The first 200 lines.
ارائهای از کانالِ تلگرامیِ RevivedCinema
شمالِ عراق، سوم آوریل ۲۰۰۳ میلادی سه هفته بعد از سرنگونیِ رژیمِ صدّام.
مامانبزرگ ماشین، مامانبزرگ ببین ماشین مامانبزرگ ماشین.
وایستا، وایستا، وایستا...
مامانبزرگ از تو ترسید.
مامانبزرگ؟
مامانبزرگ؟ راهش خیلی دوره مامانبزرگ؟
مامانبزرگ!
مامانبزرگ!
نمیآی؟ باشه من برمیگردم خونه بعداً چیزی نگی.
این دیگه چیه؟
این از آسمون افتاد پایین؟
ببینم تو دیوونهای چیزی هستی؟ گوشهات نمیشنوه، مگه با تو نیستم؟
- سلام آقا. - چرا اومدی وسطِ جاده و نمیری کنار؟
سلام آقا.
چه سلامی؟ چه علیکی؟ چی میخواین؟ اون زنِ دیوونه چیه جلویِ ماشین وایستاده؟
دیوونه نیست، مامانبزرگمه.
خُب چِشِت درآد، از جلو ماشین ببرش کنار.
- فحش نده. - چی میخواین؟
ما رو با خودت میبری؟
- کجا میرین؟ - «ناصریه».
- چی؟ ناصریه؟ هر دوتاتون؟ ـ آره هر دوتامون.
بدبخت، ناصریه ۱۰۰۰ کیلومتر از اینجا دوره!
باشه میخواین این همه راه رو پیاده برین؟
باشه، میدونی چیه؟ ۵۰۰ دینار ازتون میگیرم تا بغداد میرسونمتون.
چی؟
- دیوونهای چیزی هستی؟ - میندازمت پایین!
۵۰ دینار و دیگه حرفش رو هم نزن.
کارِت کلاه گذاشتن سرِ مردمه؟
- تو دزدی. - بذار نیام پایین سرت رو ببرّم!
بابا ای ول...مامانبزرگت آدمِ خوبیه.
نه، نه، نه. برید عقب، برید عقب. اینجا جا نیست.
- والا مامانبزرگت آدمِ خوبیه، خیلی خوبه. - آهای دزد!
قاچاقچی.
باشه، باشه، فعلاً پولها اینجا جاشون خوبه.
قاچاقچی.
«پسرِ بابل»
بسه، بس!
بسه، بس! بابا مُخم رو خوردی داخلِ این تونِل. چیه هِی سوت میزنی؟
این «شمشالِ» بابامه. (شمشال: نوعی سازِ بادیِ فلزی)
باشه مالِ هر کی میخواد باشه.
عزیزم، حداقل یه آهنگ از مایکل جکسونی چیزی بزن برام.
- کی؟ - مایکل جکسون.
اون دیگه کیه؟ صاحب اختیارِ محلهتونه؟
صاحباختیارِ ما نیست.
صاحباختیارِ آمریکاییهاست!
- چی؟ - آمریکا، آمریکا!
باشه بگو اون رو برات پخش کنن. من هم برایِ بابام مینوازم.
مُخم رو بهکار نگیر، هر کاری میکنی بکن.
بابا!
کجایی؟
این صدا از صدایِ شمشال قشنگتره.
بابا!
این رو ببین! تو هم داری وقتِ خودت رو تلف میکنی؟
چیکار کنم، درست نمیشه.
سیگار نمیکشی؟
پس مادرت کجاست؟
مادرم مُرده.
بابات هم مُرده؟
رفته به ارتش، به این زودیها برمیگرده.
پهلوونه، چون زندگیِ دوستم رو نجات داد.
پهلوونه؟ اِ...
مامانبزرگم قول داده بریم پیشِ باغهایِ معلّق بابل.
- چی؟ چی؟ چیه بابل؟! - باغهایِ معلّق بابل.
- باغِ چی؟ - مگه تو مدرسه تاریخ نخوندی؟
هر کجا میخواین برین بابا، خودت و مامانبزرگت، باغِ معلقه، بابله هر چی که هست.
بذار برم یه زنگ بزنم به صدّام.
چی؟
الو؟
آقا صدّام چطوری؟ خوبی آقا صدّام؟
بمیری به امیدِ خدا. چه خبر از آمریکا؟
مامانبزرگ بیا ببین چیکار میکنه! به صدّام تلفن کرده!
