Quatre nuits d'un rêveur
The first 196 lines.
کجا ميري؟
.سوار شو
.خيلي ممنون
«« چـهــار شــبِ يـک رويــابـيــن »»
"اولين شب"
.تنهام بذاريد
.بهم دست نزنيد - .اونجا نايستيد -
.زود باشيد
چه مشکلي پيش اومده؟
.دستِتون رو بديد به من .من تا منزل همراهيتون ميکُنم
،من ميام همونجا ،همون مکان
،«زيرِ مجسمهيِ «هانريِ چهارم .فردا، رأسِ همون ساعت
.يهجورايي انگار مجبورم .دستِ خودم نيست
"دومين شب"
ميدونيد چرا اومدم؟
.نه
.ما بايد معقولتر عمل کُنيم
ولي اين معقولترين چيزيه .که تا بهحال برام اتفاق افتاده
.من شما رو نميشناسم
بشينيد و داستانِتون رو .واسم تعريف کُنيد
داستانم؟ .من داستاني ندارم
،چون نه با کسي رابطهاي دارم .و نه با کسي صحبت ميکُنم
"«داستانِ «ژاک"
من در کوچهيِ ششمِ خيابانِ .آنتوان دوبوآ» زندگي ميکُنم»
در نوعي اتاقِزيرِشيرواني .واقع در طبقهيِ دوم
من تا بحال .به دفعات عاشق شدم
عاشقِ چه کساني؟
هيچکس. فقط عاشقِ تصويري آرماني .از زني که در روياهام دارم
.اين که احمقانهست
ميدونم. و حالا خدا فرشتهاي فرستاده .که راه صحيحش رو نشونم بده
.تا با خودم به آشتي برسم
،ما در بوستان با يکديگر قدم ميزنيم ،دست در دست
.اميدوار و نااميد
.قصريست عجيب و غريب
اکنون 6 ماه ميشود که دختر .به همراه شوهرِ پيرش در آنجاست
شوهرش مردي ساکت و کسلکُننده است .و کمي ما را ميترساند
ليکن عشقِ ما .ناب و منزه است
.ناب و منزه
.ناب و منزه
من او را دوباره .در «ونيز» مييابم
،آيا اين خودِ آن دختر نيست در اين قصرِ سرشار از نور و موسيقي؟
.آري. و او در حالِ رقصيدن است
.او در حالِ رقصيدن است
.او مرا ميبيند .و ما به بالکن ميجهيم
سپس نقاب از چهره برميگيرد : و لرزان در گوشم نجوا ميکُند
".ژاک»، من آزاد هستم»"
و اين پايانيست بر غم و اندوههايِ ... آن قصرِ نياکاني
،آن باغِ کهنسال .و آن شوهرِ پير
،ما در بوستان با يکديگر قدم ميزنيم" "،دست در دست
".اميدوار و نااميد"
".قصريست عجيب و غريب"
اکنون 6 ماه ميشود که دختر" ".به همراه شوهرِ پيرش در آنجاست
شوهرش مردي ساکت و کسلکُننده است" ".و کمي ما را ميترساند
ليکن عشقِ ما" ".ناب و منزه است
من او را دوباره" ".در «ونيز» مييابم
ژاک»، منو بهجا مياري؟»
.آره
.مدرسهيِ هنرهايِ زيبا
.البته
.ولي هنر ديگه مُرده
«تابلويِ «نانِ شيرمال ،«اثرِ «شاردن
«تابلويِ «گُلِ صد توماني ،«اثرِ «مانه
تابلوهايِ «صندليها» و «پوتينها» اثرِ «ون گوگ»؛ .قصهيِ همهشون ديگه بهسر رسيده
،من طرفدارِ هنري بلوغيافته هستم که بر رويِ زمانهيِ خودش گشوده باشه؛
هنري که به محضِ تماس با طبیعت متلاشي نشه؛
بلکه برعکس، بهشکلي ساده .تلاقيِ هنرمند و محتوا باشه
متوجهي؟
.نه، ولي واقعاً متشکرم
