The first 187 lines.
صبحبخیر خانم. صبحبخیر، دورا. زود بیدار شدی، نه؟ اون بیرون چیکار میکنی؟ اوه نمیدونم... خوابیدن.
برو تو. چطوری؟ اوه، خوبم. دیگه اصلا حالم بد نمیشه.
وحشتناکه؟ چی؟ مامان گفت سر من مریض بود برای
نه ماه تمام. ولی ارزشش رو داشت، نه؟
دورا، یواش، وای خدای من. نمیخوای هنوز بازشون کنی؟
روز قشنگیه. بفرمایید.
لاغرتر که نشدی، شدی؟ نه، خانم برامسون.
امروز چند شنبهست؟ دوشنبه. اون آقا پسر شما میاد، نه؟ بله، خانم برامسون.
دورا امروز صبح یه کم بیقراره، نه؟ اوه، روز مهمشه.
دوستپسرش رو صدا کردن که بیاد مامان رو ببینه. یه کم به خاطر دورای ما حساب کار دستش باشه، هان؟
مردا آخرشن، نه؟ اوه، نمیدونم. میگن یه دست صدا نداره. چیزایی که راجع به دورا خانوم شنیدم.
و بهتره بجنبی، عزیزم. عزیزم، چهارشنبه میای شهر؟
میدونی که نمیتونم. میدونی مامان دوست نداره اینجوری تنهاش بذارم.
اینجوری نیست که مثلاً مریض باشه و زمینگیر باشه. میدونم، ولی میدونی مامان چه جور آدمیه.
هر موقعیتی رو که به نفع خودت نباشه، نمیخوای بفهمی. نه، عزیزم؟
آخر هفتهی بعد میای پایین؟ میخوای بیام؟ به خودت بستگی داره، نه؟
میدونم که برات کسلکنندهست. اوه حالا، عزیزم... میدونی که عاشق اومدن به اینجام.
باشه، متاسفم. پس بیام؟ آره. از طرف من به مامانت بگو ممنون، ها؟
خداحافظ.
اوه دنی، وقتی اونها رو سرو میکنی، ناهار شماره هشت رو هم بده.
ممنون.
و کی میتونیم انتظارش رو داشته باشیم؟ اوه، هنوز خانم برامسون، بعدتر میاد. من هنوز کارم تموم نشده.
از ناهارتون لذت بردین، خانم برامسون؟ خیلی خوب بود. هنوز سلامتیتون رو دارین، خدا رو شکر.
این چیزا وقتی به سن من برسی، دیگه برات اهمیتی نداره.
میکشمت!
اوه تو، کجا میری؟
اون الان اینجاست.
تو سالن منتظره.
پس شما منو اینجا نمیخواید، نه؟
پس بیارمش تو؟
من که قرار نیست داد بزنم، میدونی.
عصر بخیر.
اوه... خدای من! چی... چی شده؟ نمیدونستم حالتون خوب نیست، خانم برامسون.
اوه... خب حالا... حالا، شکی درش نیست. دخترا موجودات عجیبی هستن.
این حس خیلی جالبه، از طرف شما. منظورم اینه، آدم فکر میکنه باید اشاره میکرد، نه؟ یه چیز اینطوری.
من باید فکر میکردم که... ولی اون نیست... متاسفم. تمام چیزی که میخواستم بگم
منظورم اینه که شما نمیخواید راجع به این حرف بزنید، درسته؟ خب نه. وقتی من شروع به وراجی کنم، من...
منظورم اینه که شما میخواید در مورد من حرف بزنید، و آیا من انتظار دارم که شما فکر کنید من داشتم فرار میکردم؟ نه، نه...
من اینطوری فکر نکردم. خدای من، من اونقدرها هم بیرحم نیستم، خانم برامسون. نه، میفهمم. منظورم اینه، تمام چیزی که من
واقعاً میخواستم... من فقط میخواستم کل قضیه رو بفهمم. ولی خب، شما فقط میخواید توی ذهن خودتون مطمئن باشید.
ولی همه چی درست شده. خدای من، من فکر میکنم میدونم چطور رفتار کنم.
