National Geography: Surviving 9/11

National Geography: Surviving 9/11

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

The Last Post S01E01 HDTV x264-MTB
The Last Post S01E01 1080p HDTV H264-MTB
A Commentary by AliNiceBoy
>AliNiceBoy I MxSub.ir<

Tags

HDTV
hdtv
1080
HD
x264
Published on: 2017-11-01
Downloads: 70
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫عدن، جنوب عربستان ‫سال 1965

‫یکی از قدیمی‌ترین مستعمره‌های ‫امپراطوری بریتانیا

‫متــــــرجــــم: ‫AliNiceBoy

‫اوه، اینجا حتماً دمای هوا 100 درجه‌ست!

‫من واسه چی لباس پشمی پوشیدم؟

‫راننده‌مون به‌زودی میاد.

‫قبل از اینکه از گرما آب بشیم؟

‫شاید داخل هوا سرد باشه، عزیزم.

‫عاشق وقت‌هائیم که عزیزم صدام می‌کنی.

‫فکر نکنم هیچوقت بهش عادت کنم.

‫اینجا که الدرشات نیست، هست؟ ‫(منطقه‌ای در انگلیس که به خانه‌ی ارتش انگلیس معروفه)

‫این حرفت خیلی خوشحالم کرد.

‫عدن، شهری که تمدن و فرهنگ شرق و غرب درش هست.

‫مثل یک پالایشگاه نفت حیاتیه،

‫درست مثل مسیر تجاری خلیج.

‫ساحل عدن خیلی دلنشینه.

‫خاکش گرمه

‫و کوسه‌ها همیشه گرسنه نیستن.

‫ملکه به آینده‌ی عدن اطمینان کامل داره

‫و اونو به‌عنوان نمونه‌ی کاملی از حکومت استعماری درنظر می‌گیره.

‫اه...لاً. اهلاً.

‫حالت چطوه؟ ‫حالت چطوره؟

‫اسمم سرجوخه آرمسترانگه.

‫بخش اول ‫فرد جدید

‫سلام.

‫حالت چطوره؟

‫اسم من سرجوخه آرمسترانگه.

‫تونی.

‫یُسرا.

‫از دیدنت خوشحالم.

‫چیه؟

‫چی گفتی؟

‫زود باش، بکستر!

‫دل‌مون براتون تنگ میشه، قربان. ‫این همه پولی که از شما بردیم.

‫- سر بی‌بی شرط می‌بندم. همه‌ی پولم رو شرط‌بندی می‌کنم. ‫- همه‌ی پولم رو شرط‌بندی می‌کنم.

‫- اوه، وایسا. ‫- بفرما...

‫صبر کن.

‫- نه! نه! ‫- آره!

‫2 سال منتظر موندم تا یه مگس روی اون کارت بشینه!

‫چه تصادفی!

‫تو کاری کردی که برنده بشم.

‫اوه نه، کار من نبود. ‫من احترام زیادی براتون قائلم، کاپیتان.

‫من بهتر از هر سربازی که باهاش خدمت کردم ‫تو رو می‌شناسم

‫و تو کاری کردی که برنده بشم.

‫چطور می‌تونم همچین کاری کنم، قربان، ‫یه مگس خونگی که انگلیسی بلد باشه؟

‫یعنی میگی روز آخر خدمتم بازی پوکر رو بردم؟

‫یه افسر خوب 3تا چیز لازم داره: ‫قضاوت، قدرت و شانس.

‫- موافقم. ‫- شما هر سه‌تا رو دارین، قربان.

‫ممنون.

‫- من روش گوزیدم. ‫- نه بابا! ‫- چیکار کردی؟!

‫اون همیشه سر بی‌بی دل شرط می‌بنده.

‫قبل از شروع بازی روش گوزیدم.

‫الیسون، ما باید...

‫روز خوبی رو توی دفتر کار داشته باشی، عزیزم.

‫حواست باشه، گروهبان، لیثویت عربستان اومد.

‫می‌تونم بپرسم کجا دارین میرین، قربان؟

‫بیرون از پایگاه؟ قربان؟

‫میرم کارم رو انجام بدم.

‫خب، این یه امر دژبانی معموله

‫که همیشه بدونین کجا هستین، قربان.

‫محرمانه‌ست.

‫سروان لیثویت...

