The first 200 lines.
کلی زیگلر: تا حالا میسوری اومدی، تری؟
نه، نیومدم.
اینجا همه خیلی صمیمیان.
یه جورایی مثل جایی که تو ازش اومدی.
به این سردی نیست. داشتم میگفتم...
نکته خوبش اینه که هنوز اینجا برفی نشده.
کلی: خب، خوشحالم که اینجایی.
تری هوک الان دوست خوب منه.
و یه پلیس عالی تو ویسکانسین، خونه.
فکر کنم اولین گلوله اینجوری، درست اینجا میخوره.
و بعد اینجوری میافته.
و حالا دوباره بهش ضربه میزنه.
کلی: و خوشحالم که تونست بیاد و اینجا بهم ملحق بشه.
تو اوزارک، تا قتل سال ۱۹۸۸ رو بررسی کنیم.
قتل رونا بریمر.
رونا تو آیووا بزرگ شد.
و شوهرش رو تو آیووا ملاقات کرد.
و به میسوری نقل مکان کردن چون خانواده شوهرش اهل اینجا بودن.
فقط شش ماه بود که اینجا اومده بود.
تری: درسته. اون تو یه ایالت جدیده.
با کلی اعضای خانواده جدید، چون همهشون فامیل اون بودن.
و اون اینجا کاملاً تنهاست.
آدم یه جورایی احساس غم میکرد.
تری: و این واقعیت که بچههای کوچیک داشت...
و باردار بود، خیلی غمانگیز بود.
کلی: سه روز مونده به کریسمس بود که رونا...
که اون موقع هفت ماهه باردار بود، ناپدید شد.
به گفته شوهرش، اون بدون هیچ...
ردی، نصف شب ناپدید شد.
دو سال بعد، جمجمه رونا توسط کوهنوردان پیدا شد.
این فکر کنم چهارمین پرونده ما تو میسوریه.
و تو هر پرونده...
مجبور بودیم با غارهایی که اینجا دارن سروکار داشته باشیم.
ظاهراً یه نوع غار وجود داره.
که اون رو توش انداختن.
اما خیلی نزدیکه به ملک یکی از مظنونهامون.
که جالبه.
این پرونده واقعاً پیچیدهست.
چون سه تا مظنون درگیرن.
شوهر رونا، جوئل و دو تا برادرزنهاش.
و داستانهایی که از اون شب تعریف میکنن، عجیب و غریبه.
دارن دروغ میگن؟
دارن سعی میکنن ماستمالی کنن؟
یا دارن همدیگه رو میپوشونن؟
کلی: ما باید بفهمیم...
یکی یا دو نفر واقعاً مرتکب قتل شدن...
و نفر دوم یا سوم کمک کرده تا جسد رو پنهان کنن.
خانواده هر تک تک مظنونها با هم فامیلن.
با بقیه همه فامیلن.
و همه شاهدها هم بچه یا زنهای همهشون هستن.
این قراره سخت باشه.
کلی: قشنگ گفتی، تری.
تری: یکی باید عدالت رو برای اون اجرا کنه.
سلام، کلانتر، من کلی زیگلم. برد کول، از آشنایی با شما خوشبختم.
کوین تورپین. از آشنایی با شما خوشبختم.
اسمتون رو تو پرونده دیدم. تری هوک.
کلی، وینستون کالینز، از آشنایی با شما خوشبختم.
از آشنایی با شما خوشبختم. ما هیجانزدهایم...
که اینجا باشیم، کلانتر. خوشحالیم که شما اینجایید.
مدتهاست که این پرونده بررسی شده.
و تحقیقات خوب زیادی...
طی سالها انجام شده.
فقط یه هل کوچیک میخواد. تری: بله.
همه آمادهاین؟ همه پرونده رو بررسی کردید، آمادهاید شروع کنیم؟
ما آمادهایم. چون شما همه چیز رو میدونید.
