The first 200 lines.
وقتی همه کارشون تموم میشه و به خونه هاشون برمیگردن
روز من تازه شروع میشه
این تنها منوءِ این رستورانِ
بقیه غذاها طبق سفارش مشتری آماده میشه
سیاست کاریم اینکه هرچی میخوان سفارش بِدَن
ساعت کار از نیمه شب تا 7 صبحِ
میپرسید مشتری ها میتونن تو این راه های پر پیچ و خم مسیر رو پیدا کنن؟
جواب دقیقاً همینه
لطفاً با این درستش کنید
شام نیمه شب قسمت سیزدهم کنسرو حلزون
بعضی اوقات مشتری هام خودشون مواد اولیه غذاهاشون رو میارن
این خانم جوان یکی از اون مشتری هاست
... سفارشش
حلزون فصلی تند بود
و نودل حلزون که از حلزون کنسروی و سوپش تهیه شده
... واسه خلاص شدن از بو و مزه کنسرو
بهش یه مقدار آب سرد و شراب مخصوص پخت و پز اضافه میکنم
و همه نوع چاشنی ای بهش اضافه میکنم
... حتی کساییکه خیلی چیزها درمورد نودل میدونن هم
اولین باره که این خوراک رو میبینن
حلزون فصلی تند
نودل حلزونی
واقعاً همچین غذایی وجود داره؟
... به این میگن نودل حلزونی یه لحظه صبر کن
بعنوان مدرک باید یه عکس بگیرم
کارم تموم شد
اونموقع تو خونمون تو دونگه، اینجوری میخوردیمش
اینجوری مخلوطش میکنیم و همراه این میخوریمش
خیلی عالیه
این واقعاً اولین بارم که همچین چیزی میخورم
حلزونها خیلی بزرگند
کنسروهای حلزون اینجورین
حلزون طبیعی واقعی خیلی گرونتره
مزه اش خوبه، نه؟
سوپش شیرین و خوش طعمه
وقتی میجوییش، مزه اش متفاوته
واقعاً خوشمزه است
باید تو تابستون همچین چیزی بخورم
... اگه افرادی باشن که هرگز همچین چیزی نخورده باشن
کسی هم نیست که حداقل یه بار همچین چیزی خورده باشه
این لذیذ ترین غذا تو دونگه است
هه جین به لطف تو با دنیای جدیدی از غذاها آشنا شدم
این رشوه است تا در آینده از محصولاتمون عکسهای خوب بگیری
عجیبه
قبلاً کجا دیدمش؟
یه مزه خوب و عالی بود
چطور بود؟
مزه اش خوب بود جدید بود
چند لحظه میرم دستشویی باشه
این هم از دسر ممنون
دسر
ببخشید سرآشپز
یه لحظه
احیاناً میشه از اون مشتری بپرسید به کدوم مدرسه میرفته؟
ایشون میپرسن به کدوم مدرسه میرفتید
به مدرسه دونگه
دونگه؟
هی، تو کانگ هیون سونگ هستی، درسته؟
شما هم چا هه جین هستید، درسته؟
!!!عجب سورپرایزی
هی، اصلاً تغییر نکردی شما هم همینطور
وقتی درمورد دونگه صحبت میکردید مطمئن نبودم که خودتون هستید یا نه
اما خودتون هستید
رسمی بودن رو بزار کنار
چرا انقدر رسمی حرف میزنی؟ ما دوست هستیم. اینجوری خیلی بدِ
اون به مدرسه من میرفته
تو سال ششم، از مدرسه انتقالی گرفتی، درسته؟
بله
اونموقعها که میرفتیم به مدرسه معروفترین فرد بود
تو مدرسه کارش عالی بود
وقتی رای گیری عمومی تو کلاس برگزار میشد همیشه اولین نفر میشد
دقیقاً مثل اونموقع هایی
باید خیلی محبوب بوده باشید
بله
سرآشپز ما داریم میریم
هیون سونگ، بزرگ نشدن چه حسی داره؟
کفش پاشنه بلند پوشیدی
هی، پاشنهام اونقدرها بلند نیستند
بریم
باید بریم به دور دوم
بعد از اون، اون دوتا از دوست تبدیل شدن به عاشق و معشوق
هیون سونگ بله
خوشکله نه؟
مقل بقیه زوجهای عادی همدیگرو تحت تاثیر میگذاشتند
بریم
واقعاً که
چی باید بخوریم؟
حلزون؟
با من حرف نزن
اغلب باهم سروکله میزدند
تولد من زودتره پس از تو بزرگترم
تجدید اورده بودی
این یعنی تو مدرسه سونبه تو محسوب میشم
... هروقت اینطور میشد، اونها که هردوتاشون 31 ساله بودند
سر اینکه کی مافوق کیه، کی پایین تر از اون یکی بحث میکردند که اینکار خیلی بی معنی بود
نخندونم
غذا خوردی؟
حالت خوبه؟
یه چیز دیگه
با یه نشونه میتونست بگه که اون عصبانیه
تو جلسه ام
از کلمات رسمی استفاده میکرد کاریکه اغلب انجام نمیداد
به اینکار میگفت حمله سخنان رسمی
دوباره اونجوری شده
دقیقاً نمیدونم چه کار اشتباهی ازم سر زده
اینجوریه دیگه
سرآشپز به من گوش کنید
دیروز خیلی مریض بودم
عزیزم خیلی درد میکنه
بخاطر کوفتکی درد میکنه
