The first 200 lines.
قسمت 22
از چه كشورى مياى؟
چطور جرأت ميكنى وانمود كنى بربر هستى؟
اونجا وايسادى منو تحديد ميكنى؟
خواهش ميكنم دست نگه دارين، اعلاحضرت
اون مرد اونجا وايساده صاف تو روى من نگاه ميكنه!
من پيغام امپراطور چين رو رسوندم پس ديگه برميگردم.
به شاه چين بگو!
تا وقتى كه از شر تحقيرى كه تحمل كردم آزاد نشدم
دست از تاج و تخت نميكشم!
هى ... هى ...
چرا اين بلا داره سر من مياد؟
حتى مردى كه ادعا ميكنه نماينده چينه مياد و منو تحديد ميكنه كه تاج و تختو تسليم كنم
تنها كارى كه ميتونم بكنم اينه كه وايسم و نگاش كنم؟
چطور؟ ... چطور هنوز ميتونم شاه با فكرى باشم؟
چرا خدايان منو ناديده گرفتن؟
آفرين!
حتماً اعلاحضرت حسابى وحشتزده شد.
اگر شاهزاده به تاج و تخت برسه، چى به تو ميرسه؟
اگر شاهزاده امپراطور بشه، كشور مطعلق به پرنسس ميشه.
هيچ راهى نداره كه پرنسس نيكو كار، از كسى مثل تو خوشش بياد.
معلومه كه از من خوشش نمياد.
پس چرا طرف پرنسسو ميگيرى؟... براى آدمى مثل من غيرقابل دركه.
اگر به غروب دل ببندى ميخورى به سياهى شب.
وقتشه اعلاحضرت كنار بكشه.
مايه خوش حاليه كه ميشنوم، لى سوك ون هنوز زندست.
خب ... چى گفت؟
دهنشو باز نميكنه.
واقعاً؟
بنظر مياد هنوز خيلى از كيم يونگ سو ميترسه.
معلومه كه ميترسه!
لطفاً يكم بيشتر بهم فرصت بدين، اعلاحضرت.
من با يكم چرب زبونى، تمام اسرار كيم سو يونگ رو از زير زبونش ميكشم.
اگراون بفهمه لى ووك سون رو ديدى، كيم سو يونگ سعى ميكنه بكشتش.
پس تو فعلا نبايد برى اونجا.
يه جون بى گناه ديگه هم گرفته ميشه ...
نگران نباشين، اعلاحضرت.
به لى سوك وون گفتم اگر نظرش عوض شد، يچيزى بيرون خونش آويزون كنه.
آفرين.
اگر شايعات درست باشن و پسر كيم سويونگ واقعاً پسر خودش نباشه،
پس دخترش زندست و يجايى اون بيرونه.
كيم سويونگ حتماً خيلى دلش ميخواسته نجات پيدا كنه.
چطور مگه؟
شايعات ديگه اى هم هست كه پرنسس هيو ميونگ دختر امپراطور نيست.
بس كن اين مزخرفاتو!
بايد همه چيز مشخص بشه ...
مگر اينكه شاهزاده موفق بشه تاج و تختو بدست بياره ...
ولى به دلايلى شاه تصميم نداره تاج و تختو به اون واگذار كنه
اونوقت براى شما سخت ميشه كه تحت تاثير قرار نگيرين.
باورنكردنيه فكر نكنم اعلاحضرت حرف منو باور كنه.
لى سوك وون حتما از تمام جزييات با خبره.
به همين خاطر كيم سو يونگ خيلى سعى كرد بكشتش
باورم نميشه.
لطفاً بسپارينش به من، اعلاحضرت.
هركارى لازم باشه ميكنم تا لى سون ووك حرف بزنه.
بله! بانو جانگ از قصر رفت تا لى سوك وون رو ببينه!
خب؟ دختره دهنشو باز كرده؟
بنظر مياد لى سوك وون هنوز حرفى نزده باشه.
سريع برو مادرمو بيار اينجا.
اين وقت شب؟
گفتم برو بيارش! نظرتو يكى رو نخواستم!
