The first 200 lines.
آقای اورتن؟
آقای هالیول؟
الو؟
عزیزم، وای خدا. یه نفر اینجا داشته اذیت میکرده.
به نظر مریض میای. اونا تو آشپزخونه برندی دارن.
یک لحظه بیشتر وقتت رو نمیگیرم.
دفتر خاطراتش رو پیدا نمیکنم. - نمیتونید پیداشون کنید؟
بیست سال پیشه. - اما خیلی باارزش میشن.
آره، نمیخوام فکر کنم چقدر میارزن.
برای یه زندگینامهنویس.
تس خیلی بینظمه.
ای وای. - نگران نباش.
من نمیتونم این چیزا رو تحمل کنم.
هر کلمه کوچیک. آدم نمیتونه طبیعی باشه.
روشنه؟ - آره.
اولین بار که اومد تو، هیچی ازش نمیدونستم.
کی بود؟ خدای من، ۱۹۶۴.
اون اعتماد به نفس و جذابیت قابل توجهی داشت.
اولین نمایشنامهش بود، یه کار رادیویی. به نظرم تقلیدی بود.
بهش گفتم. اون ناراحت نشد.
فکر کردم تقلیدی بود.
بهش گفتم. اون ناراحت نشد.
جو که نه. گفت: "سعی میکنم برات یه بهترش رو بنویسم."
گفتم: "خب، چه عالی."
همینطور که داشت میرفت...
گفت: "دفعه بعد، میتونم دوستم رو بیارم؟"
و من با خودم فکر کردم، منظورش "دوست" بود؟
بعد با خودم گفتم، آره، منظورش "دوست" بود.
که اون روزا خیلی جسورانه بود.
عصر تاریکی بود. مرد و مرد.
و هنوزم میتونستن به خاطرش بندازتت زندان.
و همین کار رو هم کردن، عزیزم.
لختِ مادر زاد؟
نه، جورابات رو درنیار.
لندن اون موقع هنوز خیلی هیجانانگیز بود. یادت میاد؟
نه، تو که یادت نمیاد.
این کیه؟ - ۱۹۶۷.
تو در فرم خوبی هستی. - به خاطر وزنههاست.
وقتی مُردم، میخوام مردم بگن:
"او کاملترین نمایشنامهنویس عصر خودش بود."
جو داشت اوقات فوقالعادهای رو میگذروند.
نمایشنامه دومش، لوت، حسابی گل کرده بود.
پس پول زیادی درمیآورد؟ - اوه، آره، عزیزم.
پیشنهادهایی برای این کار و اون نوشتن.
و شش ماه بیشتر زنده نبود.
همینه؟
اون هدیه منه؟
افتضاحه، عزیزم. - ۱۴ پوند بود.
فکر کردم گفتی دست و دلبازی کن.
لباس ارزون بهم میاد. همیشه همینطور بوده.
چون من از قشر پایین جامعهام.
یه قرارداد از نیوزلند. - نیوزلند؟
میدونم، ولی بهش فکر نمیکنیم، عزیزم.
درسته که ما هنوز علاقهمندیم فیلمنامه بیتلز رو بنویسیم؟
اوه، آره.
چرا الان به برایان زنگ نزنم و یه قرار ملاقات ترتیب ندم؟
عالیه.
اِپستِین...
یا اِپستاین؟
بهتره صبر کنیم.
آمریکاییها روی اسمهاشون خیلی حساسن.
اون که آمریکایی نیست، هست؟
خب، اون تو اون دنیا رفت و آمد میکنه.
بعداً همدیگه رو میبینیم؟
امیدوارم مردم بیان.
میان. من حسابی پیگیر شدم.
ممنون. - حالش چطوره؟
خوبه.
خب؟
ساعت پنجه.
یک ربع از پنجه.
فقط ۱۴ پونده. پگی ازش متنفره.
اونجا بودی پس. - اون از تو خوشش میاد.
پگی یکی از معدود طرفدارهای توئه.
تماسی نبود؟ - از نگرانی خشک شدم.
چرا؟ تا ساعت ۹ شروع نمیشه.
نکته اصلی در مورد رفتار غیرمنطقی اینه که خودش غیرمنطقیه.
من نگران هیچ چیز نیستم. فقط نگرانم.
تمومش کن. - و تو هم انقدر بدخلق و بدعنق نباش.
باید تا ساعت ۸ اونجا باشم تا کارها رو چک کنم.
میترسم هیچکس نیاد. - میان.
"و چه روزی داشتی، کنت؟"
خب، در واقع، جو، روز بیثمری نبود. یه عالمه خاکروبی عقبافتاده رو انجام دادم.
بعد رفتم سر کوچه تا موجودی کورنفلکسمون رو پر کنم.
وقتی برگشتم، چند تا از لباسزیرهای کثیفت رو شستم...
و اون موقع ساعت ۴ بود، ساعت برگشتت.
وقتی نیومدی، من این ساعت ارزشمند رو با گرفتن ناخنهام غنیمت شمردم.
انتظار داشتی چیکار کنم؟ با بخاری دیملکس بخوابم؟
هنوزم میتونی خیلی خندهدار باشی.
هنوز.
دفتر خاطراتم رو میخوندی؟
نه. - چرا نه؟
من میخوندم.
اونا تو آیلینگتون زندگی میکردن. - اونجا خیلی مُده، نه؟
اون موقع نه، عزیزم.
