The first 200 lines.
بذار من بازی کنم
۱۲ تا از بازار بخر، ۴ تا رو ۹۰ بفروش، بقیه رو جمعه خالی کن.
حالا منو خراب نکنی، آلبرت. حیثیتم در میونه.
ده سر به سره. من میگم دوازده.
درسته. هیچچی غیرممکن نیست، آلبرت.
غیرممکن فقط یه چند تا تلفن اضافه میخواد.
داریم درجا میزنیم، الیوت. بله، آقای ایرلند.
من دوست ندارم درجا بزنم.
آن، بذار بهت بگم چی میخوام: شفافیت بیعیب و نقص، رنگ F یا بهتر.
پانزده، بیست قیراط.
دقیقاً همون چیزی که خودت اگه من برات میخریدم، میخواستی.
خب، من خیلی ایرادگیرم.
داگ: بامزه.
کمی جوونن. پدر و مادرشون رو نشونم میدید؟
خوبه.
صبح بخیر، آقای ایرلند. صبح بخیر، چارلی.
مرد: سلام، آقای ایرلند. هی.
صبح بخیر، آقای ایرلند. صبح بخیر، نورا.
صبح بخیر. صبح بخیر.
از دیدنتون خوشحالم، آقای ایرلند.
حدود نیم ساعت دیگه اون زرافه رو لازم ندارم.
ببرش برای پیادهروی. حتماً قربان.
گلوریا، اینا برای توئن. امیدوارم خوشت بیاد. (نفسنفس زدن)
اوه.
محشرن.
خیلی ممنون. دوستشون داری، عزیزم؟
تو یه عروسکی. یه عروسک بزرگ و دوستداشتنی.
جین: آره؟ آره.
آقای سالواتوره سلیقه بینظیری داره. جین: ها؟
اوه، اوه. ممنون، اِ، داگی. بفرمایید.
گوش کن، کل آخر هفته بارون اومد پس حواست باشه خوب ورزششون بدی.
خودم حواسم هست، آقا. من با حیوونا خوب کنار میام.
داگی، تو همونی هستی که باید در مورد اون چیزا باهاش حرف زد؟
اون چیزا، آقای سالواتوره؟
آره، میدونی. اون چیزایی که روی بالشن. هان؟
گلوریا: جینی، از اون چیزا بیشتر بیار!
آره، باشه!
میدونی، اون چیزا روی بالشت.
حروف اول اسم.
اون چیزا شبا!
روی بالشت!
آبنبات! آبنباتهای بالشت! آره! آره!
اون چیزا. دوستشون داریم. آره، البته. چرا به فکرم نرسید؟
احمق. بله. چند تا میخواید؟
چند تا؟ خیلی زیاد. گلوریا: خیلی زیاد!
خیلی زیاد باشه، چشم.
تو یه دختر زیبا هستی. از اقامتت تو برَدبری لذت ببر.
تو یه عروسکی. تو یه عروسکی.
نه، تو یه عروسکی.
آروم، آروم. یوهو، بیا. (پارس کردن)
حواست باشه جفتگیری کنن! آره. جفتگیری.
خب، شماها قصد دارین وقتی تو شهرین، تئاتری چیزی ببینین؟
(پارس کردن)
باشه. اوکی.
این استیک دایانه. اگه شماها نمیخورین، من میخورم.
اگه همهشو بخوری، وقتی کارت تموم شد از اون چیزا میتونی داشته باشی.
بیا دیگه، مرد. من آزادم، من آزادم. پاس بده! همونجاست!
بپر! گل! آره، آره!
هو!
کارمن، کارمن. سگها رو بگردون. چی؟
سگها رو ببر پیادهروی. اوه، البته، آقای ایرلند.
ده دلار، آقای ایرلند؟
خندهداره، من فکر کردم اینجا برَدبریه ولی حتماً متل "فت هری" است.
کارمن، یه روزی تو یه مهماندار عالی میشی.
تو این مدت برو بزرگترین کیسه پلاستیکی که میتونی پیدا کنی رو بیار.