شما اونجا یه کوسن نیاز دارید، نه؟
یه کم بیاین جلو. بفرمایید. نیازی نیست ناراحت باشید فقط به خاطر اینکه شما...
میبینی، تمام هماهنگیها انجام شده، اونطور که شما ممکنه بگید.
میخواید من به جای شما برم تو، یا شما خودتون دلتون میخواد ببینید چه خبره؟ میشه ببینید که دورا اذیتش نمیکنه؟
دورا نمیتونه به کار کردن ادامه بده، و اینا... نه. ولی من، خب، هر کاری از دستم برمیاد.
اوه، چی میخوای، عزیزم؟ من فقط میخوام کمی باغبونی کنم. میخوای من
چند تا گل بچینم؟ نه، نه، فکر نکنم. این پسر دوراست، اولیویا.
این دخترمه، اولیویا. مثل اون هیولایی که فکر میکردیم نیست، ظاهراً.
خب، باید برم به کارام برسم.
بله، خب حالا... در مورد جایی برای زندگی چی؟ خب، اون که سخت نیست.
منظورم اینه، میتونم یه مدت با خانواده دورا زندگی کنم.
اونا یه اتاق اضافه دارن. ولی خب... ام... اوه، ولی خب... چی شده؟
متاسفم... اصلاً دوست ندارم بهش اشاره کنم. اوه، مشکلی هست، نه؟
حالت خوبه؟ بله. من هیچوقت در بهترین حالتم نیستم، میفهمی؟ میدونم. ولی وقتی شما با...
گردنتون؟ خب، چیزی نیست، فکر نکنم، ولی یه کم گرفتگی بود، خیلی جزئی.
اوه آره، آره، منم اینجوریم. واقعاً قلبمه. خب، این چیز وحشتناکیه.
خب، تا حدی، فشار خونمه. من چیزی دارم که بهش میگن سوفل قلبی.
بله، سوفل سیستولیک بهش میگن. میدونم... سوفل سیستولیک. با این حال، شما فقط ادامه میدید؟
آدم که نمیتونه همینطوری تسلیم بشه. درسته، درسته. ولی اونا تسلیم میشن، میدونید.
آدمایی که سوفل سیستولیک دارن. من اونا رو میشناختم. اینطوریه که من این کلمه رو یاد گرفتم.
مادرم. مادرتون؟
خب، من به سختی یادم میادش، البته. ولی اون کلمات یادمه... سوفل سیستولیک.
وقتی شش سالم بود فوت کرد، برای همین چیز زیادی ازش یادم نیست. ببخشید، مشکلی نیست اگه راجع به این حرف نزنیم؟
چه چیز قشنگیه! اون عاجها، اونا هم تیزن.
میتونم چیزی براتون بیارم؟ یه لیوان آب، یا چیزی؟ اوه، خیلی لطف دارید. بله، یه کم
آب پرتقال تازه. یه قوطی توی یخچاله، توی آشپزخونه. من ویتامین لازم دارم، میدونی. البته که لازم داری، البته که لازم داری.
ولی دعوات کرد؟ دعوام کرد؟ نه، من فقط آب پرتقال رو ریختم تو اون شیپور عتیقهاش.
من گفتم، ببین خانم مرباخور، یا هرچی که اسمت هست
گفتم، خانم مرباخور، تو زندگی خودتو بکن، منم زندگی خودمو، باشه؟
نه، بگو دیگه، واقعاً چی گفتی؟ بهت گفتم. این کارو نکن دنی. باعث میشی اخراج بشم، بس کن.
خب، اگه میخوای بخورش. از سر خیر.
ولی اون کمی پرروئه، نه؟ وقتی بهش فکر میکنی.
جوراب پخته. خیلی هم عالی. گند نزن. اینم شام. حالا نشونشون بده!
گرسنهای؟ آره، نه؟
بفرمایید. اگه کسی اومد، بچپونش تو لباست.
دنی، کی قراره در مورد این جدی حرف بزنیم، همه چیزو راست و ریس کنیم؟
اوه، نگران نباش، عزیزم. چی؟ نگران نباش. اوه، دنی، صداتو نمیشنوم.