به امیدِ خدا تو هم مثل ما بدبخت میشی. کیرِ خر تو کصِ مادرت، پدرسگ!
چقدر این صدّام بیپدر و حرومزادهست!
آمریکاییها هم که مشنگن، جریان چیه؟
هیچکسی هیچجایی نمیره!
سلام آمریکا. سلام.
این چیه پوشیدی؟
چیه؟ چی میخوای؟
چند بار بهت بگم که دست به این جور چیزها نزنی، ها؟
جورج، باید بیای اینجا. جورج این ماشین رو باید بازرسی کنیم.
- آقا، آقا! - وایستا عقب.
میخوام مثل بابام سرباز بشم.
بابات دلش نمیخواست سرباز باشه میخواست نوازنده بشه.
- ممنون، ممنون، خیلی خوبه. ـ خطری نیست.
پدر سگ، ممنونم.
مگه نگفتم برو مدرسه تا دکتر یا مهندس بشی، ها؟
امشب رو باید اینجا بمونیم.
آره والا!
سگِ آمریکایی هم زندگیش از ما بهتره، این که معلومه!
تو خجالت نمیکشی این بچه رو با خودت آوردی تو این آتیشبارون؟
دوازده ساله که من منتظر این روزم، باید باباش رو ببینه.
نباید این بچه همراهت باشه، خطرناکه خطرناک!
چاره چیه؟ کسی رو ندارم کمکم کنه. باید این بچه بابای خودش رو ببینه.
باشه، تو خیلی امیدواری که پسرت زنده باشه؟ از کجا معلوم اون هم تو اون گورهای دستهجمعیِ صدّام دفن نشده باشه؟
من یه مادرم، پشتم به خدا قُرصه.
داری از کدوم خدا حرف میزنی؟
خُب اگه پُشتِت به خدا قُرصه چه نیازی به پسرت داری؟
چرا برای این مردمِ بدبخت دعا نمیکنی تا این مردمِ زجردیده رو از زیرِ این بمبارون نجات بده؟
خدایِ بزرگ حسابش جداست، این مردُمن که بد شدن.
تو هم در حدی نیستی که بخوای خدا رو مواخذه کنی.
مواخذه نمیکنم، دخترم رو دو ساله که ندیدم زنِ یه مردی شده، من راضی نبودم.
همهش دارم التماسش میکنم که خدا، خدا، خدا...
پیداش نیست، همهش منتظرم. خیلی وقته که صدّام هم بیرونشون کرده.
پس چرا دخترم برنمیگرده پیشم؟
وقتی که بچههامون رو از دست میدیم، یه بخشی از خودمون هم باهاش میمیره.
بیخیالِ این حرفها دیگه شب شده.
تو و این بچه برین تو ماشین بخوابین من هم اون پشت میرم کپۀ مرگم رو میذارم.
تا ببینیم صبح که بشه این خدایِ تو چه کاری برامون میکنه.
دِ یالا.
اهلِ کردستانی، اما...
اسمِ وطنت رویِ نقشۀ دنیا نیست.
بینام و نشونه، بینام و نشونه.
آخ مادر جان، آخ مادر جان...
فکر میکنی تویِ این عراق
تنها اوضاع و احوالِ مایِ کُرد اینطوریه؟
هزاران قومِ عرب و
قومِ فقیر و
بدبختِ دیگهای هم داخلشه.
یتیم و اَنفال شده و بیکَس و بیچارهن
ای هوار، ای هوار.
مامانبزرگ؟ اَنفال یعنی چی؟
مامانبزرگ، مامانبزرگ، انفال یعنی چی؟
مامانبزرگ؟
مامانبزرگ، انفال یعنی چی؟
میدونی اَنفال یعنی چی؟
اَنفال یعنی این که صدامِ وحشی خواست عراق رو ویرون کنه.
از کردستان شروع کرد تا رسید به جنوب،
از کُرد و از عرب،
هیچ دیوارِ سالمی رویِ زمین نذاشت. تمومِ روستاها و خونهها رو خراب کرد.
همه، اعم از زن و مرد و پسر و دختر و پیر و جوون رو کُشت.
اَنفال یعنی این، حالا فهمیدی؟
به شهرِ بغداد، پایتختِ صدّامِ عرب خوش آمدید.
آره بچرخ برایِ خودت، هر کاری دوست داری بکن، فعلاً دنیا دستِ توئه.
