The first 103 lines.
"سفر در دشت"
"به یاد شاندرو پتوفی"
سطح سرداب شیبدار است
مستی، بار سنگینی است
آهسته به سمت خانه رفتم
زیر بار فرو ریختم
!فرو ریخت
روی زمین دراز کشیدم
خون از بینیام سرازیر شد
اگر سنگی وجود نداشت
خون از بینیام جاری نمیشد
روان نمیشد
من به سرداب نمیروم
...در روزهای خوب یا بد
اما میتوانم کمک کنم اگر آن شراب، خوب باشد
آن شراب خیلی خوب است
شمع تاریکم تکان میخورد
...من تنها هستم
...اتاقم را بالا و پایین میکنم
بر لبانم سیگار است
نمایش گذشته در ذهنم دوباره، موج میزند
راه میروم، راه میروم و تماشا میکنم
،سایهها دود روی دیوار
و به دوستی فکر میکنم
اینجا من در وسط دشت به عنوان یک مجسمه، سخت ایستادهام
دشت را سکوتی گور مانند فرا گرفته است
همانطور که مُرده را با کفن پوشاندهاند
دور از من مردی گندم دِرو میکند
،حالا میایستد. داسش را تیز میکند
صدایش به من نمیرسد
من فقط حرکت دستانش را میبینم
و حالا به این شکل نگاه میکند
او به من خیره میشود اما من، حتی چشمانم را تکان نمیدهم
او فکر میکند که من به چه چیزی فکر میکنم؟
...واقعا واقعا من اعتراض میکنم
سینهام سفت میشود، خفه میشوم
چیزی قلبم را میبعلد
،از درون دنیای سایه به نظرم، ممکن است خودم را ترک کنم
چقدر آرزوی مرگ داشتم
،و حالا که نزدیک است در نیمه راه بر من نفس میکشد
من حالا همانطوری هستم که بزرگتر در داستان بود
بدون در نظر گرفتن اینکه مرگ هر چه باشد
ارزش زندگی بیشتر از آن است
آنجا هیچ چیز دیگری جز آرامش نیست
اینجا غمگین است .اما در لذتها
.در حبابهای شادیِ خون
در مدت کوتاهی، شادی و درد را ترک خواهم کرد
گل، حالا در حفرهی دکمهی من است
و اگر جهان دوباره سبز شود
شاید روی تپهی قبر من، شکوفا شود
و بعد، دوست خوب
تو که به زنجیر دوستی با من، گره خوردی
با چه کسی، وسعت این همه شب را بیدار نگه داشتیم؟
شاید بر جنازه من عزاداری کنید
اما من میگویم، ای همراهان، من ماتم نگیرید
میدانی که با من، شما پسران همه همجنسگرا بودید
عزاداری به خودِ معمولی ما ضربه میزد
به پیش من بیا
همانطور که بالای قبر من ایستادهای
ترانههای دوست مُردهی خود را از اتفاقات روزهای گذشته
با شادی بخوانید (به صدا دربیاورید)
کسی که یار ندارد، باید شراب بنوشد
و او باور خواهد کرد هر دختری که برای او میسوزد
کسی که پول ندارد، شراب بنوشد
پس از آن، همه گنجهای جهان متعلق به او خواهد بود
کسی که اندوه دارد، شراب بنوشد
و بعد، اندوه از او دور خواهد شد
من نه کسی و نه پولی دارم
فقط اندوه را دارم
بنابراین، در مقایسه با دیگران میتوانم بیشتر بنوشم
اندوه؟ یک اقیانوس بزرگ است لذت دارد
َشاید، مرواریدِ کوچک اقیانوس است
تا زمانی که آن را پیدا کنم ممکن است آن را بشکنم
پرندگان دور میشوند
اگر هوا، به پاییز تبدیل شود
پرواز میکنند... پرواز میکنند... پرواز میکنند بالهایشان آنها را حمل میکند
و ناگهان متوجه میشوید که در حال حاضر
.از آسمان آبی دور بنوشید
آنقدر سریع پرواز میکنند که آدم آنها را به عنوان رویاهای گم شده میخواهد
چه چیزی سریعتر از پرندگان پرواز میکند؟ !زندگی
اما، (زندگی) برخلاف پرندگان دیگر هرگز برنمیگردد
خز شنل من، پوشیده شده
خارها زنگ زده و خمیدهاند
کلاه من به یک طرف خم نشده
سبیل من چرخیده نیست
این، برای چنین پسر غمگینی خوب است
کسی که از گل سرخ خود جا مانده است
او به اعماق زمین رفت
به طوری که من حتی، نمیتوانم به او نگاه کنم
آیا میدانستید که خورشید، یک پسر متاهل است؟
،این نفرین بزرگ بر سر اوست
چون او زیر بار یک دولت دست نشانده، فشار میآورد
همسر بدش او را غمگین میکند
طبیعی است که بزرگتر خوب
مواد شراب را نمیکارد
،شراب پزشکان هر مشکلی دارند
شرابی که هر غمی را از دل میپاشد
اما در خانه جرأت نوشیدن را ندارد
چون، در آن صورت برای دعوا با همسرش آماده است
در همین حین وقتی به سفر آشنای خود میرود
آن سوی آسمان، او منتظر است
ابرها باید افق را بپوشانند
پس نمیترسد که همسرش او را ببیند
No comments yet. Be the first to leave one.