نگران نباش. اوه... یه فنجون چای دیگه میخوام.
بازم چای؟ چی میشه، زنگ میزنی! این چیزایی که در مورد تو و
خانم مرباخور، هان؟ تو یه پیرمرد کثیفی، پدربزرگ. بسه دیگه، تو واقعا همینطوری!
این چیه؟ یه ابزارکی که خانم اولیویا از لندن آورده.
فکر کنم برم یه هوایی بخورم.
میتونم کمکتون کنم؟ اوه، میشه؟
اوه... ممنون. ممنون. سیم، یا چیزی دارید؟ دوج اونها رو داره.
دورا؟ منو صدا کردید، خانم برامسون؟ این گلدونها رو، من مدام بهشون میخورم وقتی رد میشم.
اون پسر جوونتو بگو بیاد. حتماً جا هست. دنی رو صدا کن!
باشه.
پدرت چی؟ حتماً یه پدر داشتی؟ خب، اون یک سال بعد در
یک حادثه معدن. همه میدونستن که معدن خطرناکه، میدونی، ولی... من همیشه در مورد
معدنچیا تو روزنامهها. وحشتناک! بعدش پرورشگاه قدیمی بود، میبینی. بد نبود، ولی...
و یه کار دیگه که کردم، همین دکوراسیون بود. نقاشی؟ نقاشی و دکوراسیون. شاگرد بودم.
پیش این آقا تو لندن. اوه، چقدر بامزه بود. همش موی بلند و بیحال بود، میدونی.
چه مزخرفاتی. داشتی چیکار میکردی، پوتین و کفشای کهنه رو واکس میزدی؟ اوه، اون
اصلاً جالب نیست. همیشه میگم، باید همه چیزو همونطور که هست قبول کنی.
اون کلبهی قدیمی پشت کلیسا رو میشناسی؟ نه اون کلبهی قدیمی؟ ولی اون که خرابه. اوه، ولی من زود
درستش میکنم. منظورم همینه. من از انجام اون کار لذت میبرم. و، نمیدونم، من کلهی بیزینس ندارم، میبینی؟
آدم کاری رو انتخاب میکنه که پول میخواد. رنگ، نردبون، قلممو... نمیدونم.
دنی؟ بله؟ برای چای بمون!
باشه.
آسان نبود، میدونی، بعد از فوت شوهرم. نه. کی بود اون موقع، خانم برامسون؟ کی بود
که شوهرت فوت کرد؟ کاپیتان؟ اوه، سالها پیش بود، سالها پیش. یهو از دست رفت.
تمام شب بالا سرش بودم... تمام شب. بعد، همین که خورشید طلوع کرد، رفت.
فقط یه لحظه چشماشو باز کرد، نگام کرد و گفت: «متاسفم». دوباره بستشون، و...
آه... ولی آدم بالاخره باید بره، من میگم.
اوه، خدای من...
مامانم... اون کارو میکنی؟
معذرت میخوام که هی در موردش حرف میزنم. آدم باید احساس داشته باشه. خیلی درسته، خیلی درسته.
اما، در مورد مادرت...
خب... ما اوقات خوبی با هم داشتیم، میدونی.
اولیویا. داشتم فکر میکردم. حالا چیه؟ این خونه، تازگیا بهش نگاه کردی؟ نگاهش کردی؟
دوست ندارم ببینم که داره خراب میشه. پدرت خیلی حساس بود. اوه، میدونم که اذیت میشی که
کارگرا همه جا رفت و آمد کنن. برای من که نه. اوه خب، ممکنه خودت هم به زودی برگردی
به لندن برگردی دیگه. باید هی اینو تکرار کنی؟ آه، اختیار با خودته عزیزم.
ولی نیاز به خانهتکانی داره، نوسازی. نقاشی؟ آره، نقاشی و...
... دکوراسیون.
