The King Dae Joyoung

The King Dae Joyoung (대조영)

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

DAE JO YOUNG E116 KOR HDTV XViD
A Commentary by StarTak
ویرایش و تایپ مجدد از سامان

Tags

HDTV
hdtv
XviD
HD
Published on: 2020-03-31
Downloads: 45
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫گومی...پسر منه؟

‫بله.

‫اون پسر توئه.

‫باید نجاتش بدی! باید نجاتش بدی.

‫داخلی؟

‫بله پدر.

‫این وقت شب اینجا چیکار میکنین؟

‫من نمیخوام نوه ام رو از دست بدم.

‫پدر!

‫- چیزی وجود نداره که راجع بهش فکر کنی ‫- بیا سربازان رو ببریم و گومی رو برگردونیم.

‫- نمیتونیم اینکارو بکنیم ‫- جویونگ

‫مردم دارن تازه ساکن میشن. اصلاً کار خوبی نیست ‫که موکچو رو عصبانی کنیم و با ترگول ها دشمن بشیم.

‫ژنرال

‫این درست نیست.

‫من روی انگیزه موکچو برای عبور از یوها فکر ‫کردم. اون مطمئناً بدنبال گرفتن یودونگه.

‫جاسوسان ترگل در قلعه های پکام و یودونگ دستگیر ‫شدن. چرا اونا به یودونگ جاسوس فرستادن؟

‫موکچو با تانگ متحد شد و کران رو نابود ‫کرد، ما باید هدف بعدی اش باشیم.

‫شاید این فرصتی برای ما باشه که ترگول ها رو سرکوب کنیم.

‫برادر بیا بریم!

‫- بیا کار اون موکچوی عوضی رو یکسره کنیم! ‫- به ما دستور بدید ژنرال!

‫تو نظرات افرادتو شنیدی. خوب درباره اش ‫فکر کن و بعد تصمیمت رو بگیر.

‫بیاید بریم.

‫شما باید از لحاظ روحی-روانی خیلی ‫خسته باشید. سعی کنید استراحت کنید.

‫خوابیدی؟

‫ژنرال تجویونگ ـه.

‫- بیارش داخل ‫- چشم بانو

‫- انگار حالت خوب نیست ‫- نه، خوبم.

‫اگر این اتفاق نیفتاده بود، من هرگز ‫چیزی درباره پسرم نمیفهمیدم.

‫اگر دنیا فهمیده بود که گومی پسر شماست ‫اون تا حالا چندین بار کشته شده بود.

‫ایی هگو هم اینو میدونست؟

‫درسته.

‫یعنی اون میدونست و این همه ‫سال گومی رو مثل بچه خودش بزرگ کرد؟

‫گومی تا امروز زنده است چون ژنرال ‫ایی هگو ازش محافظت کرد.

‫گومی دو تا پدر داره.

‫یکی که اونو به دنیا آورد

‫و دیگری که بزرگش کرد.

‫لطفاً همین یکبار واسش یک پدر باش.

‫لطفاً پسرمون رو نجات بده.

‫من میدونم این چقدر واست سخت ‫بوده اما نمیدونم چی باید بگم.

‫نه، تو نمیدونی من چه درد هایی کشیدم.

‫تو نمیدونی بزرگ کردنش با این راز، چقدر سخت بود.

‫همیشه وقتی بهش نگاه میکردم ‫احساس میکردم تو رو دارم می بینم...

‫تو هرگز نمیدونی من چی کشیدم...

‫توی خواب هم نمیدیدم بخاطر من در ‫چنین عذاب و اضطرابی زندگی میکردی.

‫اما چطور میتونم زمان رو برگردونم؟

‫تنها کاری که میتونم بکنم اینه که در تنهایی بخاطر ‫همه درد هایی که برات به وجود آوردم، بخشش بخوام...

‫متأسفم.

‫خانم.

‫به ترگول ها حمله کن.

‫اگه حالا به کسی که خون خودت ‫در رگهاش هست پشت کنی

‫تا ابد پشیمون میشی.

‫خانم!

‫وقتی کار مهمی داری که انجام بدی، نباید ‫بذاری گناهی اذیتت کنه و بر قلبت سنگینی کنه.

‫باید در اول صبح افرادت رو برای جنگ بفرستی.

‫نمیدونی این حرف های آرامش بخشت چقدر برام معنا داره.

‫ممنونم...

‫ممنونم خانم...

‫سربازان آماده ی حرکت هستند

‫باید عجله کنید

‫اگه نتونید ترگول ها رو سرکوب کنید، ما نمیدونیم ‫در آینده با چه خطراتی مواجه میشیم.

‫فهمیدم.