اگر نصف شب تو راه اينجا گير بيوفتى،
حتى منم نميتونم كمكت كنم
انقد بدجنس نباش.
من فقط دارم بهت كمك ميكنم.
چرا اينجورى بهم نگاه ميكنى؟
چون تو خيلى خوشگلى
اوه يون--
دستتو بكش ...
زودباش درو باز كن!
زودباش برو! يالا!
اى واى! خدايا!
چرا بدون هيچ حرفى درو باز ميكنى مياى تو؟
چندبار صدا زدم جواب ندادين.
پس همينجورى بايد بپرى تو؟
بانو سويونگ گقتن ببرمتون به قصر.
چى ميتونه شده باشه اين موقع شب؟
حتماً بخاطر اينه كه اعصاب نداره
شانسش اين روزا بهش پشت كرده.
بهرحال، هيون ايك،
من شنيدم نام هيوك هنوز زندست!
امكان نداره!
پسره اى كه براى جناب كيم كار ميكنه
چندين بار اغراق كرده كه خودش هيوك رو كشته و انداخته تو رودخونه.
حالا من نميدونم از كجا و چطور
اما بهرحال يام جون گفت كه احتمال داره هيوك زنده باشه.
اگر يام جون همچين حرفى زده، اون ديوونست.
به من گفت يام جون اونجا بوده وقتى هيوك مرده!
نميدونم
من فكر كردم بخاطر دخترم زندگيم بهتر ميشه.
ولى بجاش هرروز منو خبر ميكنه و بهم ميگه اين كارو بكن اون كارو بكن!
من كه كلفتش نيستم ...
چندبار بايد بهت بگم؟
ملكه داره زاغ سياى منو چوب ميزنه!
ببين اون بچه كجاست.
منظورتون چيه؟ حتماً يجايى دفن شده.
پس ببين كجا دفن شده !
پس اون ميخواد با پرنسس همدست بشه و اول منو بكشه پايين؟
باشه! بذار ببينيم كى برنده ميشه! اعلاحضرت!
بيايد داخل.
اوه ...
خوش آمدى.
مردا برادرزن رئيسشونو نشناختن منتظرت گذاشتن.
اشكال نداره.
لطفاً بشين.
خيلى وقت بود اينجا نيومده بودم.
دوستام گفتن نميتونم دست خالى برگردم، منم نتونستم مخالفت كنم.
چيزى ميخواستى به من بگى؟
يه نامه از طرف شاهزاده بون ريم اينشينمانگ از طرف پرنسس مين هيو.
به دستش ميرسونم.
حتما خبرش بهت ميرسه،
اما هزار بار برنج هست كه مطعلق به قصره،
كه بين يانگ گول دائه و ژنرال مابو توزيع ميشه.
سيصد بار باقيمونده هم ميتونه برسه به تو.
من كارى نكردم كه لياقت اينهمه رو داشته باشم ...
بهرحال، لطفتون رو قبول ميكنم.
خب پس، من ديگه برم.
بايد اون مردو بياريم تو و وادارش كنيم معذرت خواهى كنه!
اون بربر با اعلاحضرت رفتار بدى داشت!
ميخواين همينجا بشينين و تماشا كنين؟
اونارگفتن صداى گريه اعلا حضرت تو تمام قصر پيچيده!
يه چيزى بگين!
ديگه كافيه.
وقتى خود اعلاحضرت چيزى نگفتن چه كارى از ما برمياد؟
به اين خاطر كه خجالتزده شدن.
چطور ميتونين همچين حرفى بزنين؟
اگر انقد از دستش بى طاقت شدين خودتون برين دنبالش!
من براى برگشتن شاهزاده روزشمارى كردم.
اما هنوز ...
منظورتون چيه؟
ميبينم اعلاحضرت هيچ به روى شاهزاده نمياره.
خيلى نااميدكننده و تحقيراميزه.
منظورتون چيه كه به روش نمياره؟
شاهزاده سوهيون نشسته بود بيرون اقامتگاه امپراطور حتى از هوش رفت
منم همين حسسو دارم.
