The first 197 lines.
قسمت شانزدهم
باشه
باشه، ولی عجله کن و زود بیا
.بیشتر سالاد بخور
.با این خوشمزه ترم میشه. امتحانش کن
!ارشد! اینجا! اینجا
چی شده؟
هیچی. یه صدایی اونجا شنیدم
اینجا تو چونگدام دونگ جای مشهوریه
خیلی ها میان اینجا. برای همین یکم شلوغ و پر سر و صداست
کاری در موردش نمیتونیم بکنیم
نمیتونی بعد از اینکه خوردیم عصبانی بشی؟
باشه، بعد از غذا حرف میزنیم
لطفاً بخور، منم میخورم
گیونگ مین میگه دیر میرسه
میدونم. قبل از اینکه بیام بهم زنگ زد
چه احساسی داری؟
درباره ی چی؟
هفته گذشته MT از و همینطور از بارِ آخری که همدیگه رو دیدیم
نمیدونستم حالت بهتر شده یا نه
نمیتونم بگم
اینکارو نکن
باشه
چی بخوریم؟
فرقی نمیکنه، تو سفارش بده
واقعاً؟
پس معروفترین غذای اینجا چیه؟
واقعاً میتونی نیای؟
چطور میتونی اینکارو بکنی؟
!باشه
نمیدونم باید بگم ممنون یا بپرسم چجور نقشه ای کشیدی
باشه. پیغامتُ به ارشد کیم میرسونم
چی شده؟
گیونگ مین میگه نمیتونه بیاد
چرا؟
نمیدونم. میگه باید پول دربیاره
میگه باید خودمون تنهایی غذا بخوریم و اون صورتحسابُ میده
اتفاقی افتاده؟
کسی اونجاست؟
نه
سه کیونگ، اگه غذات تموم شده چطوره بریم بیرون
هنوز نصفِ بطری مونده
بیا یه جای دیگه بنوشیم
گفتی از غذات لذت بردی
برای چی مدام با غذات بازی میکنی؟
دارم میخورم
دارم میخورم
من ماشین آوردم، تو چی؟
من نیاوردم
.پس بیا با ماشینِ من بریم
یه دقیقه صبر کن
!آقا، لطفاً ماشین 3647
...ایستگاهِ پخش
من هر کاری بتونم میکنم تا بتونم یه کاری کنم بری اونجا
پس خیلی نگرانش نباش
چطور؟
جی هی
هر چی بیشتر بهش فکر میکنم میبینم زن برادرت واقعاً افاده ایه
آدم انتظار داره مادر شوهرت اینطوری باشه
چون معمولاً طرزِ فکرِ بزرگترها اینطوریه
...ولی خواهر شوهرت
اون از نسلِ ماست
و تحصیلاتِ عالیه هم داره
چطور میتونه همچین حرفی بزنه، انگار هیچ مشکلی نیست؟
برای کسی که گوینده ی رادیو بوده
یه نخبه که مدرکِ دکتره داره، چطور میتونه همچین چیزی بگه و وانمود کنه که گفتنش ایرادی نداره؟
واقعاً نمیتونم بفهمم
خواهر شوهرم به روشِ خودش
احتمالاً داشته سعی میکرده بهت اطلاعات بده
روشی که استفاده کرد کمکم کرد بفهمم
ماشینی که میرونی، لباسهایی که میپوشی" کیفی که دستت میگیری، همشون
از مارکهای معروف و گرونن برای همین همه ی زنهای کره ای بهت حسودیشون میشه
پس وقتی داری سوارشون میشی، میپوشیشون، و دستت میگیریشون
"و میری اینطرف و اونطرف، به خانواده ی شوهرت خدمت کن
...اونوقت چیزهای بزرگتری به دست میاری
فکر میکنی منطقش معنی میده؟
دوباره داری حساسیت به خرج میدی
!بی دلیل حساسیت به خرج نمیدم
زن برادرت خیلی اعصابمُ به هم میریزه
یادت نمیاد؟
