Some Girls

Some Girls

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Some Girls 1988 1080p BluRay x265-RARBG
A Commentary by warez
Translated subtitle from English to Persian Some Girls زیرنویس فارسی سریال

Tags

bluray
Published on: 2025-11-22
Downloads: 13
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

خانم‌ها و آقایان، ما به زودی فرودمان را آغاز خواهیم کرد

در فرودگاه شهر کبک.

لطفاً سیگارهاتون رو خاموش کنید

و مطمئن بشید صندلیتون در حالت عمودی قرار داره

و کمربند ایمنی‌تون محکم بسته شده.

امیدواریم از پروازتون با ما لذت برده باشید

و مشتاقانه منتظریم در آینده دوباره شما رو ببینیم. ممنون.

من دخترها رو دوست دارم. تقریباً همه‌شون رو.

واسه همین با گبی عجیب بود. دیگه به هیچ کس دیگه‌ای نگاه نمی‌کردم.

فقط خوشگل بودنش نبود، یه چیز دیگه‌ای بود.

یه جورایی مرموز بود. اسمی براش نداشتم.

ولی همیشه کاری می‌کرد که بخوامش.

و بعد وسط ترم رفت.

حتی خداحافظی هم نکرد.

وقتی زنگ زدم بهش، گفت به خاطر بیماری مادربزرگشه.

خیلی مریض.

با اینکه می‌دونستم خانواده‌ش براش خیلی مهم بودن،

وقتی برنگشت، شروع کردم به فکر کردن که قضیه چیز دیگه‌ایه.

بعد، درست وقتی که به پایین‌ترین حد ناامیدی رسیدم، به خودش اومد.

بهم زنگ زد و دعوتم کرد برای کریسمس بیام شهر کبک.

دیدن خانواده.

اهمیت این درخواست از دستم در نرفت.

داشتم بهترین هفته زندگی‌مو می‌گذروندم.

توجه کنید، لطفاً. این آخرین فراخوان برای پرواز شماره ۵۵ ایر کانادا به مقصد تورنتو است.

تمام مسافران باید فوراً به گیت ۲۴ بروند. متشکرم.

پرواز ۲۴۴، مقصد پاریس از طریق سنت جانز، نیوفاندلند.

آخرین فراخوان برای پرواز ۵۳۵ ایر کانادا به نیویورک، لاگاردیا. تمام مسافران...

حدس بزن کیه؟ گبی!

همه واقعاً مشتاق دیدن تو هستن.

همه خونه‌ان؟ آره، خانواده.

چون زنگ زدم و کسی جواب نداد.

آره، بعضی وقتا اونا تلفن رو جواب نمی‌دن.

ولی فکر نکردی ممکنه من باشم؟ چی؟

نه، هیچی. بریم.

خوشگل شدی. چی؟

خوشگل شدی. اوه، ممنون.

همه تو دانشگاه چطورن؟ دلشون برات تنگ شده.

از همه بیشتر من.

منم دلم برات تنگ شده بود.

با چراغ‌ها مشکل داریم. چه جای عالی‌ای!

خوبی؟ آره! چه درِ خوبی!

سلام!

اوه، مایکل، این مامانه. سلام، مایکل.

بعد از سفر حتماً خسته‌ای.

اوه، اون فقط بئوولفه‌. بئوولف.

بئوولف. بئوولف. این مایکل‌ئه! بئوولف.

گبی! من الان...

یه لحظه اومدم.

شوهرم داره آشپزی می‌کنه.

کبریت دیگه هست؟ سیمون، کافیه.

هنوز هم خیلی تاریکه. بابا، این مایکل‌ئه.

سلام، مایکل. بیا تو.

سلام، مایکل. من ایرنکا هستم.

کس دیگه‌ای هم هست؟ پدر والتر؟

نه، نه.

"طوطی منقار خود را می‌ساید، با وجود اینکه تمیز است."

اوه، بابا! نمک کجاست؟

روی میز؟ -"...منقار خود را می‌ساید، با وجود اینکه تمیز است."

بابا داره یه کتاب درباره‌ی افکار پاسکال می‌نویسه.

اوه، باشه.

وقتی لباس تنشه نمی‌تونه کار کنه. مایکل، بابا یه آتئیست‌ئه.

