
پسران دیوانه و خطرناکی بودن.
پسران دیوانه، خطرناک و احمقی بودن.
پیتر با خود گفت: «باید سعی کن خونسردیم رو حفظ و فکر کنم.»
همونجا بیحرکت دراز کشید و احتمالات رو بررسی کرد.
مرتفعترین بخش بدنش، دماغش بود.
ارتفاع نوک دماغش از کف خط راهآهن رو ده سانتیمتر تخمین زد.
یعنی خیلی زیاد بود؟ با احتساب این قطارهای دیزلی معلوم نیست.
سرش رو شن بین دو ریلبند بود.
باید سعی کنه سرش رو کمی پایینتر ببره.
سرش رو به چپ و راست تکون داد، شن رو کنار زد...
و کمکم حفرهای واسه خودش ایجاد کرد.
محاسبه کرد سرش رو پنج سانتیمتر دیگه پایین کشیده.
سرش در خطر نیست؛ ولی پاش چی میشه؟
پاش رو کفتری بست تا تقریبا صاف بشه،
بعدش صبر کرد تا قطار از راه برسه.
با خودش گفت یعنی ممکنه در حین عبور قطار از روی سرش،
خلائی ایجاد بشه و تنش رو بالا بکشه؟ ممکنه ایجاد بشه.
باید تمام حواسش رو به کار بگیره...
و کل بدنش رو به زمین فشار بده.
«شل نشو. محکم بمون و خودت رو به زمین فشار بده.»
پیتر آسمون بالای سرش رو نگاه کرد...
و دید یه ابر کومهای داره رد میشه.
هواپیمای از میان ابر رد شد.
هواپیمای تکباله بال بالایی با بدنه قرمز رنگ بود.
حدس زد پایپر کابی قدیمی باشه. تا ناپدید شدنش تماشاش کرد.
بعدش ناگهان...
صدای ارتعاش محو جالبی از دو طرفش شنید.
صدای به شدت آروم و ضربآهنگداری بود که به زور شنیده میشد...
و انگار از فاصله دوری روی خط راهآهن میاومد.
پیتر سرش رو بلند کرد، به انتهای خط راهآهن...
که تا ۱۶۰۰ متر رؤیت میشد نگاه کرد...
و قطار رو دید.
اولش نقطه سیاهی بود، اما در همون چند ثانیهای که سرش بالا بود،
نقطه مذکور بزرگ و بزرگتر شد...
و کمکم دیگه شبیه نقطه نبود،
بلکه به شکل جلوی مربعیشکل و بزرگ موتور دیزلی قطار در اومد.
پیتر سرش رو خوابوند و محکم به حفرهای که در زمین...
ایجاد کرده بود فشار داد.
پاش رو کفتری بست.
چشمش رو محکم بست و بدنش رو به زمین فشرد.
قطار با صدای انفجار مانندی نزدیک شد.
چون گلولهای از بالای سرش رد شد.
باد شدید و پر سروصدایی به عبور انفجارمانند قطار...
چون طوفانی وارد سوراخ دماغ و ریهاش شد.
صداش گوشخراش بود. داشت با بادش خفه میشد.
انگار هیولایی تشنه به خون داشت غرش کنان...
قورتش میداد و تو شکمش افتاده بود.
ولی بعدش تموم شد. قطار رد شد.
پیتر واتسون چشمش رو باز کرد و دید آسمون سفید...
و ابر بزرگ سفید رنگ هنوز بالای سرشه.
همهچی تموم شده و موفق شده بود.
- ارنی گفت: - بازش کن.
ریموند طناب اسارت پیتر بر خط راهآهن رو برید.
«پاش رو باز کن، ولی دستش رو باز نکن.»
ریموند طناب دور قوزک پاش رو برید.
ارنی گفت: «عه، هنوز اسیری رفیق.»
دو پسر بزرگجثهتر پیتر واتسون رو از مزرعه بعدی رد کرده و به سمت دریاچه بردن.
مچ دستان اسیرشون هنوز بسته بود.
ارنی با دست خالیش تفنگ رو برداشته بود...
و ریموند دوربینی که از پیتر گرفته بود رو در دست داشت.
دریاچه دراز و کمعمق بود...
و درختان بید سرافرازی دم ساحلش بودن.
آب وسط دریاچه زلال بود،
ولی آب دم ساحلش مملو از نی بود.
ارنی گفت: «خب، من پیشنهاد میکنم...»
«تو دستش رو بگیری، من پاش رو بگیرم،»
«بعدش ببینیم چقدر پشت نیزار پرتابش میکنیم.»
No comments yet. Be the first to leave one.