تو یه جورایی مرموزی، دنی. نمیدونستم دکوراسیون هم کار میکنی. من رازهای خودمو دارم. آب جوش اومده؟
هنوز نه. چهار! یعنی، چه حرفهی خوبیه. و یکی هم برای قوری. فلش گوردون کجاست؟
باید بره سراغ تربانتین. اوه، حالا حالاها کار داره، تا وقتی تو اون گاراژ داد و بیدادش تموم بشه.
هی، آب جوش اومد! بریزش تو سطل و خوب هم بزن. حالا، صابون، قلمموها، رنگ.
برس شستشو؟ تو کمد. کدوم؟ اون یکی که اونجاست.
من چند تا روزنامه لازم دارم. تو انباری. اما تو هتل چی میگن؟ یعنی، تو که...
اونجا اینقدر خوب کار میکردی. اوه، تهش به جایی نرسید. به هم زدن ادامه بده! کهنه. من چند تا کهنه لازم دارم. من اونا رو بردم
به اتاق مهمان. آفرین دخترم. به این فرچهها نگاه کن. اگه به ابزارهات نرسی، فایدهای نداره.
باشه، خوبه که اینجایی دنی. خودتو جمع کن. بیا، یه کم آب سرد توش بریزیم.
۱۷۵ پوند داری؟ خب، نه!
باید چند تا فرچه نو بخره. فکر نمیکنم از وقتی سروان گلخونه رو تموم کرده، استفاده شده باشن. باهاش حرف میزنم.
بیا. اوه، من واقعاً دوستت دارم، دنی. کاملاً درسته. اما نباید مانع کار یه مرد بشه.
توجه، توجه، لطفاً! گروهبان ویلیامز داره با شما صحبت میکنه.
نمیخوایم کسی از این نقطه جلوتر بره. همه تو این...
همه چیزشون رو با خودشون آوردن، اینطور نیست، آقا؟ خب، تا حالا چی برنامهریزی کردیم...
تا الان؟ یه گروه... اون پشت اون جنگلا هستن. آقا، یه گروه دیگه هم اون سمت چپه.
اعضای گروهها، لطفاً دور لندروور سبز جمع بشید و منتظر دستوراتتون باشید!
بله؟ خیلی مرتب.
خب، من این خصوصیت رو تو زنها دوست دارم. تمیزی. خانم پیر داره چرت میزنه، مگه نه؟ مگه قرار نبود به نقاشی ادامه بدی؟
چه اتاق قشنگی اینجا داری. آفتابگیر هم هست. خوشحالم که خوشت میاد. خب حالا بهتر نیست بری سر کارت، تو...
...و حسابی اینجا رو بگردم. من به این چیزا علاقه دارم. حالا ببین عزیزم، اینجا اتاق منه، اگه اشکالی نداره!
اصلاً برام مهم نیست. واسه همینه که علاقهمندم. و اینم دره، اشکالی داره؟
میدونی، امروز صبح با خانم پیرت راجبت حرف میزدم. حتماً برای هردوتون خیلی خوب بوده.
داشت بهم میگفت که قبلاً چطور روی صحنه بودی، و از این حرفا.
آفرین، همینطور ادامه بده. زندگی اونجا حتماً همینه، اون بالا روی صحنه قدیمی.
دارن حرف میزنن. همه اون مردم نشستن و گوش میدن. عالیه.
دورا تو رو دیده. میگه اون تبلیغات سیگار که دادی، خیلی خوبن.
پلیس رو اون بیرون تو جنگل دیدی؟
دنبال اون، اِ... اسمش چی بود؟
همون خانم چالفنت. میدونی که، همونی که از اون کلبهها ناپدید شده.
از من خوشت نمیاد، نه عزیزم؟ میاد؟
دلم میخواد بری. نباید نگران باشم. این موضوع منو نگران نمیکنه، میدونی.
یه نگاهی به پلیس بنداز. جالبه.
نگاه کن.
گمشو بیرون.
بث از اون لحظه دیگه ازش نترسید و اونجا نشست و اونقدر راحت باهاش حرف زد که انگار
تمام عمرش اونو میشناخته. چون عشق ترس رو از بین میبره و قدردانی میتونه غرور رو بشکنه.
