The Magic Sword

The Magic Sword (Чудотворни мач)

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Magic Sword 1950 DVDrip Farsi
A Commentary by piebaldcrow
ترجمه از یاشار. تیم ‫ترجمه‌ی Mr.Potato.‫ دانلود رایگان بهترین آثار سینمای هنری در Telegram.me/pureCinema

Tags

DVD
DVDRip
dvdrip
dvdr
Published on: 2017-01-25
Downloads: 36
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

گروهِ ترجمه‌ی MR.Potato تقدیم می‌کند

یک فیلمِ داستانِ پریانی‫

شمشیرِ جادویی

دوباره خطا رفت بابابزرگ!

خطا رفت… کی؟ من؟ اشتباه می‌‌کنی کوچولوی من‫.

حالا هم برو و بدونِ شکار برنگرد‫.

بدو، بدو، بجمب‫‫!

شکار فرار کرده‫. حالا ما با چی برگردیم پیشِ بابابزرگ؟‌

بابابزرگ ایوان‫‫!

‫—کمکم کن‫—

بابابزرگ ایوان‫.

‫—‬ کمکم کن‫… آخ‫—‫

شنیدی اینو؟

بابابزرگ ایوان‫‫!

آهای‫! بابازرگ ایوان‫‫! کجایییی؟

‫——‬ کمکم کن پسرخاله‫‫——

‫‫- تو که پدربزرگ ایوان نیستی‫! —‫- نه پسرخاله‫! اما کمکم کنم‫——

کجایی؟‌

‫—— آه… محض رضای خدا هم که شده‫… برادر، به من کمی آب بده؛‌دارم می‌میرم از تشنگی‫——

‫—— تو رو جونِ فرشته‌ها… یکم بیش‌تر‫——‫

‫—— یکم بیش‌تر بده؛ دارم می‌میرم‫—— ‫- نمی‌تونم‫!

‫—— نبایست از من بترسی پسرخاله؛ ‫کمکم کن‫——

‫—— بر من است که به تو یک زندگی عطا کنم‫———

نامت چیست؟

نبویشا ‫‫

‫بسیار خب؛‌که این طور‫!

بذار برم‫!

‫من نیستم کسی جز ‫«شیطانِ پولادین‫ِ» ترسناک‫.

‫اگر مشتاق به حفظِ دو جانِ دیگرت هستی‫… همواره و همیشه در بابِ آن‌چه که دیدی خموش باش‫.

مرخصی‫!

‫===‬ سال‌ها گذشت ===

نبیوشا؟

تو راه این پسره گریکو رو دیدم‫. بیچاره شدم تا از دستش خلاص شدم‫.

من می‌دونم که پدرت تو رو به من می‌ده‫… اما بزرگِ قبیله‫…

تو رو واسه گریکوش می‌خواد‫.

واقعن چرا منو دامادِ خودش بکنه؟ وقتی می‌تونه با بزرگِ قبیله فامیل بشه؟

واسه همینه که من اومدم این‌جا‫. تا بهت یه رازِ مهمی رو بگم‫.‫

در نژادِ ما‫، از یه عالمه وقت قبل‫، از نسلی به نسلِ بعد‫…

یه افسانه سینه به سینه نقل شده‫.

‫فرزندانِ مونثت نباس قبل از این که ۱۸ سالشون بشه ازدواج کنن‫.

اگر قبل از این سن ازدواج کنن‫… به سرعت می‌میرن‫!

اما در طلوعِ روزِ ۱۸ سالگیِ اون دختر‫؛ وقتی سومین بانگِ خروس شنیده می‌شه‫…

اگه یکی اون دختر رو خاستگاری بکنه‫؛ خانواده‌اش بایست اونو به خاستگار بدن‫.

پس قرار ما پنج روزِ دیگه موقعِ طلوعِ آفتاب‫. با سومین آوازِ خروس تو هم درِ خونه‌ی ما رو بزن‫.

اگه این کارو بکنی پدرم به زور هم که شده منو به تو می‌ده‫.

امیدوارم به خاطرِ گفتنِ این راز به تو گناهکار نشم.

امیدوارم بخشیده بشم‫. چرا که بدونِ تو نمی‌تونم زندگی کنم‫.

الاناست که دومین آوازِ خروس هم سر بزنه‫… اما آقا داماد هنوز خوابن‫!