خيلى نا اميد شدم.
شاهزاده نميتونه همچين كارى بكنه ...
براى چى گريه ميكنين؟
شاهزاده اى كه بايد جلودار انتقام تحقيرى كه شاه تحمل كرده باشه
برگشته پيش جو سئون كه درواقع خودش بربره.
چه بى آبرويى ...
منظورتون از كاسبى چيه؟
اونجورى كه اون اونجا نشسته بود بخت يار هون جائه وون شد
بنظر كه اينطور ميومد كه چونگ ميونگ سو داشته اونجا كاسبى ميكرده.
اين دقيقاً چيزيه كه ما نميخواستيم ادامه پيدا كنه!
من همش به حرفاى عمو فكر ميكنم.
اون نگران تو بود كه نكنه بخواى اوضا رو خيلى زود پيش ببرى ...
هزاران نفر از ملت ما گرسنه هستن.
بيشتر از اون مردم ما كه در چين برده بودن
هيچ علاقه اى براى برگشتن نشون نميدن حتى بعد از آزاد شدنشون
ترجيه نميدن برگردن و از گشنگى بميرن
حداقل به عنوان برده روزى يك وعده غذا دارن. .
بشين و تماشا كن.
من دنيا رو عوض ميكنم.
چرا همچين دروغى گفتين اعلاحضرت؟
صداى گريه هاتون از ديواراى قصر گذشت
و تا اقامتگاه من به گوش رسيد.
چى؟
لازم نيست خجالت بكشين.
ناتوانيتون تو پنهان كردن احساسات
-مثل يه بچه معصوم ميمونه
اشتباه ميكنم؟
به همين خاطر نيست كه همه انقدر اعلاحضرت رو دوست دارن؟
وقتى خبر رسيد مردى به اسم چونگ ميون سو
تمام اين راهرو تا اينجا اومده و آشوب به پا كرده
حتي يك نفر نبود كه ناراحت و اندوهگين نشده باشه.
حتى جناب كيم بدعنق هم گريه كرد. .
جداً؟ كيم سانگ هون گريه كرد؟
بله، اعلاحضرت.
بهرحال توى قصر ملكه اين خبرا نبود.
منظورت از ابن حرف چيه؟
اون زيادى درگير مراقبت از پرنسسه.
به اعلاحضرت گفتىن كه مردم صف بستن
در هوانگ جائه وون با هدايا كه بدن به چونگ ميون سو
تا با خودش ببره به چين؟
خداى من! فكرميكنين با نگفتن اين چيزا به اعلاحضرت رفع ميشه؟
اعلاحضرت ...
بياين اين كارو انجام بديم!
ميخواى من چكار كنم؟
براى مدتى وضايف رو به شاهزاده بسپرين.
و از تخت پايين بياين
يعنى سلطنت رو اهدا كنم؟
شما خيلى جوونيد چرا همچين حرفى ميزنين؟
كاملا بى معنيه!
چطور ميتونين همچين چيزى بگين؟
پس دارى ميگى موقتاً جاى من بشينه؟
بله، سرورم
چين داره بهتون فشار مياره تا سلطنت رو بدست شاهزاده بدين
اما اگر به سرزنش كردن شاهزاده و پرنسس ادامه بدين
دقيقاً به همين خاطر نبايد همچين كارى بكنن.
راهى براى طفره رفتن ازش هست؟
يكدفعه به اعلاحضرت بگين توى يه عمارت آتيش گرفته بدون
اگر شاهزاده موقتاً جانشين بشه
ديگه هيچوقت نميتونه اين مقام رو درخواست كنه.
اگر نه؟ بايد تماشا كنيم كه چين بياد وطنمونو تصرف كنه؟
شما ازسياست چى ميدونيد كه انقدر دخالت ميكنيد؟
چه فرقى ميكنه؟ من فقط ميخوام امپراطور رو نجات بدم!
اعلاحضرت ...
اول بگين كه مريضين و استراحت كنين.
بعد مشاورها و شاهزاده رو خبر كنين.
No comments yet. Be the first to leave one.