The Swan

The Swan

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

The Swan 2023 720p NF WEBRip DDP5 1 x264-EDITH
The Swan 2023 1080p NF WEBRip DDP5 1 x264-HUZZAH
The Swan 2023 720p NF WEBRip 400MB x264-GalaxyRG
The Swan 2023 1080p NF WEBRip 700MB DD5 1 x264-GalaxyRG
The Swan 2023 720p 10bit WEBRip 6CH x265 HEVC-PSA
The Swan 2023 1080p 10bit WEBRip 6CH x265 HEVC-PSA
The Swan 2023 720p WEBRip x264 AAC-[YTS MX]
The Swan 2023 1080p WEBRip x264 AAC5 1-[YTS MX]
The Swan 2023 480p WEB x264-RMTeam
A Commentary by KiarashNg
█⫸ کیارش نعمت گرگانی ⣿ 𝐃𝐢𝐠𝐢𝐌𝐨𝐯𝐢𝐞𝐳.𝐜𝐨𝐦 ◀◀

Tags

webrip
web
x264
720p
720
BRip
1080
x265
HEVC
TS
YTS
480p
480
Published on: 2023-09-28
Downloads: 59
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 158 lines.

‫جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت ‫دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید ‫DigiMoviez@

‫مترجم: «کیارش نعمت گرگانی» ‫در تلگرام: realKiarashNg@

‫ ‫«قو»

‫ارنی روز تولدش تفنگ هدیه گرفته.

‫تفنگش رو با جعبه‌ای گلوله برداشت ‫و رفت که ببینه چه شکاری نصیبش می‌شه.

‫دم خونه ریموند،

‫دو انگشتش رو تو دهنش کرد ‫و سوت زیر بلندی سر داد.

‫ریموند بهترین دوست ارنی بود. ‫خونه‌شون چهار خونه اون‌طرف‌تر بود.

‫تفنگش رو بالای سرش گرفت.

‫ریموند گفت: «ای وای! ‫می‌تونیم باهاش خوش بگذرونیم!»

‫دو پسر داستانمون حرکت کردن. ‫صبح شنبه‌ای در ماه مه بود.

‫درختان شاه‌بلوط پرشکوفه...

‫و زالزالک‌های پرچین سفید رنگ بودن.

‫ارنی و ریموند که داشتن ‫تو مسیر بین پرچین‌ها پیش می‌رفتن،

‫به هر پرنده کوچکی ‫که به چشمشون می‌خورد شلیک کردن.

‫از سهره سرسیاه و صعوه جنگلی گرفته ‫تا سسک گلوسفید معمولی و زردپره لیمویی.

‫وقتی به خط راه‌آهن رسیدن، ‫۱۴ پرنده کوچک...

‫از طنابی آویزون بودن.

‫ارنی دستش رو دراز کرد و گفت: ‫«اونجا رو ببین!»

‫پسرکی داشت شاخه‌های...

‫درختی کهن‌سال رو با دوربین نگاه می‌کرد.

‫«واتسونه! ای پسرک رو اعصاب.»

‫پیتر واتسون جثه کوچک و نحیفی داشت.

‫صورتش کک‌مکی بود ‫و عینکی با شیشه کلفت به چشم داشت.

‫دانش‌آموز نابغه‌ای بود،

‫یا این که ۱۳ سال بیشتر نداشت، ‫به سال آخر مدرسه رسیده بود.

‫عاشق موسیقی ‫و نوازنده پیانوی خوبی بود.

‫تو بازی مهارتی نداشت. ‫ساکت و مؤدب بود.

‫دو پسر بزرگ‌جثه‌تر ‫یواشکی به پسرک نزدیک شدن.

‫پسرک ندیدشون، ‫آخه دوربین جلوی چشمش بود...

‫و به شدت شیفته مشاهداتش شده بود.

‫ارنی تفنگ رو سمتش گرفت ‫و فریاد کشید: «دست‌ها بالا!»

‫پیتر واتسون از جا پرید.

‫دو مزاحم داستان رو ‫با دوربینش نگاه کرد.

‫ارنی فریاد کشید: ‫«زود باش! دست‌ها بالا!»

‫پیتر واتسون حرکت نکرد،

‫دوربینش رو با دو دست جلوی خودش گرفته بود.

‫نگاهی به ریموند و ارنی انداخت.

‫نترسیده بود، ولی می‌فهمید ‫نباید سر به سر این دو نفر بذاره.

‫سال‌ها بود که از توجهشون رنج کشیده بود.

‫دست‌ها بالا.

‫تنها کار منطقی همین بود.

‫ریموند رفت جلو و دوربینش رو ازش گرفت.