آخ اگه جوون‌تر بودم‫...

ای شیطون؛ تو همین الانش هم بیداری‫.

نگاش کن خدایی‫... وانمود می‌کردی؟

آخه آفتابِ بابابزرگ؛ چرا می‌خوای منو بترسونی؟

سخت نگیر بابابزرگ؛ وقت هم واسه شوخی نداریم‫.

‫- دومین آوازِ خروس بود‫. ‫-بدو؛‌بدو؛‌بجمب

‫‫- برام دعا بکن بابابزرگ‫ ‫-تا جایی که بتونم دعا می‌کنم مردِ جوون‫.

این جا چه غلطی می‌کنی گریکو؟

خب... من منتظرم... نمی‌بینی؟

پس انقدر صب کن که... گندت بزنن‫!

‫- باز کن... ‫- باز کن‫...

‫- من اومدم برای‫… ‫- من اومدم درخواست کنم که‫…

کیه؟ کیه درو با لنگر می‌زنه؟

بخت یارتون رفقا‫. امید که به شادی و شرافت زندگی کنید‫.

قضیه چیه؟‌

‫- صبح بخیر‫… ‫- صبح بخیر پدر‫…

‫‫- من اومدم تا دخترتون زنم بشه‫‫. ‫‫- من اومدم با دخترتون ازدواج کنم‫‫.

خب پس که این طور‫…

حالا من دخترمو باس به کدومتون بدم؟

من باید از راز‌های قوم و نژادم تبعیت کنم‫.

اما خب این راز‌ها وقتی دو تا خاستگار باشن دیگه مهم نیستن‫.

من راهی پیش پای شما می‌ذارم پدر‫.

پدر من بزرگ طایفه‌ی ماست‫. خونه‌ی اون در نهایت خونه‌ی من می‌شه‫.

ما توی وفور نعمت زندگی می‌کنیم‫. دخترتون رو هم رو سرمون جا می‌دیم‫.

‫‫- حسابی بهش غذا می‌دیم‫... ‫- بسه دیگه‫... ‫- حسابی بهش خوش می‌گذره‫.

‫- نبویشا نه کسی رو داره و نه چیزی داره‫‫.‫... ‫فقط یه پدر بزرگ‫‫...‫ ‫- بسههه!

تو نیاز نیست به من درس بدی بچه‌جون‫.

اگر قرار بود من تصمیم بگیرم‫ می‌دونستم کی رو انتخاب کنم‫.

اما رسم و رسومِ قومِ ما اینه که خودِ دختر انتخاب کنه‫...

پس هدیه‌هاتون رو بذارید تو سینی‫.

منم می‌رم دخترم رو میارم‫.

هر هدیه‌ای که اول برداشتش‫...

اون فرد می‌شه دامادِ من‫.

دخترم‫...

این پسرا اومدن واسه خاستگاری‫...

و هر کدومشون هم برات هدیه‌ای آوردن‫.

یکیشون رو بردار‫.

دخترم شادی زندگیش رو انتخاب کرد‫. صاحبِ هدیه بیاد جلو‫.

اگر سرنوشت چنین مقدر کرده‫... امید که تو در خوش‌بختی و در برکت با دخترم زندگی طولانی داشته باشه‫.

نفرین به شما‫! نفریبن به همتون‫!

نفرین به شما پستا‫!

بعدن می‌فهمین چی کار کردین‫.

‫‫- خودِ ستون؟ واقعن می‌گی؟‫ ‫- والا خودِ ستون‫! کلِ خونه رو تکون داد‫.

برو گریکو رو پیدا کن‫.

گریکو کجاس؟‌

‫‫ یکی رو بفرست دنبال گریکو‫. باباش می‌خواد ببینتش‫.

گریکو؟‌

کسی دیدتش؟

کجاست؟

ارباب‫! شیطان‌پولادِ قدرقدرت‫! اینو تو جنگل پیدا کردیم‫.

باس جاسوسی چیزی باشه‫. آینده‌اش به نظرِ شما بستگی داره‫.

سرش رو قطع کنید‫.

رحم کنید‫!

رحم کنید ارباب بزرگ‫!

رنج‌های متعددی منو به این درخت‌ها رسوندن‫. قبل از این که قضاوت کنید بهم گوش بدید‫.

