The first 160 lines.
رستوران من نسبتا کوچیکه
و من هنوز بیرون غذا می پزم
به هرحال هیچکس به خاطر محیط رستوران به اینجا نمیاد
اونا برای طعم خوب غذا میان اینجا
میان چون که غذای اینجا خوشمزه هستش
وقتی از مردم راجع به بانکوک بپرسی
یه شهر گرم و مرطوب تصور می کنن
که پر از غذاهای عجیب و ترافیک شلوغی هستش
اما در صدر چیزهایی که گفته شد
غذای خیابونی هستش
غذای خیابونی مهم ترین وجهه بانکوک هستش
غذای خیابونی یع وعده ای هستش که میشه حین خوردن صحبت و بحث کردش
اینجا مکان مورد علاقه من هستش
دیوونه شدی اینجا مکان مورد علاقه منه
همه میتونن بیان و غذا بخورن
همیشه طوری هست که انگار مهمونیه
یه جورایی همه رو دور هم جمع میکنه
یکی از محل هایی تو زندگی تایلندی که دموکراسی اجرا میشه
وقتی که صف کلاس ها داره شلوغ میشه
یا وقتهایی که همه سرشون تو گوشی هست و انگار تو یه دنیای دیگه هستن
غذای خیابونی تنها گزینه باقی مونده هستش
که مردم رو کنار هم میاره
سر راه خونه دلشون نودل میخواد
یا شاید هم زردچوبه هندی بخوان
اما چند سال پیش
دولت حکم محدودیت برای غذای خیابونی صادر کرد
دولت میگفت فروشنده ها فضای افراد دیگه رو اشغال میکنن
و به اونا زالو میگفتن
اما فروشنده اونجا هستن چون که مردم میخوان
بامزه هستش که در همون موقع دولت سعی داره تا بگه
فروشنده ها مثل زالو و انگل هستن
یه نفر به نام جی فای هستش
جی فای احتمالا معروفترین رستوران غذای خیابونی توی دنیا هستش
و اون ملکه غذای خیابونی هستش
اون هم توی تایلند که پره از غذای خیابونی
اون ظرف هایی از ماهی معمولی رو برمیداره
و اونا رو تبدیل به چیزی می کنه که قبلا اونطور نبودن
ملت برای مزه کردن تام یام اون صف میبندن
نودل سوخاری
و مخصوصا املت خرچنگ
در واقع اون رو با لقب خانم املت میشناسن
یه خانم 73 ساله که میتونه اینکارا رو مدیریت کنه
روزها پس از دیگری
مردم بهش لطف نمیکنن
وقتی اجازه میدن تو پیاده رو غذا بپزه
بلکه اون داره لطف میکنه
که برای مردم داره غذا میپزه
حتی وقتی که بچه بودم
صبح ها با فکر کار بیدار میشدم
هر روز دوست دارم همینطوری کار کنم
من هر روز 10:30صبح از خواب بیدار میشم
کارمندام هم موقع ظهر بهم ملحق میشن
درسته که پیرم اما به خاطر داشته باش
"شاید تو جوونتری ولی من قوی ترم"
حدود 2:30 بعد از ظهر شروع به آماده شدن میکنم
وقتی به سمت دکه خودم میرم
باید حواسم جمع باشه
راجع به هر غذایی که سرو میکنم به شدت دقیق هستم
همه چیز باید بی عیب و نقص باشه
مهم نیست چقدر خستم یا چه اتفاقی برام افتاده
خودم همه غذاها رو می پزم
میخوام بهترین باشن
چون من فقط یه آشپز خیابونی نیستم
یه سرآشپزم
بانکوک یه جورایی محل تقاطع هستش
ثبات زیادی داره
تا بیشتر از پیش مدرن بشه
به همین خاطر شهر میخواد پیاده رو ها رو خالی کنه
به آشپزهای خیابانی اکثر محله ها گفته شده
تا به یه جای دیگه برن
این یه جورایی تخریب اکوسیستم هستش
چون که این غذاهای خیابونی قرن هاست که وجود دارن
برادر بزرگم اولین کسی بود که غرفه نودلمون رو
در جاده 38 سوخومویت زد
اونموقع ها،بیش از سی سال پیش
اون محل پر از مشروب فروشی بود
بعد از اتمام مهمونی هاشون خیلی دیر وقت اونا برای غذا خوردن میومدند
و ما تا ساعت 4، 5 صبح غذا میفروختیم
سال پیش مالک در اینجارو تخته کرد
بیشتر همکارامون کنار کشیدند وبه زادگاهشون برگشتند
ولی مشتریای ما همچنان تقاضا داشتند
"سلام،سلام،کجایید؟ دوباره شروع به فروش میکنید؟"
برادرم پیشنهاد کرد غرفه رو کنار خونمون راه بندازیم، به صرفه تر بودش
خریدار ها دلتنگ غذاهامون میشدن و تاکسی میگرفتن تا به اینجا بیان
قیمت نودل 60 بات بود ولی هزینه ی تاکسی بیش از300 بات!