به خاطرِ یه بیلیون وونی که تو دادی ما تقریباً نامزدیمونُ به هم زدیم
میدونم. میدونم
متأسفم که صدامُ بردم بالا
بیا تمومش کنیم. چون میدونم چی داری میگی
به هر حال فکر نمیکنم زن برادرم
قصدِ بدی از زدنِ این حرفها داشت
میدونم
دلیلِ اینکه این حرفُ میزنم، کارهاییه که اون تو هفته سالِ گذشته برای خانواده انجام داده
معلومه در برابرِ کسی به منحصر به فردیِ تو
ما واقعاً احساسِ اضطراب و کوچیکی میکنیم
ولی زن برادر ممکنه یجورِ دیگه فکر کنه
همونطوری که گفتی فکر میکنم مشکل سرِ تفاوت در ارزشهای شخصیه
برای من، اگه ما خانواده ایم
باید همدیگه رو درک و قبول کنیم
جی هی
حقیقتش سخته که قبول کنم اونا خانواده ی توان
وقتی زن برادر برام لباس و کیف خرید
حتی یه ماشینِ خارجی
واقعاً عصبانی بودم
درسته، از یه طرف نیتِ خوب هم وجود داره
تو موقعیتِ من به عنوانِ نویسنده ی یه برنامه ی رادیویی اونا چیزایی بودن که فقط میتونستم خوابشونُ ببینم
چیزهایی که فقط میشه تو مجله ها دیدشون، واقعاً میتونم لمسشون کنم؟"
خودنمایی نکن، مغرورانه درباره اش حرف نزن
چون کسی که ازت بزرگتره داره برات میخره کسی که مقامش از تو بالاتره
و اینا چیزهای خیلی گرونی هم هستن "بذار قبولشون کنیم و ممنون باشیم
با این احساسات قبولشون کردم
ولی از طرفِ دیگه
من انقدر با خانواده ی ته ووک فرق دارم که باید با این لباسهای گرون و ماشینِ خارجی بگردم؟
...من
با اینکه حتی نمیخواستمشون، باید قبولشون کنم و ممنون باشم .و برای دوست داشتنشون موهام رو بکشم
حتی این فکرها هم به سرم هم زد
ولی الان نتیجه ای که گرفته شده اینه که چون من قبولشون کردم باید بدونم کی و چطوری رفتار کنم
و بعدش، چیزهای بهتری هم بهم میدن
ولی نمیخوام از این چیزها بگیرم
می فهمم. حالا دیگه میتونی حرف زدنُ تموم کنی
خوب می فهمم چی داری میگی
برای من، تنها چیزی که میخوام اینه که درکم کنن
اینکه چجور آدمی هستم، چجور کاری انجام میدم فقط میخوام خانواده ام درکم کنن و مشوقم باشن
و وسطِ همه ی اینا، چیزی که باید یاد بگیرم رو یاد بگیرم
و برای چیزی که باید به خاطرش سرزنش بشم، سرزنشم کنن من میخوام اینطوری زندگی کنم
از همه ی دادن ها و گرفتن های بین خانواده که باعثِ مطیع شدن بقیه میشه، متنفرم
جی هی
ته ووک
شغلِ من چیزی نیست که با این چیزها عوضش کنم
.چون شبِ میتونیم همینجا تمومش کنیم
نمیدونم خوراکی ای دارم یا نه
اگه چیزی نیست، میریم میخریم
بریم بالا
من تا اینجا اومدم، نمیخوام متوقف بشم
میتونم هر کاری بکنم من هر کاری میکنم
زود از خواب بیدار بشم و صبحونه درست کنم
به مادر شوهرم خدمت کنم
بعد از کار، با مادرت و برادر زاده هات شام میخورم و وقتمُ باهاشون میگذرونم
میتونم همه ی اینکارها رو بکنم