بسیار خب؛ حرف بزن‫.

رنج من بس عظیمه ارباب‫!

از من‫... پسر بزرگِ طایفه‫.... عروس گرفته شده‫...

اونم توسطِ نبیوشا‫.... یه دهاتی‫.

اونا الان تو روستان‫. دارن عروسی رو جشن می‌گیرن‫.

دختره مثلِ گله‫. زیباترینِ گل‌ها‫.

خورشید از صورتش می‌تابه‫ و ماه از گردنش‫...

چه درخشان صبح‌گاهی از سینه‌هاش بیرون می‌خزه‫.

و وقتی لبخند می‌زنه‫... دیگه نمی‌تونید فکر کنید‫.

تو که به من‫... دروغ نمی‌گی؟ نه؟

آه ارباب؛ سرِ من برام ارزشمنده‫.

شیطانِ پولادین است که این‌جاست‫.... خداوندگار و اربابِ برجِ تاریک‫.

هان ای مردم‫! خود را تسلیمِ اراده‌ی او کنید‫.

چی؟ اون؟ نمی‌تونه واقعی باشه‫!

نبیوشا‫!

من کسی نیستم جز شیطانِ پولادینِ جلیل‫‫! ارباب و خداوندگارِ برجِ تاریک‫ ‫.

و زین پس‫.... حکم‌ران بر تمامِ این سرزمین‌ها‫.

مقدر است که همه‌ی شما‫... بردگانِ من باشید‫.

هلهله‌کنید‫. خوش‌حال باشید‫.

ارباب می‌خواهد شما خوش‌حال باشید‫.

صدای مرا می‌شنوید ای مردمان؟

من و مردانم توسطِ یک شمشیر کشته نمی‌شویم‫.

و یا با یک نیزه‫!

از من بر حذر باشید‫! و مرا خشمگین نسازید‫!

در مقابلِ نیروی من سر خم کنید‫.

صب کن! نبیوشا‫!

چه بختِ بدی تو رو این‌جا آورده‫... ای نفسِ مهربان؟

رنج و مصیبتی بزرگ‫.

سوگی بس بزرگ ای مردِ پیر‫.

شیطانِ پولادین خودش رو به عنوانِ ارباب و خداوندگارِ کلِ این سرزمین‌ها اعلام کرده‫.

همه‌ی مردم رو به برده تبدیل کرده‫ و عروسِ من رو هم از عروسی دزدیده‫!

اوه‫... فرزندم‫... شیطانِ پولادین و آدم‌هاش‫ قدرتی دارن که از یه جهانِ دیگه اومده‫

اما قدرت‌های عظیم‌تری هم تویِ این جهان وجود دارن‫.

نیرویی بالای نیروی دیگه‫.... یادت باشه‫....

بالاترینِ نیروها عشقه‫.... و سومینِ اون‌ها دانشه‫... که ازش حکمت میاد بیرون‫.

حکمت بسیاری از راز‌ها رو می‌دونه‫ از جمله رازی که شیطانِ پولادین داره‫.

زده به کله‌ات پیرمرد‫.

مطمئن باشه که نزده‫‫ من از چیزی حرف می‌زنم که خبر دارم ازش‫...

قبل از این که این پلید منو فریب بده‫ و تو این زنجیر‌ها به بندم بکشه‫.

نمی‌تونستم اون چیزی که می‌دونمو به کسی بگم‫ چون تو سیاه‌چالِ این کاخِ غریب بودم‫.

من از رازِ شیطانِ پولادین آگاهم‫.

‫- راز‫. ‫- استخون‌های من پوسیده‫....‫

اما قرار نیست روحی که این راز رو با خودش حمل می‌کنه هم با اون استخون‌ها بره زیر خاک‫

پس جوانک به حرف‌های من با دقت گوش کن‫.

در هفتاد هفتمین کوه‫... غاری وجود داره‫.

در اون غار ساحره‌ی عجوزه‌ای زندگی می‌کنه‫. بایست بهش پیمانِ خدمت رو ارائه بدی‫...

این پیمان چیزی نیست جز این که سه روز و سه شب از یک مادیان مراقبت کنی‫.