دارو خوردی؟
پس بگیر بخواب
همین بود
میگم همین بود
راستش تو همچین مواقعی کاری ازم ساخته نبود
چون مطمئن نبودم موضوع چیه
میگم چطور تونست تا روز بعد اصلاً باهام تماس نگیره؟
بدون حتی یه تماس یا یه اس ام اس
اصلاً نگران نبود که مُردم یا زنده ام؟
اینطور نیست
راستش، اونموقع جلو خونش بودم
تو راه خونه بودم. باهاش تماس گرفتم که بتونم واسه یه دقیقه ببینمش
آره، منم
عزیزم خیلی درد میکنه
دردش بخاطر کوفتگیه
اینطوریاست؟
کجا و چقدر درد میکنه؟
دارو خوردی؟
باشه، فعلاً
خوب استراحت کن
عزیزم دل من هم برات تنگ شده
حدس میزنم امروز نمیشه
هی، احمق جون
باید میگفتی که جلو خونم بودی
چرا اومدی و رفتی؟ گفتی مریضی
اینطور نبود که سریع بیام و برم
واسه همین نگران بودم اومدنم خسته ات کنه
بهتون میگم اون خیلی سرسخته
اینطور نیست
خواهرهای بزرگ من هم اینجورین
... قبل از ازدواجشون، اگه وقتی مریض بودند
دامادهامون به دیدنشون میرفتند، دیوونه میشدند
میگفتن وقتی با صورتهای نشسته دراز کشیده بودند
دامادهامون مزاحمشون میشدند
وقتی داشتن این حرفها رو میزدن دست و صورتشون رو میشستند و آرایش میکردند
اینکار رو به خاطر خودت انجام دادم
تماس نگرفتم و اس ام اس هم ندادم چون میترسیدم بیدارت کنم
باشه اینهم توجیه کارهات
این به کنار، کُلی چیز دیگه هم هست
چه تو مدرسه چه تو دانشگاه فقط با پسرها درس خوندی و فارغ التحصیل شدی
واسه همین مثل مهندس های تحقیقاتی رفتار میکنی
مجبورم کوچکترین چیزها رو هم بهش یاد بدم دیگه چی شده؟
درمورد خواستگاری هم همینطور
منظورم اینِ که سعی میکنه دزدکی از زیرش در بره
هی منظورت چیه دزدکی، من که اونکارو درست انجام دادم
خدای من. نگاش کن
... منظورم اینِ که وقتی اولین بار بعنوان دوتا دوست همرو دیدیم
فکر میکردم ازم خوشش میاد اما ازم نخواست باهاش برم بیرون
واسه همین خودم مستقیماً ازش خواستم
هی
فکر میکنی تو سن و سال ما یه زن و مرد میتونن دوست معمولی باشن؟
به این قضیه فکر کن
ما همیشه همدیگرو میبینیم، باهم فیلم میبینیم با هم غذا و نوشیدنی میخوریم
بقیه به این میگن قرار گذاشتن
فکر میکنی رابطه ما چیه؟
راستش، تو سن و سال ما سخته که همچین ملاقاتهایی رو
به پای رابطه دوستانه بزاریم
باید با فکر اینکه قراره با هم ازدواج کنیم ، با هم قرار بزاریم
گفت که این خواستگاری بوده
این اصلاً معنی داره؟
چیزی قطعی تر از این وجود داره؟
بهش گفتم باید با فکر ازدواج با هم قرار بزاریم
نخندونم
هی، از خواهرهای بزرگترت بپرس
که تو زندگی، چه چیزی بیشتر از چیزهای دیگه باعث مایوس شدن یه زن میشه
مطمئناً جوابشون "خواستگاری کردن"، نیست
یا مردیکه موقع زایمان کنارشون نباشه
خودت رو آماده کن
بهتره درست حسابی ازم خواستگاری کنی
خداحافظ
اینرو بعنوان راهنمایی بهت میگم
اما، نمیتونی بری تو اینترنت سرچ کنی و یه کار بدون برنامه انجام بدی
از چیزهایی مثل بادکنکهای که از صندوق عقب ماشین بیرون میزنه و از شمع بدم میاد
باشه بریم
... اما ظاهراً اون زن نمیدونست
که پیدا کردن مرد اهل خانواده کار سختیه
واقعاً نمیدونم
دقیقاً از همون چیزهایی که آماده کردم، بدش میاد
واسه همین از نظر روحی بهم ریختم
چرا از خواهرهای بزرگترت نظر نمیخوای؟
هرکدومشون یه پیشنهادی میدن
بعضی هاشون میگن از سورپرایز خاص خوششون میاد و بعضی هاشون خوششون نمیاد
... وقتی ازدواج کاریه که دونفر باهم انجامش میدن
اصلاً چرا مردها مجبورن همچین کارهایی رو انجام بِدَن؟
واقعاً فکر میکنم زندگی بعنوان یه مرد روی زمین کار سختیه
مجبوریم خودمون به تنهایی همه چیزرو ترتیب بدیم
باید واسه سالگرد یه برنامه داشته باشیم
و باید مثل این یه سورپرایز که حسابی تاثیر گذار باشه آماده کنیم
بهش چی میگن؟
اینروزها یه مرد باید تو آشپزی و مراقبت از بچه ها کارش خوب باشه
No comments yet. Be the first to leave one.