‫چه اتفاقی داره میوفته؟

‫اونا حتی سخت تر از قبل دارن مقاومت میکنن.

‫مرگ سونمانی یونگ روحیه شون رو بالا برده.

‫انگار باور دارن که تجویونگ برای نجات شون میاد.

‫مسخره است.

‫چرا تجویونگ بخواد برای نجات ایی هگو، با ما دشمن بشه؟

‫با این وجود، اونا اینو باور دارن و همین ‫هم باعث تجدید مقاومت شون شده.

‫اونا دیگه زیاد دوام نمیارن.

‫هیچکس حتی ایی هگو هم نمیتونه گرسنگی رو تحمل کنه.

‫ایی هگو مال منه! نمیذارم دستِ موکچو بیوفته!

‫و نمیتونیم بذاریم کران ها بخاطر گرسنگی تسلیم بشن.

‫ژنرال اینو به من بسپارید.

‫چیه، تو فکری داری؟

‫من امشب مخفیانه به اونجا میرم و بهشون غذا میدم.

‫احمق!

‫- عقلت رو از دست دادی؟ ‫- اما من...

‫ژنرال. یکم دیگه صبرکنید. بزودی دروازه باز میشه.

‫منظورت چیه؟

‫- در بین افراد ایی هگو، چند مبارز تانگی وجود داره ‫- میدونم

‫خب اون خائن ها چی؟

‫- من باهاشون درارتباطم ‫- چی؟ درارتباطی؟

‫تسلیم بشن؟ مسخره است.

‫شما وقتی که دروازه باز شد، به اونجا ‫میرید و همشونو نابود میکنید.

‫این تنها راه ساکت کردنِ موکچو ــه.

‫میدونستم تو موفق میشی ایی مون!

‫احمق! حداقل نصف ایی مون عقلت رو به کار بنداز! ‫از مخ ات استفاده کن!

‫بله البته...

‫من نمیتونم جلوی مردی مثل موکچو کم بیارم.

‫چی دارید میگید؟

‫به من میگید دروازه شهر ‫رو باز کنم و تسلیم بشم؟

‫چرا ما باید برای کران ها، بمیریم؟

‫تانگ ما رو رها کرد!

‫من ترجیح میدم با افتخار بمیرم اما ‫برای نجات جونم بهشون التماس نکنم.

‫- اما ژنرال ‫- ساکت!

‫دیگه نمیخوام بشنوم. پس شما هم دیگه درباره اش فکر نکنید.

‫ژنرال! ژنرال!

‫اون راضی نمیشه.

‫- مجبوریم بدونِ او اینکارو بکنیم ‫- اما حالا ژنرال چو اینسا حواسشو بهمون جمع میکنه

‫شاید. اما اون هرگز فکر نمیکنه ‫که ما قراره امشب دروازه رو باز کنیم.

‫سربازان به آخرین حرف های پادشاه اعتماد کردن.

‫و بخاطر همین روحیه شون سر به فلک کشیده.

‫من نمیدونم چرا اعلاحضرت اون حرف ها رو زد.

‫این برای منم بیشتر از یک رویای خیالی نیست

‫تو هم باور داری تجویونگ به کمک ما میاد؟

‫بله، چون اینجا جزء قلمروی یودونگه.

‫پس اون برای بیرون کردن ترگول ها ‫میاد نه برای کمک به ما.

‫کی میدونه؟

‫شاید تجویونگ برای کمک به ما میاد.

‫کران بخاطر تجویونگ نابود شد.

‫حتی اگه برای کمک به ما بیاد من اصلاً خوشحال نمیشم.

‫من بیشتر نگران تمام شدن ذخیره ی غذایی مون هستم.

‫اگه غذامون تموم شد، ما اسب ها رو میکشیم و میخوریم.

‫به هرحال ما از اینجا با اسب هامون هیچ جا نمیتونیم بریم.

‫شما که باور ندارید تجویونگ میاد، نه؟

‫اون تنها امید ما برای زنده خارج شدن از اینجاست.

‫بریم.

‫ژنرال! ژنرال!

‫- از داخل قلعه علامت دادن ‫- واقعاً؟

‫ژنرال، دروازه باید باز شده باشه. ‫به ما دستور حرکت بدید.

‫ما اسب هامون رو اینجا میذاریم ‫و با پای پیاده به قلعه میریم.

‫من کاری نمیکنم که ترگول ها چیزی درباره اش بفهمن.

‫- چشم ژنرال ‫- بریم

‫ایی هگو رو پیدا کنید!

‫ایی هگو رو پیدا کنید! میخوام ایی هگو رو بگیرید!

‫چی؟ صدای جنگ در دروازه؟

‫فقط صدای جنگ نمیاد، بلکه نور مشعل هاشون هم دیده میشه.