‫با عصبانیت گفت: «جاسوسی کی رو می‌کنی؟»

‫پیتر واتسون احتمالات مختلف رو در نظر گرفت.

‫می‌تونست برگرده و فرار کنه، ‫اما طی چند ثانیه می‌گرفتنش.

‫می‌تونست فریاد بزنه و کمک بخواد، ‫ولی صداش به گوش کسی نمی‌رسید.

‫در نتیجه، صرفا می‌تونست ‫خونسردیش رو حفظ کرده...

‫و سعی کنه خودش رو ‫با گفت‌وگو نجات بده.

‫پیتر گفت: ‫«داشتم دارکوب سبزی رو تماشا می‌کردم.»

‫«چی رو تماشا می‌کردی؟»

‫«دارکوب سبز نری بود.» ‫اسم علمیش پایکوس ورایدسه.

‫«داشت تنه اون درخت خشکیده رو ‫سوراخ می‌کرد و دنبال لارو می‌گشت.»

‫ارنی تفنگش رو نشونه گرفت ‫و گفت: «کجاست؟»

‫«‌میکشمش!» ‫پیتر با نگاهی به طناب...

‫حاوی پرندگان روی شونه ریموند گفت: ‫«نه‌خیر، نمی‌کشی!»

‫«همین که فریاد کشیدی، فرار کرد. ‫دارکوب‌ها خیلی ترسوئن.»

‫ریموند در گوش ارنی چیزی گفت.

‫ارنی روی پاش زد و گفت: «چه فکر بکری!»

‫تفنگش رو زمین گذاشت ‫و به سمت پسرک رفت.

‫به زمین انداختش.

‫ریموند طنابی از جیبش درآورد ‫و بخشی ازش رو برید.

‫دستان پیتر رو از مچ محکم به هم بستن.

‫ریموند گفت: «حالا پاش رو ببندیم.»

‫پیتر تقلا کرد ‫و مشتی نثار شکمش کردن.

‫نفس بند اومد و تکون نخورد.

‫دو پسر بزرگ‌جثه‌تر ‫قوزک پاش رو با طناب بیشتری بستن...

‫و عین مرغ گرهش زدن.

‫ارنی تفنگش رو برداشت...

‫و پسرک رو بلند کردن ‫تا به سمت خط راه‌آهن ببرن.

‫صدای پیتر واتسون اصلا در نیومد.

‫معلوم نبود می‌خوان چیکار کنن، ‫ولی حرف زدن باهاشون به درد نمی‌خورد.

‫از پشته پایین بردنش...

‫و از درازا رو خط راه‌آهن گذاشتنش. ‫همین خط رو می‌گم.

‫همین خط رو می‌گم.

‫همین بلا ۲۷ سال پیش سرم اومده بود. ‫بنده پیتر واتسون هستم.

‫ارنی گفت: «باز هم طناب می‌خوایم.»

‫کارشون که تموم شد، ‫پیتر واتسون رو درمانده...

‫وسط خط راه‌آهن بسته بودن.

‫نمی‌تونست جایی جز سر و پاش رو تکون بده.

‫ارنی و ریموند رفتن عقب ‫تا کار خودشون رو نظاره کنن.

‫ارنی گفت: «کارمون حرف نداشت.»

‫پسرک بسته به راه‌آهن گفت: ‫«این کارتون قتل محسوب می‌شه.»

‫ارنی گفت: «صد در صد قتل نیست.»

‫«به فاصله کف قطار و زمین بستگی داره.

‫«شاید اگه صاف بخوابی، ‫جون سالم به در ببری.»

‫دو پسر بزرگ‌جثه‌تر از پشته بالا رفته ‫و پشت چند بوته نشستن.

‫ارنی پاکتی سیگار در آورد. ‫سیگار کشیدن.

‫پیتر می‌دونست قرار نیست آزادش کنن.

‫پسران دیوانه و خطرناکی بودن.

‫پسران دیوانه، خطرناک و احمقی بودن.

‫پیتر با خود گفت: ‫«باید سعی کن خونسردیم رو حفظ و فکر کنم.»

‫همون‌جا بی‌حرکت دراز کشید ‫و احتمالات رو بررسی کرد.

‫مرتفع‌ترین بخش بدنش، دماغش بود.

‫ارتفاع نوک دماغش از کف خط راه‌آهن رو ‫ده سانتی‌متر تخمین زد.

‫یعنی خیلی زیاد بود؟ ‫با احتساب این قطارهای دیزلی معلوم نیست.

‫سرش رو شن بین دو ریل‌بند بود.

‫باید سعی کنه سرش رو ‫کمی پایین‌تر ببره.