شما روش کار کردین. من روش کار کردم.
هرچیزی که لازم داشته باشید، فقط کافیه بگید.
ممنونم. خیلی ممنون، خیلی ممنون.
کوین: من این فرصت رو داشتم...
که چندین بار با مادر رونا صحبت کنم.
و بعضی وقتا یه جورایی بهش امید دادم.
با تحقیقاتمون.
که الان که بهش فکر میکنم، نمیدونم میتونستم...
جور دیگهای باهاش برخورد کنم، اما شاید پشیمونم که...
ما رو امیدوار کردم و نتونستیم...
این پرونده رو قبل از اینکه اون فوت کنه، به نتیجه برسونیم.
کلی: باشه.
اجازه بدید با گذاشتن عکسهای رونا اینجا شروع کنیم.
روی تخته.
این احتمالاً عکس رونا و جوئله.
یادت میاد چند وقت بود ازدواج کرده بود؟
تری: سه سال.
کلی: هر دو ۲۲ ساله بودن؟ بله.
تری: درسته. کلی: جوون بودن.
فکر میکنید این قراره سامانتا باشه؟
اون سه ساله بود وقتی مادرش ناپدید شد.
تری: آره، دخترش سه ساله بود، و استفن یک ساله.
کوین: رونا بریمر از آیووا به اوزارک، میسوری نقل مکان کرد.
در سال ۱۹۸۸ با شوهر و دو بچهش.
اون یه مادر خانهدار بود و خوب از بچههاش مراقبت میکرد.
نمیدونم که آیا افراد زیادی رو تو این جامعه میشناخت یا نه.
پدر و مادرش تو آیووا بودن؟ تری: درسته، درسته.
من نتونستم ارتباط آیووا به میسوری رو بفهمم.
فقط به این دلیل که تمام خانواده جوئل اینجا بودن.
این همون چیزی بود که باعث شد نقل مکان کنه؟
کوین: به احتمال زیاد.
ارتباطش با خواهرهاش...
اونا خیلی صمیمی بودن.
رونا و جوئل که به جو هم معروف بود
چند مایل دورتر از خواهرانش، باربارا، نقل مکان کردند.
و شریل، و همسرانشان
دیوید و جان.
آنها صدها مایل دورتر از والدین رونا بودند،
که جوئل را تأیید نمیکردند
به خاطر طرز رفتارش با رونا.
جوئل و رونا بریمر
آنها مشکلات زناشویی داشتند
و او از قبل تمایلات خشونتآمیزی نسبت به رونا داشت.
اوه، آره، سابقه خشونت، یعنی، خیلی زیاده.
همکاران رونا اظهار داشتند که رونا به سر کار میآمد
و به نظر میرسید کتک خورده است.
و بعد، مهمترین سند و مدرک این بود
که اطلاعاتی وجود داشت که نشان میداد
او نوعی رابطه پنهانی داشته است.
و جوئل که مشروب خورده بود،
گلوی رونا را گرفته بود و خفهاش کرده بود،
و سپس به صورتش ضربه زده بود
وقتی مچش را با مرد دیگر گرفته بود.
آنها هنوز زن و شوهر بودند
در آیووا؟ بله.
و کمی بعد از اون بود که اونا اومدن اینجا.
باشه.
کلی: طبق گفتهی بعضیها...
جوئل در مورد اینکه آیا واقعاً...
پدر فرزند متولد نشدهی رونا بود یا نه، سوالاتی داشت.
اگر اینطور بود، اون شک و تردید احتمالاً استرس رو بیشتر کرده بود...
روی زندگی زناشویی پر فراز و نشیبشون.
باشه، از اول داستان شروع میکنیم.
در مورد اون شب بهمون بگو.
جوئل پیش دیوید و باربارا زندگی میکرد چون...
اون و رونا با هم مشکل داشتن.
و رونا اون شب سر از خونه درآورد.