‫اون کلمه چی بود، قربان؟

‫می‌خوای از یه افسر در

‫حضور یه افسر دیگه انتقاد کنی، بکستر؟

‫ارتش انگلیس بهترین ارتش دنیاست...

‫... چون همیشه به هم‌خدمتی‌هات اعتماد داری.

‫کاپیتان پیج، می‌خواین یه دور دیگه بزنید؟

‫همسر یکی از افسرا سوتینش رو گذاشته بیرون که خشک بشه.

‫دنیا داره به کجا میره؟

‫قربان.

‫از دامنه‌ی کوه بالینلوگ آوردمش.

‫از اون موقع تا حالا همراهم بوده، حالا میدمش به تو.

‫اونا می‌خوان... یه طبل برام میارن.

‫از کجا می‌دونی؟

‫یه افسر خوب از تمام کارهای افرادش باخبره.

‫چرا به اِد نرسید؟

‫کارت رو میگم.

‫نمی‌دونم.

‫به من ربطی نداره؟

‫- نه. ‫- اوه، پس می‌دونی.

‫شوهرت افسر خوبیه....

‫پس حتماً به‌خاطر من گیرش نیومد.

‫بدون تو چیکار کنم؟

‫گمونم باید یه‌خورده بیشتر سعی کنی تا خانم لیثویت بشی...

‫... و یه‌کم کمتر مشروب بخوری.

‫این کارو نکن. حداقل الان، تو این موقع روز این کارو نکن.

‫می‌تونیم؟

‫یه بار دیگه؟

‫بهم قول بده که مشکلی برات پیش نمیاد.

‫گفتیم دیگه این کارو نکنیم!

‫بزرگ‌ترین محموله‌ی سلاح به عدن هست که تا حالا انجام شده

‫و اونا انگلیسی هستن، ‫از کانال سوئز گذر کردن.

‫یعنی ما هم سلاح و هم هدف‌ها رو تامین می‌کنیم؟

‫مممم.

‫امپراطوری بریتانیا داره خودش رو نابود می‌کنه

‫و ما حتی ازش پول هم درنمیاریم.

‫یه چیزی توی محموله انگلیسی نیست---

‫بازوکای بلیندیساید.

‫بلژیکیه.

‫- اونا جدی هستن. ‫- ممم.

‫و فردی که فرستادی به رهبرشون نزدیک شد؟

‫بهتر...

‫عبدالقادر حکیم.

‫اون هرکاری می‌کنه تا از دست انگلیسی‌ها خلاص بشه

‫و می‌خواد طی یک رویدادی خودش رو معرفی کنه.

‫چجور رویدادی؟

‫اون شما رو به‌عنوان یه نماد تصرف می‌بینه---

‫ارتش سلطنتی.

‫شاید به‌خاطر کلاه قرمزیه که سرت می‌کنین. ‫(کلاه نظامی)

‫ببین، اونا با ما اومدن--

‫قطرات بارانی از انگلیس!

‫بیا زیر چتر بایست، جو.

‫اوه، همینجا خوبه.

‫یه چیزی بگو که راجع‌به شوهر جدیدم ندونم.

‫- مثلاً چی؟ ‫- هرچیزی.

‫من همینی هستم که می‌بینی.

‫اگه ما رو یادشون رفته، چی؟

‫میان.

‫نه، اگه شب بشه و فقط من و تو

‫و... و بیابون و ستاره‌ها باشیم چی؟

‫جدی از هواپیماها می‌ترسی؟!

‫جرانیمو، به خط شو!

‫هدیه‌ی رفتنش پیش منه.

‫بفرما. نمی‌دونی مردم اینجا چی بهش میگن.

‫مرواس، قربان. ‫پوست کوچیک و پر مو و سفت.

‫کاپیتان پیج طبل رو واسه چی می‌خواد؟

‫تا بیضه‌های تو یادش بمونه، استونهم.

‫یه پلاک مجاری دیواری بهش میدن. ‫همه‌شون می‌گیرن.

‫افسرای خوب توی مراسم مشروب‌خوری سرگروهبان ‫که توی سالن غذاخوری برگزار میشه، شرکت می‌کنن.

‫بهترین مشروب‌هایی که حاضری براشون بمیری.

‫یه چیز باارزش نصیب‌شون میشه.

‫مهم نیست چی باشه، ‫مهم دادنشه.

