The first 200 lines.
گروهِ ترجمهی MR.Potato تقدیم میکند
یک فیلمِ داستانِ پریانی
شمشیرِ جادویی
دوباره خطا رفت بابابزرگ!
خطا رفت… کی؟ من؟ اشتباه میکنی کوچولوی من.
حالا هم برو و بدونِ شکار برنگرد.
بدو، بدو، بجمب!
شکار فرار کرده. حالا ما با چی برگردیم پیشِ بابابزرگ؟
بابابزرگ ایوان!
—کمکم کن—
بابابزرگ ایوان.
— کمکم کن… آخ—
شنیدی اینو؟
بابابزرگ ایوان!
آهای! بابازرگ ایوان! کجایییی؟
—— کمکم کن پسرخاله——
- تو که پدربزرگ ایوان نیستی! —- نه پسرخاله! اما کمکم کنم——
کجایی؟
—— آه… محض رضای خدا هم که شده… برادر، به من کمی آب بده؛دارم میمیرم از تشنگی——
—— تو رو جونِ فرشتهها… یکم بیشتر——
—— یکم بیشتر بده؛ دارم میمیرم—— - نمیتونم!
—— نبایست از من بترسی پسرخاله؛ کمکم کن——
—— بر من است که به تو یک زندگی عطا کنم———
نامت چیست؟
نبویشا
بسیار خب؛که این طور!
بذار برم!
من نیستم کسی جز «شیطانِ پولادینِ» ترسناک.
اگر مشتاق به حفظِ دو جانِ دیگرت هستی… همواره و همیشه در بابِ آنچه که دیدی خموش باش.
مرخصی!
=== سالها گذشت ===
نبیوشا؟
تو راه این پسره گریکو رو دیدم. بیچاره شدم تا از دستش خلاص شدم.
من میدونم که پدرت تو رو به من میده… اما بزرگِ قبیله…
تو رو واسه گریکوش میخواد.
واقعن چرا منو دامادِ خودش بکنه؟ وقتی میتونه با بزرگِ قبیله فامیل بشه؟
واسه همینه که من اومدم اینجا. تا بهت یه رازِ مهمی رو بگم.
در نژادِ ما، از یه عالمه وقت قبل، از نسلی به نسلِ بعد…
یه افسانه سینه به سینه نقل شده.
فرزندانِ مونثت نباس قبل از این که ۱۸ سالشون بشه ازدواج کنن.
اگر قبل از این سن ازدواج کنن… به سرعت میمیرن!
اما در طلوعِ روزِ ۱۸ سالگیِ اون دختر؛ وقتی سومین بانگِ خروس شنیده میشه…
اگه یکی اون دختر رو خاستگاری بکنه؛ خانوادهاش بایست اونو به خاستگار بدن.
پس قرار ما پنج روزِ دیگه موقعِ طلوعِ آفتاب. با سومین آوازِ خروس تو هم درِ خونهی ما رو بزن.
اگه این کارو بکنی پدرم به زور هم که شده منو به تو میده.
امیدوارم به خاطرِ گفتنِ این راز به تو گناهکار نشم.
امیدوارم بخشیده بشم. چرا که بدونِ تو نمیتونم زندگی کنم.
الاناست که دومین آوازِ خروس هم سر بزنه… اما آقا داماد هنوز خوابن!
آخ اگه جوونتر بودم...
ای شیطون؛ تو همین الانش هم بیداری.
نگاش کن خدایی... وانمود میکردی؟
آخه آفتابِ بابابزرگ؛ چرا میخوای منو بترسونی؟
سخت نگیر بابابزرگ؛ وقت هم واسه شوخی نداریم.
- دومین آوازِ خروس بود. -بدو؛بدو؛بجمب
- برام دعا بکن بابابزرگ -تا جایی که بتونم دعا میکنم مردِ جوون.
این جا چه غلطی میکنی گریکو؟
خب... من منتظرم... نمیبینی؟
پس انقدر صب کن که... گندت بزنن!
- باز کن... - باز کن...
- من اومدم برای… - من اومدم درخواست کنم که…
کیه؟ کیه درو با لنگر میزنه؟
بخت یارتون رفقا. امید که به شادی و شرافت زندگی کنید.
قضیه چیه؟
- صبح بخیر… - صبح بخیر پدر…
- من اومدم تا دخترتون زنم بشه. - من اومدم با دخترتون ازدواج کنم.
خب پس که این طور…
حالا من دخترمو باس به کدومتون بدم؟
من باید از رازهای قوم و نژادم تبعیت کنم.
اما خب این رازها وقتی دو تا خاستگار باشن دیگه مهم نیستن.
من راهی پیش پای شما میذارم پدر.