این آخر این فصله. بیشتر میخوای؟ نه، عالی بود. خیلی خوب خوندی، عزیزم.
فکر کنم دخترت از من بهتر میخونه، اون که بازیگر بوده و از این حرفا.
واای! اولیویا، اون دختر خیلی باهوشیه. کاش منم وقتی جوون بودم، فرصتهای اونو داشتم، خدایا!
زندگی پر و پیمونی نداشتی، میتونم بفهمم. نه، نداشتم. از ۱۴ سالگی خدمتکار بودم،
اون موقع که خدمتکاری، خدمتکاری بود. در ۱۸ سالگی ازدواج کردم، درست بعد از اعتصاب، و اوه... نمیدونم.
اول رابرت، بعد اولیویا. همه چیز خیلی سریع میگذره... هوم... هوم... پتو میخوای؟ آره، سردمه.
بفرمایید... حالا دیگه حسابی گرم و نرم شدی، مثل یه حشره تو پتو، ها، خانم برامسون.
اوه، مسخرهست. چی؟ خندهداره. نمیشه که همیشه منو خانم برامسون صدا کنی.
خانم برامسون... خب، نمیدونم. پس چی صدات کنم؟
میدونی، حرفی که دوشنبه زدی رو هیچوقت یادم نرفته. ای وای، اینو به دل نگیر. وقتی عصبی میشم، یه حرفای خندهداری میزنم.
تو بچهای، دنی. اینم از این. از یه پسر خنگ مثل من که انتظار دیگهای نمیشه داشت.
اوه... تو تو انگشت کوچیکت بیشتر از این به اصطلاح آدمای باهوش مغز داری. و احساس بیشتری.
و... اون چیزی که تو گفتی. فکر کنم من آدم احساساتی هستم. خب، شاید باشم... ولی، به هر حال. چی گفتم؟
همونطور که میگم، هیچی یادم نیست. خب، داشتی درباره مادرت حرف میزدی.
مادر. اوه، میدونم، میدونم...
میتونی منو مادر صدا کنی.
اوه، مادر برامسون. خب، اینم از این. باشه... باشه... مادر خودم.
خب... درسته. من یه پسر کوچولو میشم. اوه، تو دیگه اونقدرام کوچیک نیستی.
ولی میتونیم وانمود کنیم، مگه نه؟
سلام، کسی اینجا هست؟
سلام.
این جادهها دارن بدتر میشن. بهتر نمیشن که، بدتر میشن.
منظورم اینه که، نمیخوام یکی از این اتوبانهای وحشتناک یا یه همچین چیزی بیاد اینجا.
خب، برای تو خوبه، ولی من دو ساعت طول کشید تا بیام اینجا که به ترافیک نخورم.
چطوری از پسش برمیای؟ من گذاشتم...
من دارم میرم. میرسونمت. دوچرخهام باهامه، ممنون. شب بخیر، خانم برامسون. شب بخیر، دورا.
دورا، چطوری عزیزم؟ هیچی. میتونم برسونمت خونه. نه، تو باید آشپزی کنی.
دورا! برای چی اینجوری خودتو درست کردی؟ شدی عین دلقکا.
این زنی که به قتل رسیده چی؟ چیزی راجع بهش میدونی؟ منظورت چیه؟
این خانم چالفانت، یا هرچی که بود. فکر کنم به قتل رسیده. من میشناختمش، میدونی. اون قبلاً...
زیاد به اون کافه قدیمی سر میزد. خب، خانم برامسون. ولی من چیزی نشنیده بودم در موردِ...
قتلش. خب، گمونم پلیس ممکنه همینجوری الکی برای سرگرمی خودشون دارن جنگل رو میگردن.
اوه نه، حدس میزنم حق با شماست، آقا. من هیچوقت از این دید بهش نگاه نکرده بودم. اون چه جور آدمی بود؟
یه خانم خیلی خوب. قد بلند، لاغر، همیشه تو اون شلوارای تنگ، خیلی شیکپوش بود. خندههاش یه کم بلند بود.
No comments yet. Be the first to leave one.