یه آپارتمان؟
به سختی. یه کمد بود.
خوبه؟
عالیه.
میتونیم از جلوی تئاتر رد شیم؟ - اوه، نه، میدونستم که اینو میگی. میدونستم.
باید شب من باشه!
راستش، فقط میخوام از این اتاق کوفتی برم بیرون.
بهتره الان والیمم رو بخورم. - یه دو تا هم به ما بده.
دیشب اسمش باز تو روزنامه بود.
خانم ساگدن میگه تقریباً دیگه اسم و رسم دار شدی.
کنت خوشتیپ به نظر میاد.
به من نگاه نکن. حمام نرفتم.
میره شام بیرون.
احتمالاً با نور شمع.
همهش مهمونی پشت مهمونیه.
دنیا زیر پای اوناست.
وقتی داشتم آویزونشون میکردم، همش یاد شویتس میافتادم.
اشتباهه؟
نه، نه کاملاً. ببین، وقتی اولین بار شروع کردم...
تو یه زیرزمین بود.
ساکت شو. امروز روز مهربونی با کنیه.
اوه، بهمن شروع شد. - ما با هم اومدیم.
همیشه بهترین راهه.
سلام. - خب، کنت، امروز روز بزرگ توئه.
خب جو، چطوری؟ - این عکسا کجاست؟
از اینکه اومدید ممنون. - ما دخترا باید هوای همو داشته باشیم.
یه زمانی یه دوستی تو کار لوازم پارچهای خونه داشتم.
نمیدونی چند بار نمایشگاه "ایدهآل هوم" رو چرخیدم...
از شهردار لندن دعوتنامه گرفتم.
یه ضیافت شام برای افراد برجسته در هنر و علمه.
هیجانانگیز به نظر میاد.
چون حق و حقوق فیلم "لوت" رو فروختم.
منم به اندازه اونا پولدارم، واسه همین به شام مزخرفشون دعوتم.
خب جو، شنیدم اونجا سوپ لاکپشت عالی میدن.
کی داره پول همهی اینا رو میده؟
موفقیت! اولین فروش ما.
پگی "پرده گربهای" من رو خریده.
و تقریباً یکی دیگه رو هم فروختم.
نیازی نیست. - دوستش دارم.
تو هم نیازی نیست. هیچ چیز بهش بدهکار نیستی.
دیگه نه.
باید ترکش کنی، جو. مجبوری.
نمیتونم.
نه، نمیتونستم.
و آیا اون قصد داشت ترکش کنه؟
پیشنهاد کم نداشت.
نمیدونم.
میتونست ترکش کنه؟
تو ازدواج کردی. چطور میتونی درک کنی؟
برای چی؟ برای سکس؟
فکر کنم از اونجا یاد گرفتن. تراپی.
و شما چیکار میکنید؟ - من هنرمندم.
اوه، واقعاً؟
خب، خیلی غیرمعمولن.
به نظر میاد خوب پیش میره.
چیز دیگهای هم فروختیم؟
نه، ولی کلی اشتیاق دیدم.
اون جو اورتون نیست؟ - بله.
"لوت" رو خیلی دوست داشتم!
راستش، عنوانش مال من بود.
من همه عنوانهاش رو بهش دادم. من دستیار شخصیاش هستم.
واقعاً؟
اصلاً از اینا خوشم نمیاد.
و این شامل چی میشه؟
شامل شستن لباس زیرش میشه. شامل بردن ژاکتهاش به "اسکچلیز" میشه.
شامل پختن تخممرغهای لعنتیش هم میشه.
و شامل خوندن دستنوشتههاش هم میشه...
فقط برای اینکه ببینم هر چیزی که فکر کردم یا گفتم، توش هست.
حتماً خیلی باارزشه.
اگه منظورت گاهی اوقات یه دور خودارضایی مشترکه...
نه، اصلاً باارزش نیست!
من واقعاً "پرده"م رو دوست دارم.
جدی میگی؟
"چطور وجود خودت رو توجیه میکنی؟"
"من دوست جو اورتونم." انگار که این یه شغله.
خب، شغل نیست.
یه کار تماموقت لعنتیه!
شغل نیست.
این مرسوم بود؟
اوه، بله. طبق دفتر خاطرات، تقریباً هر روز اتفاق میافتاد.
ولی تو دفتر خاطراتش رو گم کردی.
بله.
نه، ندیدمش.
فکر کردم با تو رفت.
نه کنت، معلومه که میخواستمش. اگه نمیخواستمش که نمیخریدم.
میذارمش اینجا، تو دفترم.
بله، اگه زنگ زد، بهش میگم.
خداحافظ.
بعدش چی؟
بعد اون هم همین کار رو برای من کرد.
بریم غذا بخوریم؟ دارم از گشنگی میمیرم.
همهش رو مینویسم، همه اون سکسها رو. همهاش تو دفتر خاطراتمه.
از کجا میدونست که تو اینجایی؟
تو که میدونی، نه؟
تو اون حال و وضعیت.
تو همه چی رو میدونی.
متاسفم.
متاسفم.
من طالبی رو آوردم.
کسی زنگ نزد؟
متاسفم.
لعنتی!
ما رو پیدا کردی.
منم تازه رسیدم.
این همسرمه، آنتیا. خانم رمزی.
No comments yet. Be the first to leave one.