The first 198 lines.
قبلاً...
جولیا بچهی منو حاملهست.
چه خبرهای خوشی، سرورم.
ممنون، خانم پورتر.
منافع خانوادهی مککنزی
با منافع قبیلهی گرانت همسو نیست.
شاید دلیلی پیدا نمیکنن
برای شک کردن به عفت دوشیزه مککنزی.
اون زن بدنام شده.
خواهرم اِلن، گوهره.
همیشه تو سایهی اونم.
من تا حالا هیچ مککنزی رو ندیدم که تو سایهی کسی زندگی کنه.
باید یه پیام از طرف من به بانوی خونه برسونی.
اون میخواد باهاش ملاقات کنی.
تا بِلتین تو خونهی خودم اسیرم.
روز مِی؟
موجودات ماورایی بیرون میان تا آهنگشون رو بنوازن،
مسافرا رو به سمت تپهی پریهاشون جذب میکنن.
با سنگهای ایستاده علامتگذاری شده؟
پس میشناسیش.
یه راهی برای فرار از نامزدیم پیدا میکنم.
- کی دوباره میبینمت؟ - بِلتین.
اگه واقعاً فکر میکنی ازدواج با مالکوم گرانت
- بهترین کاره... - آره، همینطوره.
...پس باهاش ازدواج میکنم.
وای، چه دلربا شدی!
همه منتظر توئن، خواهر.
همهچیز داری، دخترم؟
فکر میکنم آره.
وقتی بدون من برگردی، تنبیه میشی؟
آره.
ولی ارزشش رو داره.
با این حال، متاسفم.
اوه.
این غذا کافیه؟
شاید باید چند تا سیب دیگه برداریم.
نه از انباری.
اون وقت سرپرست خونه سرم رو میبرد.
اوم، فکر کنم سر هردومون.
تو بِلتین بیشتر از کافی هست و بهترین کیکهایی که تا حالا خوردی.
منظرهی دلفریبی خواهد بود.
مردم از همه جا جمع میشن، میبینی.
اونجا زمین بیطرفیه،
سرزمینی که هیچ قبیلهای ادعای مالکیتش رو نداره.
مطمئنی با این وضعیت به اندازه کافی حالت خوبه که سفر کنی؟
مگه نمیگن خیلی از زنها برای برکت باروری سفر میکنن؟
آه، معمولاً قبل از اینکه بچه تو شکمشون باشه.
میخوام این کار رو برای تو...
و برای بانو اِلن هم بکنم.
هیس. مواظب باش، دخترم.
دیوار گوش داره.
البته.
بیا.
این وقت صبح کجا میرید شما دو تا؟
و بدون اجازه؟
صبح بلند میشم انتظار دارم لگنها خالی باشن،
آتیشها روشن باشن، صبحانه شروع شده باشه،
ولی میبینم که شما نیستید.
جولیا داره با من میاد بِلتین.
قسم میخورم، امروز صبح هر چقدر کار میتونستم انجام دادم
بدون اینکه خواب کسی رو به هم بزنم.
و وقتی برگردم دو برابرش رو انجام میدم.
تو اینجا میمونی.
نمیدونم چی تو فکرتون هست، هیچ کدومتون.
اگه لرد بویی از این ببره،
حسابی پدرمون درمیاد.
تو بهتر از اینا میدونی، برایان فریزر.
داشتم میبردمش تا برای بچه برکت بگیره.
حتماً میتونه چند روز ازش بگذره.
جولیا نه.
پدرت اجازه نمیده.
مایسری همین الان داره میاد لترز.
- مایسری؟ - پیشگوی پدرم.
اون داره تو بِلتین میاد--
وقتی پرده بین دنیاها نازکتره.
این به پیشگوییش کمک میکنه.
اما چرا جولیا رو لازم داره؟
لُوات برای بچههاش فال میگیره.
برای تو هم همین کارو کرد.
فکر کنم وقتشه بدونی.
اون داره خواهر/برادر تو رو به دنیا میاره.
چی؟ تو باعث شدی من فکر کنم--
She's carrying your sibling.
What? You led me to believe--
متاسفم که مجبور شدی اینجوری بفهمی.
چارهای نداشتم.
بچهی پدرم؟
میفهمم که تو رو تو چه موقعیتی قرار داده.
ولی باید حقیقت رو بهم میگفتی.
پس باید همینجا بمونی.
راه فراری از این مراسم نیست.
ولی بدون من...
دیگه ربطی به تو نداره.
داری به اون همه لباس شیک و کالسکههای گرانت فکر میکنی،
که به زودی در اختیارت خواهی داشت، بیشک؟
بیشتر از اون چیزی که من دارم، این حتمیه.
این مسابقه نیست، جوکاستا.
آه، منو که گول زده بودی.
تمام این بساط برای توئه.
میفهمم که فکرت پیش مالکوم نیست.
اگه مسابقه بود، تو برنده میشدی،
با توجه به اینکه تو از قبل یه خانم متاهلی.