سیمون، این چیزی نیست که بخوای باهاش شوخی کنی.

بی‌احترامی این دختر...

منو متعجب نمی‌کنه!

بیا، مایکل. بشین. پرواز چطور بود؟

خب... شرط می‌بندم خیلی ترسناک بود.

سفر هوایی، بلای جون منه.

می‌دونی مشکل اون جت‌ها چیه؟

یه بار موتور قطع بشه، تمومه.

مستقیم می‌ره پایین. مثل موشک ساخته شدن.

حالا، هواپیماهای پروانه‌ای بر اساس اصول گلایدر ساخته شدن.

ولی جت‌ها؟ بنگ! پایان سفر.

روشنایی!

خب، باید درست شده باشه. چی بود؟

همین نیک رو ببین، اینجا.

اون لعنتی‌ها رو می‌پرونه. اگه از من بپرسی، داره مرگ رو به بازی می‌گیره.

نیک. سلام. مایکل.

نیک، با این مخلوط‌کن مشکل داریم.

واسه خودش عالمی داره. خب، ببینم چیکار می‌تونم بکنم.

خدا می‌دونه، اگه گم نشه، می‌شکنه.

نیک، بیا اینجا. خب، نباید بذاریش بیرون.

یه لقمه بردار. بالا! بالا! بالا، بالا، بالا!

بالا! بالا! بالا! بالا! مایکل، دست‌هات رو ببر بالا.

نوش جان!

نیک، تو کثیفی! باشه، تو درستش کن. دفعه بعد تو انجامش بده.

متأسفم که کمک کردم. عصبانی نشو.

سوپ عالیه.

نیک، دستاتو بشور. چقدر شلخته‌ست.

از کجا می‌دونی؟

واقعاً متأسفم که در مورد مادرت شنیدم.

گبی.

ببخشید.

مامان؟

مامان؟

منظوری نداشت. نه، فکر نکنم.

فقط خیلی ناراحت‌کننده‌ست. منو نشناخت.

مادر خودم.

حس می‌کنم... کاش اینجا پیش خودمون می‌موند.

فردا می‌ریم می‌بینیمش. حالش خوب می‌شه.

شاید. آره.

خوب میشه، خوبِ خوب میشه. ببخشید.

واقعاً متأسفم.

کاتولیک هستی؟

نه.

بالاخره تنها شدیم.

باورم نمیشه. وای خدا!

دیگه دوستت ندارم.

فکر کردم باید بهت بگم.

با کسی آشنا شدی؟ نه، نه، اصلاً این‌طوری نیست.

فقط... این قضیه ذهنمو درگیر کرده بود، می‌دونی؟

وقتی اومدی، فهمیدم. زمان زیادی نبرد که بفهمی.

یعنی چی؟ من تازه رسیدم.

اینطوری رفتار نکن.

گبی!

خواهش می‌کنم، مایکی، نه، باشه؟

پس چرا منو دعوت کردی، هان؟

اگه این یه سوال احمقانه نیست، پس چیه؟ ببین، ببین... خوشحالم که اومدی.

خب، نمی‌تونستیم صبر کنیم ببینیم اوضاع چطور پیش میره؟

من نمی‌بینم که قراره فرقی بکنه.

چه دلداریِ خوبی.

اینطوری نباش. چطور می‌خوای باشم؟

نمی‌دونم چرا اینقدر از دست من عصبانی هستی.

تمام کاری که می‌خواستم بکنم این بود که ببینمت. و خوشحالم که اومدی.

مجبور نبودی بیای.

من میرم بخوابم.

باورم نمیشه.

بهم زنگ زدی، دعوتم کردی اینجا، بوس بوس، برای کریسمس، بوس بوس...

بعد تعجب می‌کنی که این کار کفریم می‌کنه؟

ببین، گفتم بهت، و نمی‌خوام دیگه در موردش حرف بزنم، باشه؟

آره، خب، شاید من بخوام. من می‌خوام! مایکی...

شاید حق با توئه. شاید... آخ!

میشه یه لحظه باهات حرف بزنم؟

نمی‌خوام فکر کنی که ما دخالت می‌کنیم،

اما من و پدرت شنیدیم که داری با مایکل میری بالا.