پدر من بزرگ طایفهی ماست. خونهی اون در نهایت خونهی من میشه.
ما توی وفور نعمت زندگی میکنیم. دخترتون رو هم رو سرمون جا میدیم.
- حسابی بهش غذا میدیم... - بسه دیگه... - حسابی بهش خوش میگذره.
- نبویشا نه کسی رو داره و نه چیزی داره.... فقط یه پدر بزرگ... - بسههه!
تو نیاز نیست به من درس بدی بچهجون.
اگر قرار بود من تصمیم بگیرم میدونستم کی رو انتخاب کنم.
اما رسم و رسومِ قومِ ما اینه که خودِ دختر انتخاب کنه...
پس هدیههاتون رو بذارید تو سینی.
منم میرم دخترم رو میارم.
هر هدیهای که اول برداشتش...
اون فرد میشه دامادِ من.
دخترم...
این پسرا اومدن واسه خاستگاری...
و هر کدومشون هم برات هدیهای آوردن.
یکیشون رو بردار.
دخترم شادی زندگیش رو انتخاب کرد. صاحبِ هدیه بیاد جلو.
اگر سرنوشت چنین مقدر کرده... امید که تو در خوشبختی و در برکت با دخترم زندگی طولانی داشته باشه.
نفرین به شما! نفریبن به همتون!
نفرین به شما پستا!
بعدن میفهمین چی کار کردین.
- خودِ ستون؟ واقعن میگی؟ - والا خودِ ستون! کلِ خونه رو تکون داد.
برو گریکو رو پیدا کن.
گریکو کجاس؟
یکی رو بفرست دنبال گریکو. باباش میخواد ببینتش.
گریکو؟
کسی دیدتش؟
کجاست؟
ارباب! شیطانپولادِ قدرقدرت! اینو تو جنگل پیدا کردیم.
باس جاسوسی چیزی باشه. آیندهاش به نظرِ شما بستگی داره.
سرش رو قطع کنید.
رحم کنید!
رحم کنید ارباب بزرگ!
رنجهای متعددی منو به این درختها رسوندن. قبل از این که قضاوت کنید بهم گوش بدید.
بسیار خب؛ حرف بزن.
رنج من بس عظیمه ارباب!
از من... پسر بزرگِ طایفه.... عروس گرفته شده...
اونم توسطِ نبیوشا.... یه دهاتی.
اونا الان تو روستان. دارن عروسی رو جشن میگیرن.
دختره مثلِ گله. زیباترینِ گلها.
خورشید از صورتش میتابه و ماه از گردنش...
چه درخشان صبحگاهی از سینههاش بیرون میخزه.
و وقتی لبخند میزنه... دیگه نمیتونید فکر کنید.
تو که به من... دروغ نمیگی؟ نه؟
آه ارباب؛ سرِ من برام ارزشمنده.
شیطانِ پولادین است که اینجاست.... خداوندگار و اربابِ برجِ تاریک.
هان ای مردم! خود را تسلیمِ ارادهی او کنید.
چی؟ اون؟ نمیتونه واقعی باشه!
نبیوشا!
من کسی نیستم جز شیطانِ پولادینِ جلیل! ارباب و خداوندگارِ برجِ تاریک .
و زین پس.... حکمران بر تمامِ این سرزمینها.
مقدر است که همهی شما... بردگانِ من باشید.
هلهلهکنید. خوشحال باشید.
ارباب میخواهد شما خوشحال باشید.
صدای مرا میشنوید ای مردمان؟
من و مردانم توسطِ یک شمشیر کشته نمیشویم.
و یا با یک نیزه!
از من بر حذر باشید! و مرا خشمگین نسازید!
در مقابلِ نیروی من سر خم کنید.
صب کن! نبیوشا!
چه بختِ بدی تو رو اینجا آورده... ای نفسِ مهربان؟
رنج و مصیبتی بزرگ.
سوگی بس بزرگ ای مردِ پیر.
شیطانِ پولادین خودش رو به عنوانِ ارباب و خداوندگارِ کلِ این سرزمینها اعلام کرده.
همهی مردم رو به برده تبدیل کرده و عروسِ من رو هم از عروسی دزدیده!
اوه... فرزندم... شیطانِ پولادین و آدمهاش قدرتی دارن که از یه جهانِ دیگه اومده
اما قدرتهای عظیمتری هم تویِ این جهان وجود دارن.
نیرویی بالای نیروی دیگه.... یادت باشه....
بالاترینِ نیروها عشقه.... و سومینِ اونها دانشه... که ازش حکمت میاد بیرون.
حکمت بسیاری از رازها رو میدونه از جمله رازی که شیطانِ پولادین داره.