‫اون بهترین افسریه که توی 20 سال زیر دستش خدمت کردم.

‫1 سال و نیم گذشته و ما هنوز پابرجائیم.

‫خب، چی در مورد اون مردی که تازه اومده، می‌دونی؟

‫اینو می‌دونم که راننده‌اش دیر کرده.

‫اوه...

‫بدو!

‫پس یه مراسم مشروب‌خوری قراره توی سالن غذاخوری برگزار بشه؟

‫تو نمیای، استونهم.

‫تو باید مواظب پسر افسر فرمانده باشی.

‫جورج، بیا نگاه کن!

‫خیلی‌خب...

‫سلام!

‫داشتم بیابون رو از روی پشت‌بوم

‫چک می‌کردم.

‫به‌نظرت بابانوئل میاد؟

‫- بیا، جورج. ‫- می‌خوام درخت رو تزئین کنم...

‫اوه، سلام، مری.

‫چهارمین باره که امروز دارم دوش می‌گیرم.

‫بعضی وقت‌ها فقط همین کارو می‌کنم، ‫فقط عرق می‌کنم و دوش می‌گیرم.

‫ترس و وحشت.

‫مردا عرق می‌کنن و دوش می‌گیرن.

‫ما بدون تو چیکار کنیم آخه؟

‫حالت خوبه، الیسون؟

‫دیوارها قبلاً آب ازشون سرازیر می‌شد.

‫یادته؟ ‫توی هنگ‌کنگ.

‫ما می‌نشستیم و می‌دیدیم که چطور آب از دیوارها سرازیر میشه.

‫توی زندگی نظامی، همچین رابطه‌های صمیمی با هم تشکیل میدیم.

‫ولی بار و بندیل‌مون رو می‌بندیم و ادامه میدیم.

‫صبح که بشه، می‌بینی رفته.

‫ببین، همه‌مون فکر می‌کنیم که اِد باید ترفیع می‌گرفت،

‫پس اون فرد جدید که بیاد، براش سخت می‌گذره.

‫اون به حمایتت نیاز پیدا می‌کنه.

‫این واسه تو و اد هست.

‫کریسمس مبارک، خانم لیثویت.

‫جاسوست چی گفت؟

‫اینکه اون یه رهبر کاریزماتیکیه که همه منتظرش بودن،

‫و خودش رو به دنیا معرفی کنه،

‫و اون دنبال ما کلاه قرمزاست.

‫میگی چیکار کنم؟

‫کل نیروها رو توی گشت شب بفرستم و ‫به کاپیتان پیج

‫نیرو ندم که همراهیش کنن، ‫اونم فقط به‌خاطر این که جاسوست یه حدس و گمانی داشته؟

‫بهم اجازه بده که زندانی رو بازجویی کنم.

‫- جاسوسم میگه که ظاهراً یه چیزی می‌دونه... ‫- امکان نداره.

‫- بچه‌های اطلاعات همین الان پیشش هستن و دستور دادم که... ‫- قربان.

‫... بترسوننش، ‫چون قبلاً با همچین آدم‌هایی سر و کله زدم و

‫می‌دونم که خوب باهاشون رفتار کردن، جواب نمیده.

‫از کجا بدونیم؟ ‫قبلاً کسی انجامش داده؟

‫داری دستورات رو انجام میدی.

‫کارمون همینه!

‫طعنه نزن، اد!

‫اگه به‌خاطر ترفیع‌نگرفتن عصبانی بشی،

‫دفعه‌ی بعدی هم نمی‌گیری.

‫چپ، راست، چپ!

‫چپ، چپ!

‫چپ، راست، چپ، راست!

‫چپ، راست، چپ!

‫روی بدنش علامتی نیست.

‫تا موقعی که بهت نگفتم، زندانی رو تو همین حالت بذار.

‫آفرین به تو.

‫هیس.

‫نمی‌خوام بهت آسیب برسونم.

‫فقط بگو چه نقشه‌ای دارین.

‫بهم اعتماد کن.

‫چیکار می‌کنی؟

‫دارم کارم رو انجام میدم.

‫خب، انجام نده. ‫اینجا قانون داره.

‫قانون‌ها رو معمولاً فقط می‌نویسن. ‫ولی اینا نه. چرا، قربان؟

National Geography: Surviving 9/11 subtitles in other languages

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left