‫سرش رو به چپ و راست تکون داد، ‫شن رو کنار زد...

‫و کم‌کم حفره‌ای واسه خودش ایجاد کرد.

‫محاسبه کرد سرش رو ‫پنج سانتی‌متر دیگه پایین کشیده.

‫سرش در خطر نیست؛ ‫ولی پاش چی می‌شه؟

‫پاش رو کفتری بست ‫تا تقریبا صاف بشه،

‫بعدش صبر کرد ‫تا قطار از راه برسه.

‫با خودش گفت یعنی ممکنه ‫در حین عبور قطار از روی سرش،

‫خلائی ایجاد بشه و تنش رو بالا بکشه؟ ‫ممکنه ایجاد بشه.

‫باید تمام حواسش رو به کار بگیره...

‫و کل بدنش رو به زمین فشار بده.

‫«شل نشو. محکم بمون ‫و خودت رو به زمین فشار بده.»

‫پیتر آسمون بالای سرش رو نگاه کرد...

‫و دید یه ابر کومه‌ای ‫داره رد می‌شه.

‫هواپیمای از میان ابر رد شد.

‫هواپیمای تک‌باله بال بالایی ‫با بدنه قرمز رنگ بود.

‫حدس زد پایپر کابی قدیمی باشه. ‫تا ناپدید شدنش تماشاش کرد.

‫بعدش ناگهان...

‫صدای ارتعاش محو جالبی ‫از دو طرفش شنید.

‫صدای به شدت آروم و ضرب‌آهنگ‌داری بود ‫که به زور شنیده می‌شد...

‫و انگار از فاصله دوری ‫روی خط راه‌آهن می‌اومد.

‫پیتر سرش رو بلند کرد، ‫به انتهای خط راه‌آهن...

‫که تا ۱۶۰۰ متر رؤیت می‌شد نگاه کرد...

‫و قطار رو دید.

‫اولش نقطه سیاهی بود، ‫اما در همون چند ثانیه‌ای که سرش بالا بود،

‫نقطه مذکور بزرگ و بزرگ‌تر شد...

‫و کم‌کم دیگه شبیه نقطه نبود،

‫بلکه به شکل جلوی مربعی‌شکل ‫و بزرگ موتور دیزلی قطار در اومد.

‫پیتر سرش رو خوابوند ‫و محکم به حفره‌ای که در زمین...

‫ایجاد کرده بود فشار داد.

‫پاش رو کفتری بست.

‫چشمش رو محکم بست ‫و بدنش رو به زمین فشرد.

‫قطار با صدای انفجار مانندی نزدیک شد.

‫چون گلوله‌ای از بالای سرش رد شد.

‫باد شدید و پر سروصدایی ‫به عبور انفجارمانند قطار...

‫چون طوفانی وارد سوراخ دماغ ‫و ریه‌اش شد.

‫صداش گوش‌خراش بود. ‫داشت با بادش خفه می‌شد.

‫انگار هیولایی تشنه به خون ‫داشت غرش کنان...

‫قورتش می‌داد ‫و تو شکمش افتاده بود.

‫ولی بعدش تموم شد. ‫قطار رد شد.

‫پیتر واتسون چشمش رو باز کرد ‫و دید آسمون سفید...

‫و ابر بزرگ سفید رنگ ‫هنوز بالای سرشه.

‫همه‌چی تموم شده ‫و موفق شده بود.

‫- ارنی گفت: ‫- بازش کن.

‫ریموند طناب اسارت پیتر ‫بر خط راه‌آهن رو برید.

‫«پاش رو باز کن، ‫ولی دستش رو باز نکن.»

‫ریموند طناب دور قوزک پاش رو برید.

‫ارنی گفت: «عه، هنوز اسیری رفیق.»

‫دو پسر بزرگ‌جثه‌تر پیتر واتسون رو ‫از مزرعه بعدی رد کرده و به سمت دریاچه بردن.

‫مچ دستان اسیرشون ‫هنوز بسته بود.

‫ارنی با دست خالیش ‫تفنگ رو برداشته بود...

‫و ریموند دوربینی که از پیتر ‫گرفته بود رو در دست داشت.

‫دریاچه دراز و کم‌عمق بود...

‫و درختان بید سرافرازی دم ساحلش بودن.

‫آب وسط دریاچه زلال بود،

‫ولی آب دم ساحلش ‫مملو از نی بود.

‫ارنی گفت: «خب، من پیشنهاد می‌کنم...»

‫«تو دستش رو بگیری، ‫من پاش رو بگیرم،»

‫«بعدش ببینیم چقدر پشت ‫نیزار پرتابش می‌کنیم.»

More Farsi Persian subtitles for The Swan

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left