بذار ما هم اینجا برای خودمون غصّه بخوریم.
بیا رسیدیم، ایناهاش ایستگاهِ اتوبوسِ علاوی.
زود باشید پیاده شید، اینجا امنتره. زود باشید.
خواهر، خواهر، خواهر...
بیا این مالِ توئه.
خواهش میکنم بگیرش. امیدوارم هر چه سریعتر پسرت رو پیدا کنی.
خداحافظ.
بیا، بیا.
گوش کن، این رو ببر...
ببر بهش بده و مواظبش باش بینِ این همه سگ و گرگ.
- خدا نگهدارت باشه. - خداحافظ.
خداحافظ آقا، خداحافظ آقا خداحافظ آقا.
مامانبزرگ چیکار کنیم، ماشین نیست.
اون مرد رو میبینی کنارِ اون عربها، برو بهش بگو برایِ ناصریه ماشین هست؟
چرا عربی یاد نمیگیری، چرا آخه؟
چرا عربی یاد نمیگیری، چرا آخه؟
چی گفت؟
گفت عربیت خوبه!
احمد!
گفت برای ناصریه ماشین نداریم. گفت برین اونطرف شاید ماشین اومد.
سیگار، سیگار، سیگار.
مامانبزرگ گشنمه.
دوباره باید این رو بخونم؟ صد بار که این رو خوندم برات!
باز هم بخونش، باز هم بخونش. چیه آخه این؟
بهنامِ خداوندِ بخشندۀ مهربان.
اسمم یوسف علیه.
در جنگِ کویت همرزمِ پسرت، ابراهیم بودم.
وقتی که آمریکاییها به یگانِ ما حمله کردن،
چندبار خواستم این نامه رو بنویسم.
الان که دارم این رو مینویسم، ببخش که پسرت ابراهیم رو بعثیها
دستگیر و به زندان بردن.
زندانِ ناصریه.
آقا پولم رو بده، حقم رو بده.
والا آقا همینه، این چیه، بهخدا زشته برات.
آقا پولم رو بده. این چیه آخه، ۵۰ دینار رو من چیکار کنم؟
فکر میکنی گِدام؟ خدا روزی رسونه.
سیگار، سیگار، بدو بیا که ۵ نخ رو میدم ۲۵۰ دینار.
بازار تعطیل شده، بیا سیگار بخر.
ناصریه، ناصریه.
احمد؟
احمد کو؟
پسرم، بچّهست نوهم، اینقدر میشه.
نمیدونم چی میگی. میخوام برم ناصریه. نمیفهمم.
پسرم؟
ها، چی میخوای؟
نوهم، اینقدر میشه. چشمهایِ قشنگی داره، یه آستین کوتاه پوشیده.
ولم کن، عجله دارم. دو روزه که منتظر این اتوبوسم.
- تو رو خدا شاید دیده باشیش، نوهمه. - اتوبوس اومد.
- پول میخوای؟ بیا این هم پول. - نه، نه، گدا نیستم.
متوجه نمیشم چی میخوای.
تو رو خدا بلکه پسرم رو دیده باشید. تو رو خدا بلکه پسرم رو دیده باشی، اینقدر میشه.
- تو رو خدا اینقدر میشه پسرم. - زبونت رو متوجه نمیشیم.
اینقدر میشه، کجا غیبش زد احمد نمیدونم؟ احمد کجا رفتی؟
کسی احمد رو ندیده؟ ای هوار احمد پیداش نیست. نمیدونم، کسی احمد رو ندیده؟
احمد، پسرمه. شاید یکی دیده باشدش. بلکه یه نفر دیده باشدش.
میگم ۵ نخ میشه یه ربع. یعنی باید ۲۵۰ دینار بهم بدی.
بیا این هم ۵ نخ سیگار.
احمد اینجا چیکار میکنی، ها؟ مگه بهت نگفتم کنارِ اتوبوسِ ناصریه وایستا؟
قاسم، سیگارهات رو بردار. نترس، این مامانبزرگمه.
- قاسم دیگه کیه؟ - تو خودت همیشه میگی باید به مردم کمک کنیم.
ممنون.
بُقچهش رو هم بگیر، این وسایلشه.
مادر جان اتوبوس پر شده.
مامانبزرگ، مامانبزرگ.
مامانبزرگ، تو رو خدا برگرد.
نترس، نترس.
No comments yet. Be the first to leave one.