و به موهاش نخند. (ناله میکند)
اون چیزا آبنبات نیستن، داگلاس.
قرار نیست همهشو بخورم، خانم.
میشه اینو خورد کنین؟ یه کمی عجله دارم.
حالا بذار ببینم.
۵۸ سنت از ۱۰۰ دلار.
میشه ۹۹ دلار و ۴۲ سنت.
یه نابغهای. فقط بذار مطمئن بشیم.
میشه فقط... اِ، ۹۹ دلار و ۴۲ سنت.
به نظرت درسته؟
میدونی، هرچیزی تو همون حدود باشه خوبه.
من سختگیر نیستم.
۱۹ دلار و ۴۲ سنت.
۹۹ دلار و ۴۲ سنت.
میدونی چرا گفتم ۱۹ دلار و ۴۲ سنت؟
میخواستی ۸۰ دلار از من کلاهبرداری کنی.
من سال ۱۹۴۲ ازدواج کردم.
میدونی، اینو توی کتابخونه خوندم.
(صدای صندوق)
من یه عروس جنگی بودم.
اون روزها وحشتناک و ترسناک بودن. جنگ.
نه، زندگی کردن با آقای ویگوسیان.
(صدای داد)
فقط یه دقیقه. (ناله میکند)
آره، اگه از کشتی استیتن آیلند نیفتاده بود.
من و ایروینگ الان پنجاه سال بود که ازدواج کرده بودیم.
گفتم: «ایروینگ، از نرده فاصله بگیر!»
داگی؟
فرودگاه؟ قطعاً پل خیابون ۵۹ رو برو.
ببین، احمد، من یه کمی شک دارم.
فقط رقصنده عربی قبلی که فرستادی...
اونقدرها که دلم میخواست لاغر نبود.
نه، کلمه "شکم" میتونست به هر جای بدنش اطلاق بشه.
محاله!
داگ: احمد. احمد، داری جیغ میزنی.
باشه، من حرفی ندارم احمد. فقط یه رقاص باید پا داشته باشه دیگه!
داگ! داگ!
یه کاری بکن!
باشه احمد، بذار یه چیزی بهت بگم. حرف آخر اینه...
اگه باهام درست رفتار نکنی، میرم مشتری جمال میشم.
آره، میدونم درگیری خونی دارین احمد. برام مهم نیست.
السلام علیکم.
میلتون!
میلتون، رینگوها یه ساعته تو اتاقشونن.
ما میخوایم کار درست انجام بشه.
هی دارم بهت میگم، اگه لازمه دو بار برو.
اینا وقت ندارن منتظر بشن تا تو کندی کنی.
میلتون گلیکمن هیچوقت تو عمرش دو بار نرفته و هیچوقت هم نخواهد رفت.
دوشس ویندزور، ۱۹۴۸. ۴۱ قلم، یک بار.
جان بریمور، ۱۹۴۱.
۳۸ قلم، به اضافه آقای بریمور.
هر دو: مستِ مست، یک بار.
گروه "دِ هو"، ۱۹۷۵.
فقط قبل از اینکه تسویه حساب کنن، چمدونها رو برسون به اتاق.
۱۶۷ قلم. یک بار.
با سندیکا صحبت کردم. اشتباه میکردی.
من اجازه دارم اون پیرمرد خرفت احمق رو اخراج کنم.
واقعاً؟ من فکر نمیکردم.
با خانم تانتورلی تو دفتر بروکلین صحبت کردید، چون...
میخوام بیرونش کنم.
ببینید آقای هیملمن، نمیتونید میلتون رو اخراج کنید. اون سالهاست اینجاست.
یک هتل فقط امکانات و خدمات نیست. اون...
داری به من یاد میدی چطور یه هتل اداره کنم؟
نه آقا. نه، نِه. من هرگز این کارو نمیکردم.
من فقط میگم "بردبری" مثل یک خانواده است.
جاییه که یه باربر پیر و عجیب و غریب داری یا یه مدیر هتل که صورتحساب میکنه...
هزاران دلار بابت تماسهای تلفنی شخصی راه دور به حساب هتل.