ولی تمامِ طولِ روز، اگه کاری که خودم دوست دارم رو انجام ندم اینطوری زندگی کردن
رو دوست ندارم. حتی اگه میلیونها وون هم بهم بدن بازم ازش متنفرم
میخوام کاری رو انجام بدم که دوستش دارم
کاری که توش خوبم، کاری که میخوام انجامش بدم من میخوام اینطوری زندگی کنم
نمیگم که نمیخوام کارِ خونه انجام بدم
نمیگم که نمیخوام وظایفِ همسری و عروسیِ خودمُ انجام بدم
فقط این
داری ازم میخوای همه چی رو فراموش کنم و فقط یه همسر برای یه خونواده ی ثروتمند باشم
نمی تونم
من از همچین چیزهایی سر درنمیارم
راستش منم همینطورم
میخواستم خودی نشون بدم، برای همین وقتی برش داشتم زود اسمشُ حفظ کردم
پدرم تو فرانسه بود تا با همکاری معمارهای فرانسوی
یه ساختمون بسازه
به عنوانِ کادوی تولدم دادش به من
احتمالاً چیزِ عجیبی برای تولد دخترش فرستاده
میدونی، به خاطرِ اینکه واقعاً گرونه
راستش منم نمیدونم
بیا، هورا
بهت خوش آمد میگم که نصفه شب اومدی
ولی گیونگ مین داره چیکار میکنه که یه عالمه پول دربیاره؟
منم نمیدونم
بیشتر بهت میدم
وقتی مدرسه میرفتم، یه چیزی رو نمی فهمیدم
اینطوری که من میبینم، تو و گیونگ مین خیلی با هم فرق دارین
در موردِ مسائل و ارزشهایِ مالی
ولی برای چی این همه مدت با همدیگه موندین؟
حتی دفتر کارتون هم با هم یکیه نمی فهمم
احتمالاً به خاطرِ اینه که گیونگ مین منُ تحمل میکنه
اینطور نیست. اونطوری که من میبینم
تویی که داری اونو تحمل میکنی
در موردِ گیونگ مین هوشیار باش
در ظاهر، میخنده و به نظر آدمِ خوبی میاد
ولی در واقع، مشکلاتِ زیادی داره خودتم از روزهای دبیرستان اینُ میدونی
خیلی وقتها بود که ازشون ضمانت میگرفت و بعدش ازشون اختلاس میکرد
قبل از اینکه دوره ی آموزشیت تموم بشه، یه بار اون از عمد یه شغلِ ساخت و سازُ ورشکسته کرد و غیبش زد
بیا درباره ی کسی حرف نزنیم که اینجا نیست
باشه، دیگه نمیگم
خب، منم آدمِ بدی ام
چون درباره ی کسی بدگویی کردم که یه همچین جایی رو برامون ساخته
چرا؟
بذار منم یه سؤالی ازت بپرسم
چی؟
راحت باش بپرس
چرا اینجوری میخندی؟
وو هی هی؟
آره، چرا یه زن مثلِ تو اینطوری میخنده؟
یجوری که انگار یه شخصیت انیمیشنی هستی
حالا منو یه زن میبینی؟
چرا وقتی اینطوری میخندم خوشت میاد؟
به خاطرِ تو باید بیشتر لبخند بزنم؟
چرا؟
چرا خودت با پای خودت اومدی تو دهنِ شیر؟
میتونی ماشینُ بیاری بیرون و یه راننده خبر کنی، لطفاً؟
بله
...جی هی
ولم کن
من حتی تو رؤیاهامم به یه همچین چیزی فکر نمیکردم
واقعاً دیوونه بودم، من یه احمقم
من واقعاً دنیا رو نمیشناسم
اگه میدونستم اینجوری میشه مجله های بیشتری میخوندم
.مثل کاری که زنای توی حوزه تو میکنن
احساس میکنم بدونِ نقشه و اطلاعاتِ کافی عروسی کردم
No comments yet. Be the first to leave one.