The first 200 lines.
وقتی کاری رو میکنی
.که هیچکس دیگه انجامش نمیده، همه ازت سوال میپرسن
ولی وقتی کاری رو میکنی
.که همه دارن انجام میدن، کسی ازت سوالی نمیپرسد
.من معتقدم آدمهای معمولی هم میتونن کارهای خارقالعاده انجام بدن
،برای اثبات این موضوع
.من دارم کاری رو میکنم که قبلاً هیچکس انجام نداده
!ووو
.یک
.یک
.دو
.دو
.سه
.سه
.داداش بزرگ
.داداشی
.باد
.کیلومتر در ساعت
اوه، چطور این کار رو کردیم؟
.اوه. نزدیک بود
!خوب جمعش کردی. اوه خدای من
!یا خدا
.فکر جلو
.همیشه فکر میکنی
همیشه فکر میکنی، مگه نه؟
.دارم وسایلم رو تو اتاق خواب کوچیکم جمع میکنم
.این مال منه
.و این مال آنتونه
.آره. اون هرمانه
.و نیکلاس
چه حسی در موردش داری، آنتون؟
.بذار ببینیم
،وقتی به گذرگاه دریک برسیم
.فقط یه ناشناخته بزرگ منتظرمونه
.خیلی سنگینه. این غذای ۶۰ روزه است
.خب، من تازه ۶۰ وعده فرنی رو پیمانه کردم
وعده شیر. ۶۰
.واقعاً خوبه
برگردید. شماها برید جلو؟
Let's go. Righto, sand drain'
.سفر بیخطر. امیدوارم موتورت سرحال باشه
.و راه افتادیم
روز اول
.از سی و سه
آمادهای، جان؟
این آخرین باریه که میبینیم
.تا مدتها خشکی رو
.اون پایین میبینیمت
.هر چه زودتر پیشت برمیگردم
اولین خاطرهات از آندرس چیه؟
...راستش نمیدونم اولین خاطره چیه
من فقط این
.تصویرش با یه کلاه رو دارم
.خب، وقتی بچه بود، خیلی کلاه سرش میذاشت
آندرس در بچگی بود
،خیلی شاد و سرزنده
.خیلی بازیگوش
فکر کنم تو اوایل زندگیش
اون فقط
.فکر کنم یه کم عصبانیت داشت
.یه اتفاقی افتاد تقریباً وقتی که نوجوان شدیم
.حس میکردم اندرس یه جورایی داشت ازم فاصله میگرفت
.و واقعاً نمیدونستم چرا
یادمه، فقط این حس رو داشتم که
.از زندگیش خیلی کنار گذاشته شدم
.واقعاً نمیخواست ارتباط برقرار کنه
.اصلاً حرفی نمیزد
نمیدونستم که آیا
.دیگه میتونستیم اونقدر به هم نزدیک بشیم
و اینکه آیا فقط
.قرار بود همینطور بمونه
.برادرم به عنوان مشاور مدیریت کار میکرد
،و از بیرون
،حداقل من اینطور فکر میکردم، خب
.به نظر میرسید این همون کاری بود که میخواست انجام بده
اما الان میبینم که
.داشت خودش رو همرنگ جماعت میکرد و شکوفا نمیشد
.این مسیر رو برای مدت خیلی طولانیای دنبال کرده بود
از لحاظ اینکه جامعه ازش چی میخواست و
شاید هم چیزی که خانوادهاش فکر میکردن باید انجام بده و
ما تو خانواده همیشه میدونستیم که
آندرس از اون آدمایی بود
که باید خودش واسه خودش کار کنه
...باید کسی باشه که بتونه
خب، به نظرم خیلی جالب میشه
فکر میکنم هیچ شکی در مورد این منطقه نیست
زمانبندی خیلی خیلی مهمه
بازیکنان همین حالا هم باید گزارش بدن
سر ساعتهای مشخص برای تمرین
این رو ببینید
مهمان بعدی من همین الان یک
شاهکار بزرگ انجام داده
مسابقه آیرونمن در ۵۰ ایالت طی ۵۰ روز ۵۰
غیرممکن به نظر میرسه، درسته؟
اما نه برای مردی که بهش "گاوچران آهنی" میگن
چرا فکر میکنید
تا حالا هیچکس آیرونمن تو قطب جنوب انجام نداده؟
آره
امروز روز صفره
تقریبا میتونیم بهش بگیم... آره، روز صفر
.از آقای آنتون کمک گرفتیم
.از داداش
.داداش
.وسط زمستون
.میخواست بره تو آب یخ و شنا رو امتحان کنه
منم گفتم: «من میرم. میخوام ببینم.»