شاید بتونی یه کم از اون نصیحتهای عاقلانهت رو بهم بکنی،
تا کمک کنی مالکوم گرانت رو به عنوان یه زن راضی نگه دارم.
خب...
وقتی من نامزد کردم، مثل تو یه دختر ترشیده نبودم.
ولی انتظارات جان کاملاً واضح بود.
قرار بود مهربون و حرفگوشکن باشم...
غنیمت خاموشش،
که فقط تحسین بشه و دست نخوره.
اگه مالکوم گرانت هم همچین انتظاری از من داره،
پس مطمئناً ناامیدش خواهم کرد.
ولی خب...
دیدم که چطور تو اون جمع شیفتهت شده بود.
شاید هم بالاخره قصد داره تو رو به کام خودش بکشه.
- وقیح نباش، جوکاستا. - چی؟
دخترهای جوان اغلب تو بِلْتِین بکر بودنشون رو از دست میدن،
وقتی که گناهامون از بین میرن،
با آتش تطهیر پاک میشن.
این بهترین وقته تا مالکوم تو رو با خودش ببره
و بچهای بکاره،
اگه هنوز میتونی باردار شی.
اوه، چه مهربون که نگرانمی،
با توجه به مشکل خودت تو بارداری.
تو باکره نیستی.
تو در واقع، بکر بودنت رو از دست دادی؟
جان کامرون چند وقته منتظر یه وارثه؟
بس کن دیگه.
تقریباً به بدی برادراتی.
برایان.
باورم نمیشه.
میخواستی بدون من بری بِلْتِین.
منم باهات میام.
مطمئنی؟
شاید دلت نخواد،
چون به اندازه کافی سرگرمی داری
و انقدر از بابت خانم مکنزی دلشکستهای.
چی؟ واسه همین باید برم.
اون قراره اونجا باشه.
خالهام میگه با مالکوم گرانت میاد.
آهان.
شاید بهتر باشه سر راهشون قرار نگیریم.
یا شاید این شانس منه.
بالاخره میتونم باهاش تنها باشم.
زیر دماغ گرانت؟
اون نامزده، مورتاگ.
موقع بِلْتِین، همه عهد و پیمانها فراموش میشن.
میدونم هیچوقت همچین حسی به هیچ دختری نداشتی.
ولی وقتی با یکی مثل اون روبرو میشی...
- دخترای دیگهای هم هستن. - نه. نیستن.
و گرانت هم نمیتونه هر لحظه حواسش به اِلِن باشه.
احمق میشی اگه بخوای امتحانش کنی.
خب، خوشبختانه برای من،
یه عموزاده دارم که به اندازه من احمقه و میتونه کمک کنه.
حالا بیا.
تو این جشن و پایکوبی خودتو گم نکن، دختر.
باید وظیفه ات رو به یاد بیاری.
که مالکوم گرانت رو افسون کنی.
لازم نیست یادآوری کنی.
حرفای کالوم هنوز تو گوشمه.
پس عواقبش رو میدونی،
اگه بخوای نامزدیت رو بهم بزنی؟
آبروم میره، از برادرهام کتک میخورم...
...و شاید بدتر از اون از طرف گرانتها.
تو همیشه استعداد خاصی تو وصلت دادن داشتی.
باید اعتراف کنی، مالکوم برای تو خوبه.
اگه تصمیم بگیره که تو رو نمیخواد،
کالوم تو رو به یه مرد نامناسبتر دیگه شوهر میده.
این بهترین نتیجه ممکنه.
امشب کار بیپروا یا خطرناکی نمیکنی؟
قول میدم.
البته، این به این معنی نیست که نمیتونیم خوش بگذرونیم.
بریم؟
میخواین کمکمون کنید، آقا؟
به نه نفر مرد نیاز داریم تا آتش تطهیر رو برپا کنیم
- قبل از مراسم. - اوه، متاسفم، نه.
میترسم تو اون کار مهارتی نداشته باشم.
- بانو اِلِن. - آقای گرانت.
مایه خوشحالیه که دوباره همو میبینیم.
عروس قشنگم.
اون داره تواضع میکنه.
فراتر از یه خوشحالی سادست.
تمام راه تا اینجا فقط از تو حرف میزد.
نمیدونستم به ما ملحق میشی، خانم کامرون.
خب، همسرم معمولاً همراهم میاد،
اما حالش به اندازه کافی خوب نبود،
واسه همین منو با خواهرم فرستاد.
چه با ملاحظه.
خب، امیدوارم بهتون خوش بگذره.
آه، حتماً!
هرچند اعتراف میکنم، این اطراف برام جدیده.
و برای من هم همینطور.
ما معمولاً جشن فرا رسیدن تابستان رو
تو یه جشنواره نزدیکتر به لئوچ میگیریم.
اوه.
خب، اینجا چیزهای زیادی برای دیدنه.
از کجا شروع کنیم؟
خب، جشن و پایکوبی هست
No comments yet. Be the first to leave one.