بله؟

و فکر نمی‌کنم که باید با هم وارد اتاق خوابتون بشید.

ولی من تازه داشتم میومدم بالا... گابریلا.

مردها گاهی اوقات توی اتاق خواب نمی‌تونن خودشونو کنترل کنن.

یه چیزی بهشون غلبه می‌کنه و ممکنه اتفاقات ناخوشایندی بیفته.

نمی‌گم مایکل یکی از اوناست،

اما این فقط یکی از اون چیزهایی هست که باید...

نگران نباش. ما نگرانیم.

مگه نه، اِگو؟ اِگو؟

ببخشید؟ ما نگران نیستیم؟

البته که نگرانیم.

مخصوصاً الان که مادربزرگ اینقدر مریضه.

من کلی چیز دیگه دارم که باید بهشون فکر کنم، گابریلا‌ی من.

شب بخیر، مایکی.

ببخشید مزاحم شدم. سگ اینجاست؟

نه، فکر نمی‌کنم.

شوهرم اگه اون تو اتاق نباشه، خوابش نمی‌بره.

کشیش والتر یه بار ازم خواستگاری کرد.

اما من اونجوری دوسش نداشتم.

و اون کشیش شد.

اون همیشه مورد علاقه مادرم بود.

و بعدش، مامان شوهرمو سرزنش می‌کرد که منو شهوانی کرده.

زن‌ها گاهی اوقات خیلی تأثیرپذیرن.

سلام منو بهش برسون. خداحافظ مامان.

خداحافظ.

دارم یخ می‌زنم.

همه چیزو به کشیش والتر میگی؟ منظورت چیه؟

خب، همه چیزو اعتراف می‌کنی. نه. نه.

بابا اصلاً فکر نمی‌کنه که ما باید بریم اعتراف، واسه همین...

من و ایرنکا تصمیم گرفتیم که فقط بعضی چیزا رو بهش بگیم. می‌دونی.

خب، درسته این کار؟ منظورم اینه که نباید همه چیزو اعتراف کنی؟

خب، راستش این سوال که چی درسته نیست،

فقط چیزیه که ما تصمیم گرفتیم. بیا بریم.

گبی انگار کلاً قضیه شب قبل رو فراموش کرده بود.

که برای من خوب بود.

من یه نظریه داشتم: قلمرو طلبی. اینجا محیط زندگی اونا بود.

مثل بیشه شیرها. هیچ‌کس جز شیرها خوش‌آمد گفته نمی‌شد.

من یه مزاحم بودم، کفتار. این همیشه سخته.

مخصوصاً وقتی یکی از اعضای خانواده داره می‌میره.

تو نمی‌دونی من دارم در مورد چی حرف می‌زنم. آره، می‌دونم. بله.

مطمئنی این راه درستشه؟

مایکل! مایکل!

مادربزرگ! مادربزرگ!

مایک!

اون اسم منو می‌دونه.

نه، مادربزرگ، این مایکل نیست. این مایکلِ تو نیست، مادربزرگ.

مایکل! اوه، نه! مادربزرگ... مادربزرگ.

مایکل کجاست؟ مادربزرگ، اون رفته.

مایکل! اون مایکل تو نیست، مادربزرگ.

چطور اسم منو می‌دونست؟ من که هرگز ندیدمش.

خیلی عجیب بود.

چه خبره؟ همیشه خیلی واضح نیست.

مبهم. مبهم؟

انگار فکر می‌کنه داره تو بیست سال پیش زندگی می‌کنه،

زمانی که شوهرش هنوز زنده بود.

اسم اون هم مایکل بود.

اون، می‌دونی، کانگورو توی اتاق زیر شیروونی داره.

این عجیبه. خیلی کوفتی عجیبه.

عجیب بودن دور و برشون موج می‌زنه.

ببخشید دیر کردیم. اشکالی نداره.

حالش چطوره؟ اوه، نمی‌دونم.

حالت خوبه؟

به نظر نمی‌رسید ما رو بشناسه. عجیب بود.

مادربزرگ داره می‌میره، می‌دونی؟ نه.

آره. وحشتناکه.

مامان فقط وانمود می‌کنه که اینطور نیست. صبر کن، صبر کن.

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left