اونا از اینجا اومدن و خوردن غذا های ما راضی بودند،ما هم از دیدن اونا
اونا اون موقع نودل تخم مرغی با چنگال خرچنگ سرو میکردن
اما مشتری های جدید وسع مالی برای خرید خرچنگ رو ندارن
الان به جای خرچنگ، گوشت معمولی سرخ میکنیم
و نودل تخم مرغی ها هم رو کره ای میکنیم
به همراه پودینگ و سبزیجات
که باز هم خوشمزه میشه
اونا خیلی خوش شانس هستن
مشتری هاشون هر مانعی رو رد می کنن
تا آشپزها براشون غذا بپزن
من تو زاغه بزرگ شدم
توی یه محله بد پشت بازار
مادرم توی بازار فرنی و نودل برنج میفروخت
اون باید خیلی میفروخت
پدرم معتاد بود
بعضی وقتها از خونه فرار می کرد و ما نمیدونستیم کجا میره
پس من شروع به خیاطی کردم
پارچه را تمام روز برش میدادم اتو میکردم و تمام شب لباس می دوختم
برای اینکه بتونیم غذایی برای خوردن داشته باشیم
حدود 10سال خیاطی کردم
با اینجور کارا زمان میگذروندم
و خوش بودم
اما بعدها،یه روز موقع برش زدن و دوختن
بوم،پله ای نزدیکی من فرو ریخت
همه جا آتیش گرفته بود
همه فریاد میزدن "فرار کنید"
من به بیرون فرار کردم نگاهی به عقب انداختم
همه چیز از بین رفته بود
همه چیزم توی آتیش سوخت من موندم و پیژامم
چرخ خیاطی و ابزارم به فنا رفت
بیست سالم بود ...
نمیدونستم باید چیکار کنم
بعد از اون همراه مادرم میرفتم تا نودل توی بازار بفروشه
بهش کمک میکردم
یک روز،متوجه شدم اون و خواهرم چقدر کند آشپزی میکنن
حدود 4،5 تا مشتری معطل بودن تا غذاشون آماده بشه
نا امید بودم
بهش گفتم میخوام آشپزی کنم
مادرم گفت تو نمیتونی
"باشه فکر میکنی از پسش بر نمیام؟"
اون شب ماهیتابه رو برداشتم
و شروع کردم به سرخ کردن نودل
هر شب تمرین آشپزی میکردم و بعد غذا رو میخوردم
یه روز روغن رو ریختم توی ماهیتابه و یادم رفت
وقتی روغن سوخت همشو ریختم دور
خیلی عصبی شدم،نودل هارو توی ماهیتابه با عصبانیت تفت میدادم
گرما به تنهایی اونارو خوب برشته میکرد
و نیازی به روغن نبود
عطر و طعمش فوق العاده شد
روز بعد
ماهیتابه مادرم رو برداشتم
اجازه داد ازش استفاده کنم
مسئولیت همه چی بر عهده من بود
وقتی شروع به پخت و پز کردم مشتری ها متوجه استعداد من شدن
از اون به بعد من مسیرم رو پیدا کردم
- اینا نودلای برنج من هستن؟ - بله
دوباره وزنشون کنین
من 1 کیلو میخوام،این نزدیک 2 کیلو هستش
این قارچ ها نسبتا کوچیک هستن
دو تیکش کنید نه سه تیکه
عاشق هر وعده غذایی ام که میپزم
ترجیح یا تعصبی ندارم
باید عاشقانه پخت و پز کنین به درستی
با همه جزئیات
مخصوصا تام یام
مواد باید رسیده و خوش طعم باشه این خیلی مهمه
برای پختن آبگوشت با تعدای استخون شروع میکنی
و بعد استخونای بیشتری اضافه میکنی
فلفل،سس ماهی و آبلیمو هم اضافه می کنی
میدونی چقدر خوشمزست؟
- بله - میشه غذای دیگه ای پیشنهاد کنین؟
نظرت راجع به نودل یا تام یام چیه؟
باشه،خوب یه تام یام میخوام
تام یام یه ترکیب فوق العاده از گیاهان و ترشی های طبیعی هستش
احساس می کنم تا حالا غذای تایلندی نخوردی
No comments yet. Be the first to leave one.