‫اما وقتی که داشتیم شیفت هامون رو ‫عوض میکردیم، همه چیز خوب بود.

‫حالا شیفتِ کیه؟

‫ژنرال مارین جا و ایی داجو.

‫نکنه اونا...

‫چی شده؟ همه چی که انگار خوبه.

‫- اما من خودم نور آتش ها رو دیدم ‫- ژنرال، برای چی به اینجا اومدین؟

‫ما صدای نبرد شنیدیم

‫بله درسته، ارتش تانگ قلعه رو گرفته!

‫ژنرال.

‫بله!

‫- چطور تونستید به ما خیانت کنید؟ ‫- ساکت شو!

‫سلاح هاتون رو بندازین.

‫هرکی مقاومت کنه، همینجا کشته میشه.

‫وایسید!

‫سلاح هاتون رو بندازین.

‫پدر!

‫زندگی تون رو بیهوده فدا نکنید ‫تا من زنده ام، نمیذارم شما بمیرید.

‫- ژنرال! ‫- ژنرال!

‫منو بکش و از جونِ افرادم بگذر.

‫- عوضی ‫- ژنرال

‫پدر!

‫ژنرال

‫ایی هگو...

‫تو خیلی منو اذیت کردی.

‫- افراد، فوراً دستگیرشون کنید ‫- چشم ژنرال

‫- ببریدشون! ‫- چشم ژنرال!

‫- ول کنید ‫- ولمون کنید

‫بالاخره تسخیر این قلعه و سقوط کران ها به پایان رسید.

‫- تبریک میگم ژنرال ‫- تبریک میگم ژنرال

‫دوست دارم حالا صورت موکچو رو ببینم. ‫قیافه اش باید خیلی دیدنی باشه.

‫کاهان!

‫کاهان، سورینگی قلعه رو گرفته!

‫چی داری میگی؟

‫چطور او یک شبه اونجا رو گرفته؟

‫شکی درش نیست

‫حالا به جای پرچم های کران، پرچم های ‫تانگ بر دیوار های قلعه آویزان شده.

‫غیرممکنه

‫سورینگی چطوری تونسته یک شبه ایی هگو رو بگیره؟

‫پدر!

‫پدر! اردوگاه تانگ کاملاً خالیه!

‫چی؟

‫منظورت اینه که اونا واقعاً قلعه رو تصرف کردن؟

‫کاهان، تانگی ها یک قدم از ما جلوتر افتادن.

‫من نمیذارم اونا ثمره ی تلاش و کار ‫های سخت منو برداشت کنن.

‫من به داخل قلعه میرم!

‫خوش آمدید کاهان.

‫ارتش تون خیلی آهسته پیش میرفت ‫برای همین دیشب خودم دست به کار شدم.

‫ایی هگو و زندانی های کُران کجان؟

‫اونا توی زندان ان، نمیخواد نگران نباشید.

‫برید اونا رو برای اعدام کردن بیارید!

‫- چشم کاهان ‫- وایسید

‫اونا زندانی های من هستن، دست بهشون نزن.

‫من کران ها رو نابود کردم و منم ‫بقیه ی ارتش شون رو نابود میکنم.

‫اگه دست به زندانی های من بزنید، کشته میشید.

‫ببین سورینگی، من موکچو هستم

‫تو مطمئنی که میخوای با من دربیوفتی؟

‫چشماتو باز کن و یک نگاه به اطرافت بنداز

‫تو با سورینگی درگیری. وقتی که تو بچه ‫بودی، کل دنیا زیر پای من بود.

‫چی؟ بچه؟ همتونو میکشم!

‫ژنرال! ژنرال!

‫مشکلی پیش اومده.

‫مشکل؟ چه مشکلی پیش اومده؟

‫اردوگاه ترگول در بیرون قلعه، تحت حمله است!

‫چی؟ کی جرئت کرده به اردوگاهم حمله کنه؟

‫- کل اردوگاه پاکسازی شد ‫- حالا آذوقه هاشونو میسوزونیم.

‫غلات رو نابود کنیم؟

‫اونا یک لشکری هستن که کیلومترها دور از خانه شونه. ‫اینکار برای شکستن روحیه شون، بهترین کاره.

‫فهمیدم برادر.

‫- بیا بریم که پیلی ‫- آه چقدر اسراف!

‫گلسابیو، در تمام دروازه های قلعه، سرباز بذار ‫هرکسی که تلاش کرد خارج بشه رو بکش.

‫چشم برادر

‫- بریم ‫- بله ژنرال

‫ما اونا رو گیر انداختیم.

The King Dae Joyoung subtitles in other languages

More Farsi Persian subtitles for The King Dae Joyoung

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left