زده به کلهات پیرمرد.
مطمئن باشه که نزده من از چیزی حرف میزنم که خبر دارم ازش...
قبل از این که این پلید منو فریب بده و تو این زنجیرها به بندم بکشه.
نمیتونستم اون چیزی که میدونمو به کسی بگم چون تو سیاهچالِ این کاخِ غریب بودم.
من از رازِ شیطانِ پولادین آگاهم.
- راز. - استخونهای من پوسیده....
اما قرار نیست روحی که این راز رو با خودش حمل میکنه هم با اون استخونها بره زیر خاک
پس جوانک به حرفهای من با دقت گوش کن.
در هفتاد هفتمین کوه... غاری وجود داره.
در اون غار ساحرهی عجوزهای زندگی میکنه. بایست بهش پیمانِ خدمت رو ارائه بدی...
این پیمان چیزی نیست جز این که سه روز و سه شب از یک مادیان مراقبت کنی.
فقط وقتی میتونی از مادیان مراقبت کنی که برونیش تمامِ مدت روش باش و حتی یه لحظه هم نباس خوابت ببره
- خب وقتی این کارو کردم چی؟ - اون وقت درخواست خودت رو به ساحره بگو.
- چه درخواستی باید ازش داشته باشم؟ - گوش کن! ساحره دوازده تا اسب داره.
هر کدوم ازونا از بهترینها بهترن. اما فقط یکی از اوناست که درب وداغونه.
بر پالونِ اون اسب شمشیری وجود داره. هم شمشیر و هم اسب رو بردار.
- حالا چرا درب و داغونه؟ - خودت میفهمی دلیلشو!
حالا برو! نباس تو رو با من ببینن!
این همون جاسوسیه که امشب دستگیر کردیم.
خب خب خب این که همون دامادِ ماجراست.
برای جستنِ عروست آمدهای؟
محکم به اسبها ببندینش!
دختره رو هم به بلندترین برج بیارید...
.... تا این دو تا یه دلِ سیر همدیگرو نگاه کنن.
به چه میخندی؟
یادته که یه بار به من زندگیام رو بخشیدی؟
اگر این یکی رو هم ازم بگیری... بازم هنوز یکی واسم میمونه.
به خاطر... به خاطر آوردم.
اکنون فرار کن... هر چه میتوانی سریعتر.
چه آنکه دیگر بخششِ دوبارهای درکار نخواهد بود.
آه... شیطانِ پولادین... التماس میکنم که یک بارِ دیگر...
بگذاری عروسم را ببینم. فقط یک بار.
برو!
ویدا؟
نبیوشا!
ویدا! من رازِ شیطانِ پولادین رو کشف کردم.
من دارم میرم تا شمشیری که این پلید رو نابود میکنه رو پیدا کنم.
برای من صب کن حتمن برمیگردم .
وقتی که نابودش کردم. دیگه هیچچی مارو از هم جدا نمیکنه.
در این مدت که نیستم با هر چی که میتونی گوش بزن.
تا جایی که میتونی عروسیت باهاش رو عقب بنداز.
بیا دیگه! راه بیفت!
اینو بگیر تا از شرِ دنیا حفظت کنه! و تا هر وقت میبینیش به یادِ من بیفتی!
ایشالا که بخت یارت باشه.
ببین دوران پیریم چقدر تباه شد آخه ببین بچهه چطور احمقانه جونشو داد.
حالا من چی کار کنم؟ تنها و پیر؟
صبح بخیر پدربزرگ!
اوه نورِ چشمِ بابابزرگ!
همین الان داشتم برات عزاداری میکردم...
- بشین اینجا... خستگی سفرت رو در کن. - نه من برای استراحت نیومدم...
نه دیگه... من بهت اجازه نمیدم که هیچ جا بری. باز دنبال دردسر میگردی؟ باز میخوای بلا سرت بیاد؟
همینجا میشینی کله پوک این جا جاییه که باید باشی.
بابابزرگ یادت میآد وقتی بچه بودم تو جنگل گم شدم ؟
حالا این چرا یادت اومد؟
خب میدونی... به خاطرِ بچگیم من.... همون موقع شیطانِ پولادین رو آزاد کردم.
شیطان تویِ یک بشکه پرچ شده بود. امشب آدماش منو گرفتن...
اگه من بهش نمیگفتم که کی هستم حتمن منو میکشت.
وقتی فهمید کی هستم ولم کرد.
تو هیچ وقت این چیزا رو به من نگفتی!
وقتی جوون بودم بزرگهای قبیله میگفتن یه قهرمانِ بزرگ....
با شیطانِ پولادین جنگید و اونو تو یه بشکه پرچ کرد.
No comments yet. Be the first to leave one.