و تو حیاط بحثشون شد و رونا، جوئل رو قانع کرد...
که باهاش برگرده خونهشون.
پس از اونجا رفتن.
دو روز بعد، بیست و دوم...
جوئل و خواهرش، باربارا...
گم شدنشون رو گزارش کردن.
تنها وسیله نقلیهشون هنوز اونجا بود، لنزهای تماسیاش هم همینطور
دارو، پول کیفش، همه هنوز اونجا بودن
فکر میکنم بهترین راه برای شروع اینه که...
شما فقط هر چی رو که یادتونه به ما بگید
بازپرسها با جوئل و تمام خانوادهاش مصاحبه کردن
در مورد شبی که رانا ناپدید شد
تا یه جدول زمانی دقیق مشخص کنن
جوئل گفت که اون و رانا تو خونه به جر و بحث ادامه دادن
وقتی که رانا رفت تا بچههاشون رو از پرستار بچه بیاره
اون پیاده راه افتاد و رفت
و هنوز تو سرمه، میدونید
دیگه نمیخوام این کار رو بکنم، نمیخوام...
دیگه همسر این زن باشم
پس من هنوز کیف مسافرتیم رو بسته بودم
پس دوباره شروع کردم به راه رفتن و رفتم
کلی، خواهر جوئل، باربارا
گفت که رانا بهش زنگ زده بود
وقتی که فهمید جوئل رفته
طبق گفته باجناقهای جوئل، دیوید و جان،
خواهر جوئل، باربارا، اونا رو فرستاده بود تا تو شهر بگردن
برای پیدا کردن جوئل
ادعا کردن که هیچوقت پیداش نکردن و برگشتن خونه.
بعداً جوئل گفت که سردش شده بود.
واسه همین برگشت خونه و خوابش برد.
با بچهها تو پذیرایی.
خب، پس کی متوجه میشی
که اونجا نیست؟
وقتی صبح روز بعد بیدار شدم.
همهش یه جورایی عجیب به نظر میرسید.
به همین خاطر کارآگاهها جوئل رو مظنون دونستن.
خب الان روی تابلوی مظنونینمون، میشیم سه نفر.
فکر میکنم باید از جوئل شروع کنیم.
اما چون هیچوقت نتونستن جسدش رو پیدا کنن.
پرونده مسکوت موند.
همینطور که روزها گذشت، تحقیقات هم کمرنگ شد.
سال ۲۰۰۱ بود که همکارم اینجا، شروع کرد به از سر گرفتنِ
دوباره تحقیقات.
اون موقع بود که شاهد جلو اومد.
و ماجرا رو تعریف کرد درباره اینکه یکی از مظنونین چی
به اونها گفته بود.
من باور دارم که اونا صادق بودن.
اونا واقعاً نگران این بودن که
مدتی بود از این قضیه باخبر بودن
و جلو نیومده بودن.
کلی: خب، اونا چه داستانی بهتون گفتن؟
اونا دیوید گری رو ملاقات کرده بودن.
کلی: دیوید گری.
کوین: و دیوید گری بهشون گفته بود که
یه زنو کشته و اون زن تو ماشینش بوده.
خفهش کرده بود.
کوین: و بعد اونو به یه جای نزدیک محل سکونتش برده بود.
و از شرش خلاص شده بود.
اون همچنین بهشون گفته بود
که جان سیمپسون بهش کمک کرده تا جنازه رو پنهان کنه.
کلی: حالا جان سیمپسون رو هم داریم.
کوین: جان سیمپسون با شریل سیمپسون ازدواج کرده.
که خواهر باربارا گریه.
کلی: و جوئل. بله.
بچهها، شاید دفعه بعد بتونین یه پروندهای برامون پیدا کنین
که توش همه فامیل نباشن.
چه خوب میشد.
تری: شاهد ادعا میکنه که دیوید گِرِی
No comments yet. Be the first to leave one.