.بزن بریم
.یکی رفت تو
.توی ذهن خودم نمیگفتم که نمیتونی این کارو بکنی
،یه قسمت کوچیکی از وجودم میگفت، میدونی
«آره، از پسش برمیای.»
تو این مدت من یه کم تجربه داشتم
.از بودن تو آب سرد توی خدمت سربازی
ثانیه، ۳۰ ثانیه. ۳۰
.یالا، یالا
.۳۵
اما چیزی که من بهش اصرار میکردم این بود که: «خب، نشون بده.»
.اوه
یعنی، «میتونی توی آب یخ باشی؟
میتونی نشون بدی
پیشرفت میکنی و میتونی نشون بدی که
واقعاً داری به سمتش حرکت میکنی؟»
!نفس بکش. نفس بکش لعنتی
پس امروز روز دوم از چالش هفت روزه
.شنا در آب یخ است
،تمام بدنم داره بهم میگه که نه
.این کارو الان انجام ندم
.بیشتر از یک دقیقه
.یک، دو، سه
احساس میکنم
.امروز واقعاً سرده
روز هفتم چالش آیسمنه و
.دیروز خیلی سخت بود
.و امروز، دارم سعی میکنم بیشتر فشار بیارم
!خدایا
.اوه
.لعنتی سرده
،خب
.روز هفتم تموم شد
.تموم شد
.سخته دوربین رو ثابت نگه دارم
دقیقه و ۵ ثانیه. ۱۱
فکر نمیکنم میدونستم دارم کجا میرم تا اینکه
اون لحظه تو باشگاه که یک
رئیس شرکتی که توش کار میکردم
.بهم گفت که نمیتونم چهار کیلومتر توی آب یخ شنا کنم
برای من، وقتی به گذشته نگاه میکنم، اون لحظه نقطه شروع بود
برای اینکه متوجه بشم که
مردم بهت میگن چی میتونی یا نمیتونی انجام بدی
.بدون اینکه اساساً بدونن چی ممکنه
کسایی که فکر نمیکردن
میتونم یه فوتبالیست بشم
.خودشون فوتبالیست نبودن
.اون راه رو نرفته بودن
کسایی که بهم گفتن که من
خیلی ریسکیه که کسب و کار خودم رو شروع کنم
در اوایل دهه ۲۰ سالگیم
.اونا خودشون کسب و کاری شروع نکرده بودن
و فکر میکنم اون فقط یه درک بود که میگفت:
«میدونی چیه؟
مردم هیچ ایدهای ندارن در مورد چی حرف میزنن.»
اونا دیدگاه خودشون رو دارن
،در مورد اینکه... میدونی
.چی واقعبینانه است، چی ممکنه
و بدون اینکه بهش فکر کنن
.اونو روی تو تحمیل میکنن
و بعدش تو مجبوری نوعی اون رو بپذیری
.به عنوان حقیقت یا واقعیت، در حالی که اینطور نیست
این فقط دیدگاه اونها در مورد
.زندگی و چیزهای ممکنه
موضوع اینه که، گفتن این حرف کاملاً طبیعی بود
.و معلومه که اون بهش فکر نکرده بود
و تمام نکته همینجاست
که اغلب ما فکر نمیکنیم که در واقع چی داریم به
.بقیه میگیم
.اما اون تأثیر داره
میدونی، مثل معلم ریاضیه
که به یه بچه ۱۲ ساله میگه
«تو تو ریاضی خوب نیستی.»
اون بچه تمام زندگیش رو
.باور میکنه
.درسته؟ و تمام نکته همینه
،آگاه بودن از اینکه چی به بقیه میگی
.مخصوصاً بچهها
چون اونا اینو قبول میکنن
.برای بقیه عمرشون، حتی اگه حقیقت نداشته باشه
اینه که منو عصبانی میکنه و این باعث شد بگم:
«میدونی چیه؟
از سرما متنفرم، اما باید این کارو بکنم.»
.من معتقدم که انسانهای عادی هم میتونن کارهای خارقالعاده انجام بدن
،برای اثبات این
دارم کاری رو انجام میدم که تا حالا هیچ کس انجام نداده؛
.کامل کردن چیزی که من بهش میگم آیسمن
،قراره ۳.۸ کیلومتر توی آب یخ شنا کنم
کیلومتر دوچرخهسواری کنم ۱۸۰
.و یک ماراتن توی قطب جنوب بدوم
،مردم بهم میگن غیرممکنه
اما میخوام بهتون نشون بدم
محدودیتها واقعاً فقط برداشتهای ما هستن
.از آنچه که میتونیم به دست بیاریم
No comments yet. Be the first to leave one.