فقط وقتی می‌تونی از مادیان مراقبت کنی که برونیش تمامِ مدت روش باش و حتی یه لحظه هم نباس خوابت ببره

‫- خب وقتی این کارو کردم چی؟‌ ‫ - اون وقت درخواست خودت رو به ساحره بگو‫.

‫‫- چه درخواستی باید ازش داشته باشم؟ ‫- گوش کن! ساحره دوازده تا اسب داره‫.

هر کدوم ازونا از بهترین‌ها بهترن‫. اما فقط یکی از اوناست که درب وداغونه‫.

بر پالونِ اون اسب شمشیری وجود داره‫. هم شمشیر و هم اسب رو بردار‫.

‫- حالا چرا درب و داغونه؟‌‫ ‫- خودت می‌فهمی دلیلشو‫!

حالا برو! نباس تو رو با من ببینن‫!

این همون جاسوسیه که امشب دستگیر کردیم‫.

خب خب خب این که همون دامادِ ماجراست‫.

برای جستنِ عروست آمده‌ای؟

محکم به اسب‌ها ببندینش‫!

دختره رو هم به بلند‌ترین برج بیارید‫...

‫.... تا این دو تا یه دلِ سیر همدیگرو نگاه کنن‫.

به چه می‌خندی؟

یادته که یه بار به من زندگی‌ام رو بخشیدی؟

اگر این یکی رو هم ازم بگیری‫‫... بازم هنوز یکی واسم می‌مونه‫.

به خاطر... به خاطر آوردم‫.

اکنون فرار کن‫... هر چه می‌توانی سریع‌تر‫.

چه آن‌که دیگر بخششِ دوباره‌ای درکار نخواهد بود‫.

آه... شیطانِ پولادین‫... التماس می‌کنم که یک بارِ دیگر‫...

بگذاری عروسم را ببینم‫‫. فقط یک بار‫.

برو!

ویدا؟

نبیوشا!

ویدا! من رازِ شیطانِ پولادین رو کشف کردم‫.

من دارم می‌رم تا شمشیری که ‫ این پلید رو نابود می‌کنه رو پیدا کنم‫.

برای من صب کن‫ حتمن برمی‌گردم‫ .

وقتی که نابودش کردم‫. دیگه هیچ‌چی مارو از هم جدا نمی‌کنه‫.

در این مدت که نیستم با هر چی که می‌تونی گوش بزن‫.

تا جایی که می‌تونی عروسیت باهاش رو عقب بنداز‫.

بیا دیگه‫! راه بیفت‫!

اینو بگیر تا از شرِ دنیا حفظت کنه‫! و تا هر وقت می‌بینیش به یادِ من بیفتی‫!

ایشالا که بخت یارت باشه‫.

ببین دوران پیریم چقدر تباه شد‫ آخه ببین بچهه چطور احمقانه جونشو داد‫.

حالا من چی کار کنم؟‌ تنها و پیر؟

صبح بخیر پدربزرگ‫!

اوه نورِ چشمِ بابابزرگ‫‫!

همین الان داشتم برات عزاداری می‌کردم‫...

‫- بشین این‌جا... خستگی سفرت رو در کن‫. ‫- نه من برای استراحت نیومدم‫...

نه دیگه‫... من بهت اجازه نمی‌دم که هیچ جا بری‫. باز دنبال دردسر می‌گردی؟ باز می‌خوای بلا سرت بیاد؟

همین‌جا می‌شینی کله پوک‫ این جا جاییه که باید باشی‫.

بابابزرگ یادت می‌آد وقتی بچه بودم تو جنگل‌ گم شدم ؟

حالا این چرا یادت اومد؟‌

خب می‌‌دونی‫... به خاطرِ بچگیم من‫.... همون موقع شیطانِ پولادین رو آزاد کردم‫.

شیطان تویِ یک بشکه پرچ شده بود‫. امشب آدماش منو گرفتن‫...

اگه من بهش نمی‌گفتم که کی هستم‫ حتمن منو می‌کشت‫.

وقتی فهمید کی هستم ولم کرد‫.

تو هیچ وقت این چیزا رو به من نگفتی‫!

وقتی جوون بودم بزرگ‌های قبیله می‌گفتن یه قهرمانِ بزرگ‫....

با شیطانِ پولادین جنگید و اونو تو یه بشکه پرچ کرد‫.

The Magic Sword subtitles in other languages

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left