به این معنی نیست که بخوایم اون عضو خانواده رو اخراج یا زندانی کنیم.
چون این کار برای خانواده ناراحتکننده خواهد بود.
متوجه منظورم میشید؟
بله، شاید حق با تو باشه، داگ.
پیش میاد.
هی وینسنت، تو دنیای کوچیک و پر دردسرت امروز چه خبره؟
دادگاه طلاق.
زن: ...به فوقالعادهترین شهر دنیا.
و ایده تو برای ماه عسل دوم...
اینه که تو یه اتاق تاریک بشینی و دایت پپسی بخوری.
و ساندویچ ماهی تن.
مرد: من دیگه آمادهام بریم عزیزم.
کجا؟ برگردیم اتاق "چرخ اقبال" تماشا کنیم؟
من اومدم اینجا تا دوباره عاشق بشم.
تنها کاری که تو میخوای بکنی اینه که بخوابی.
ساندویچ خیلی خوبی بود. ممنون.
کارش تمومه داگی. ازدواج این ندید بدید کارش تمومه.
آره.
این دهاتیها مشکل دارن.
کِی چی بکارن، چه پیراهنی تن مترسک کنن...
فشار زیاد میشه.
خب، کاری نمیتونیم براش بکنیم.
"ما"؟ داگی، من فقط یه بارمنم. تو کانسیرژی.
هی، اون که پسر خوبی به نظر میرسید.
آره خب، اون پسر خوب برات نیم دلار انعام گذاشت.
تو ازدواجشو نجات بده.
وینسنت: داگی! تو من و خانم رو از دادگاه طلاق دور نگه داشتی!
داگ: آره، آره، آره.
مرد: ۱۶ دلار واسه ماهی تن؟
زن: هری، تمومش میکنی حرف زدن در مورد ماهی تن رو؟
مرد: نه وقتی که قیمتش از کفشام بیشتر باشه. بفرمایید آقا.
اون بلیطها رو براتون دارم. بلیطها؟
بلیطهایی که در موردش زنگ زدید.
خب، فقط تونستم ردیف چهارم ارکستر رو بگیرم. متاسفم.
"میس سایگون" لحظه آخر پیدا کردنش خیلی سخته.
و همچنین برای یه شام دیر وقت تو "رینبو روم" براتون رزرو کردم.
دوستم "جیجی" سرپیشخدمت، منتظرتون هست.
و طبق دستور، لیموزین هتل از تئاتر دنبالتون میاد.
وای، اسپارکی، حسابی غافلگیرم کردی.
اوه خدای من. با این وضع موهام نمیتونم برم "رینبو روم".
سراغ کنت رو بگیر. اون کار "ایوانا" رو انجام میده.
ممنون.
خب، مثل یه حرفهای عمل کردی.
از کجا میدونستی؟
من کانسیرژم. من همه چیز رو میدونم.
تو کارتو خیلی خوب انجام میدی.
اون خیلی وقته که منو "اسپارکی" صدا نکرده.
ببین، دقیقاً نمیدونم چطور این کارو کنم، ولی...
امم، ببین، خودتو با این پولهای خرد گیج نکن.
صبر کن تا وقتی که بهترین دوستی بشم که تا حالا داشتی.
اون موقع یه انعام اینقدر بزرگ بهم بده...
که حس کنی داری سنگ کلیه دفع میکنی.
اوه. اینقدر بده، ها؟
اگه لیاقتشو داشته باشم.
ببخشید، اسپارکی.
کانسیرژ.
داگی، من ژانت ویگوسیانم.
بله، خانم ویگوسیان؟
از کیوسک روزنامهفروشی؟
بله، میدونم، خانم ویگوسیان.
یه دقیقه وقت دارین؟
نه، ندارم
یه دقیقه وقت نداری؟
بله خانم ویگوسیان. یه دقیقه وقت دارم
همینطور فکر میکردم. همه یه دقیقه وقت دارن
اه، خانم ویگوسیان...
دوجی، پس کی میخوای سر و سامون بگیری؟
ازدواج، بچهها...
No comments yet. Be the first to leave one.