مسئلهيِ حياتي ،نه سوژهست و نه خودِ نقاش
بلکه اون رويکرديست که ... به ماهيتِ سوژه
که معلق در فضاييست که محدودش ميکُنه ،ارتقاء ميبخشه
.و در واقع تقويتش ميکُنه
متوجهي؟
،نبايد نه سوژه وجود داشته باشه ،و نه نقاش وجود داشته باشه
بلکه بايد نقاش و سوژهاي وجود داشته باشه .که حضور نداشته باشند
ناپيداييِ مرئيِ اونهاست .که بايد تابلو رو خلق کُنه
و تابلويي شورانگيز ... بوجود بياره
که بهشکلي شهودي و عيني .يک کُلِ منسجم رو تشکيل بده
متوجهي؟
.به اين لکهها نگاه کُن
کارِ خودت هستن؟
... آره، و هرچقدر کوچکتر باشن
جهاني که تلويحاً .بازنمايي ميکُنند بزرگتره
چون شخص ،لکهها رو نميبينه
بلکه الزماً تمامِ چيزهايي رو ميبينه .که در تصوير حضور ندارن
بنابراين ما نقاشان ... متعهد هستيم
بهشکلي بنيادين ،در مسائلِ هنر بازانديشي کُنيم
ناگزيراً از طريقِ بطورِ مناسب بهروزآوريکردنِ .فرايندِ کاربرديِ درونمايهيِ هنر
.من ديگه بايد برم
.بهزودي ميبينمت
حتماً؟
.حتماً
،ما در بوستان با يکديگر قدم ميزنيم" "،دست در دست
".اميدوار و نااميد"
".قصريست عجيب و غريب"
اکنون 6 ماه ميشود که دختر" ".به همراه شوهرِ پيرش در آنجاست
شوهرش مردي ساکت و کسلکُننده است" ".و کمي ما را ميترساند
ليکن عشقِ ما" ".ناب و منزه است
من او را دوباره" ".در «ونيز» مييابم
،آيا اين خودِ آن دختر نيست" "در اين قصرِ سرشار از نور و موسيقي؟
".آري. و او در حالِ رقصيدن است"
پس زندگيِ تو اينطوريه؟ - .آره -
ولي ديروز مستقيماً .به سمتِ من اومدي
.آخه ديروز خوشحال بودم
روزِ يکشنبه بود .و به حومهيِ شهر رفته بودم
پس يعني هر روز خوشحال نيستي؟
.بعضي روزها وحشتناک هستن
طوريکه به نظرم ميرسه .ديگه نميتونم به زندگي ادامه بدم
با نگاهي آشفته و غضبناک ،مردم رو ميبينم
و روياهام، بيروح و .کسالتآور ميشن
و بعد متوجه ميشم تمامِ چيزهايي که تا بهحال .برام باارزش بودن، اصلاً هرگز وجود نداشتهان
ولي لزومي به .افسوس خوردن نيست
،چون چيزي که از دست دادهام .فقط يک صفرِ مطلق بوده
.از اينکه وادارم کُني دلم به حالت بسوزه، دست بردار .در عوض، يهجورايي بهم مشاوره بده
"«داستانِ «مارت"
من در همونجايي که ميدوني .همراه مادرم زندگي ميکُنم
ما خيلي بهزحمت با حقوقِ .مستمريِ پدرم سر ميکُنيم
هر سال اتاقِ بغلِ خوابگاهم رو .که در راهرو قرار داره، اجاره ميديم
اون چطور آدميه؟ مهربون و خوشاخلاقه؟
اينها ديگه چي هستن؟
اينها چي هستن؟
کتابهايي هستن که مستأجره .بهمون قرض داده
اعتراف کُن که ميخواي .من ازدواج کُنم
من؟ چطور مگه؟
چون هميشه اتاق رو .به مردهايِ جوون کرايه ميدي
مراقب باش، «مارت». خواه با بهانهيِ ازدواج ... و خواه بدونِ همچين بهانهاي
،مردها ميدونن چطور دخترها رو اغفال بکُنن ... و موقعيکه ازشون سير شدن
.ميدونم مامان، ميدونم .مثلِ زباله ميندازنِشون دور
شما همون خانمِ جوون هستين؟
.اجازه بديد برم پايين معلومه داريد چکار ميکُنيد؟
دوست نداريد امشب با همديگه بريم سينما؟
.لازم نيست جوابِ مثبت بديد .اصلاً ميريم هر جايي که شما بخواين
باشه؟
اين کارِتون .مهربانانه نيست
!چقدر کلهشقه
"اي عشق، تو ما را در بر بگير"
چه کسي اين بليتها رو واست آورده؟
.حدس بزن
اون؟ يعني خودش هم قراره بياد؟
.نه
.بهتره که نريم .آخه خيلي مويِ دماغه
ولي «مارت»، عزيزم، اون بخاطرِ رضايتِ ما .همچين زحمتي به خودش داده
.نخير، تماشايِ فيلم خستهکُنندهست - .نه هميشه -
.ما تويِ تله افتاديم
.بيا بريم. يالا
.آخه همينطوري که نميشه
تله؟
يه حقه بود. آخه ميخواست .من رو گوشمالي بده
چه کسي ميخواست؟
مستأجري که بليتها رو .واسمون آورده بود
بخاطرِ چي گوشماليت بده؟
بخاطرِ اينکه همون شبِ اول .باهاش به سينما نرفتم
اينطور فکر ميکُني؟ - .خودش بعداً پيشم اعتراف کرد -
فکر ميکردم .بيشتر از اينها ميبينيمش
،ولي مامان .من هرگز نديدمش
چطور شده که اون داره ميره و تو هيچي به من نگفتي؟
.فکر کردم ميدوني - من؟ -
.خُب فراموش کردم
.من رو با خودتون ببريد
... ولي
،من رو ببريد .بايد من رو ببريد
داريد ميريد؟ - .آره -
يه جايِ دور؟
.به دانشگاه «ييل» در آمريکا .آخه بورسِ تحصيلي گرفتم
.من از اينجا خسته شدم .بذاريد همراهتون بيام
.غيرِ ممکنه
.مارت»، عزيزم»
حالا چطوري به زندگي ادامه بديم؟
.نميدونم
قسم ميخورم ... که وقتي برگشتم
... اگه در شرايطِ مناسبِ ازدواج بودم
... و اگه تو هنوز عاشقم بودي
،از همين الان تا يک سال بعد ... همينجا
،درست همين روز .و درست همين ساعت
.و حالا يک سال گذشته
،اون 3 روز پيش برگشته .ولي طبقِ وعدهاش سرِ قرار نيومد
از کجا ميدوني؟
.ميدونم .امروز سومين روزه
چطوره من برم باهاش صحبت کُنم؟
امکانش هست؟
.در واقع نه .ولي براش يه نامه بنويس
آخه نميتونم و نميخوام .مجبورش کُنم
.اما تو حقِ چنين کاري رو داري
،اون خودش رو پابندِ قولي کرده ... و در عينِ حال، تو رو کاملاً آزاد گذاشته
که حتي اگه خواستي .قبولش نکُني
به نظرت نامه رو چطور بايد نوشت؟
... نميدونم، بهش بگو
که به مدتِ يک سالِ تمام ،با اميد زندگي کردي
،که خوشبخت بودي
ولي حالا شک و ترديدها .تحملناپذير شدن
: بهش بگو
من شما را سرزنش نميکُنم" ".اگر مرا فراموش کردهايد
«چرا «شما و اينقدر رسمي؟
من شما را سرزنش نميکُنم" ".اگر مرا فراموش کردهايد
اما ميدانم که حتي در فکرتان نيز" "،قادر نيستيد چنين رنجي را موجب گرديد
بخصوص برايِ کسي که آنچنان عاشقِتان بوده است" ".و هنوز نيز عاشقِتان است
No comments yet. Be the first to leave one.