The first 200 lines.
قبلاً در «ذهنهای درخشان»...
یه ساختمون آپارتمانی تا حدی فروریخته.
اون ساختمون اریکاست.
اونا میتونن یه دوز پایین SSRI تجویز کنن.
میتونه به علائم PTSD کمک کنه.
ممنون، ولی من واقعاً اهل دارو نیستم.
شکایتی ثبت شد.
مجبورم شما رو به مرخصی اداری بفرستم.
عمراً همچین کاری کنی.
فکر کنم دارم عاشقت میشم.
بابام، کسی که فکر میکردم ۳۰ ساله مرده،
تازه برگشته تو زندگیم، واسه همین شاید حواسم پرت باشه.
شاید ذهنم درگیر باشه.
منم، اُلی. من بابامم.
مریضم. فقط دوقطبی نیستم.
و تو تنها کسی هستی که میتونی بهمون وقت بیشتری بدی.
* هر روز داره نزدیکتر میشه *
* تندتر از ترن هوایی میره *
* عشقی مثل عشق تو حتماً به سراغم میاد *
* هی، هی هی *
* هر روز داره تندتر میشه *
* همه گفتن، «برو و ازش بپرس» *
* عشقی مثل عشق تو حتماً به سراغم میاد *
* هی، هی هی *
* هر روز یه کم طولانیتر به نظر میاد *
* هر جوری... *
کد سبز. تکرار میکنم، کد سبز.
مرکز در قرنطینه است.
کد واکر. کد واکر.
کد واکر. کد واکر.
بخش شمالی خالیه، به جز دکتر.
دکتر؟
هیچ دکتری کشیک نیست.
اون بیمار بود.
فرار بیمار داریم.
از محدوده خارج شده.
دور بزنید. راه خروج رو ببندید.
داره میره سمت بخش شمالی.
مرکز در قرنطینه است.
کد واکر. کد واکر.
داریم بهش میرسیم. -اونجاست!
بدو، بدو، بدو، بدو، بدو!
اُلیور، جایی برای رفتن نیست.
بگیریدش!
یالا!
نه، خواهش میکنم.
اُلیور، هیچکس نمیخواد بهت آسیب بزنه.
این کارو نکن.
آه!
یالا، تامی، بریم.
یالا، عزیزم.
همینه. تامی، تکون بخور! تکون بخور!
یالا، میتونی! از فکرت بیا بیرون!
از پسش برمیای، عزیزم. بریم.
یالا! وقت نیست!
به خودت فشار بیار. فشار بده!
فشار بده! فشار بده! همینه!
یالا، راهش بازه!
منتظر چی هستی لعنتی؟
مشت لعنتی رو بزن! یالا! انجامش بده!
چته؟
مشت لعنتی رو بزن!
تامی؟
چه غلطی داری میکنی؟ -تامی، وایسا!
جلوشو بگیرید!
دخترا! بیاین اینجا!
چی کار داری میکنی؟ -تامی، چه خبره؟
تامی!
دکتر تورن؟ -آره.
آمادهای برای ویزیت؟ -پنج دقیقه دیگه.
باشه،
ولی بیمارانم ساعتهاست منتظرن.
به نظرت چرا اینطوریه؟
چیزی اینجا تو اورژانسم نمیبینی؟
ببین، بعضی بخشهای بالا،
خیلی طولش میدن.
واسه همین، من مجبورم با حجم کار انباشته اینجا سروکله بزنم
تمام روز، تمام شب.
زندگی من یه راهروی شلوغه.
منظورمو میفهمی؟
متوجهام. -باشه.
اجازه بدید رد بشم.
چی داریم؟
ضربه سر با کاهش هوشیاری.
GCS الان حدوداً ۱۳ هستش.
قند خون نرماله. مسمومیت نداره.
و، امم، همسرش زیادی ناراحته که اطلاعاتی بده.
کارول رو صدا کنید. -دکتر پیرس هنوز مرخصیه.
اوم، خب، پس، ضربه مغزی، کاهش هوشیاری،
کلاً به حالت عادی برنگشته.
میتونه ضربه مغزی، خونریزی،
یا پس از حمله تشنجی باشه.
باشه، چند تا بخیه یا منگنه لازم داریم.
محکم نگه دارید. -خوبه. خوبه.
من، امم، با نورولوژیست مشورت میکنم.
داداش، خودت نورولوژیستی.
یالا. -هی، امم، اون گاز رو میتونم داشته باشم؟
ممنون. خوب میشه. اشکالی نداره.
باشه؟ خب، امم...
میخوای بگی چی شده؟
میشه یکم آرومتر بگیری؟ -تامی، ول کن!
یکی کمک کنه، لطفاً!
نوبت منه. حالا من چی حس میکنم؟
امم، خسته، قدرِت رو نمیدونن،
شاید حتی یه کم خارش داری. اگزما؟
پشت زانوهام. خب، بعدی گری.
امم، شاید فردا. هی، کینی. وایسا.
سلام. -لو چطوره؟
امم، خوبه.
من همین الان تو لاگاردیا پیاده شدم.
جیکوب ما رو تو اورژانس میخواد. -اوه.
دانا کجاست؟ -امم...
اخ! -اوه خدای من، خیلی متاسفم.
حالت خوبه؟ -آره، خوبم.
فقط، امم، درد میکنه.
چرا درد مزمن باید اینقدر مزمن باشه؟
خوشبختانه، من خیلی خوب با
نقاط فشاریت آشنا شدم.
برگرد.
اوه. باشه.
اوم. اوم.
همین الان اون مردی رو که مشت خورده بود تو سرش آوردین؟
چند بار تو سرش.
من باید برم. -هان؟
ولی... نقاط فشاری من!
دکتر ولف.
ما رو تو اورژانس میخوان.
نه دکتر ولف.
دکتر چارلی پورتر. رزیدنت سال دوم.
یعنی رزیدنت مغز و اعصاب؟ -آره.
به گفته رئیس لندون، دپارتمان نیاز به تقویت داره.
انگار خیلی زود جا افتادی.
باید بگم دکتر ولف تو این مورد گوی سبقت رو از من ربود.
خب، کی میتونم ببینمش؟
بابا میگه بدنش خشک میشه،
و بعدش نمیتونه حرکت کنه،
انگار داره سنگ میشه.
و وقتی این حملهها بهش دست میده، شما چی متوجه شدین؟
محرک خاصی داره؟
بعدش گیج میشه؟
منظورم همین بود وقتی بهت گفتم
که پدرت بیماره.
میتونم کمکتون کنم؟
کاری از دست من ساخته نیست.
من واقعاً هیچکدوم رو ندیدم.
اون با شما زندگی میکنه.
و تا حالا پایدارترین،
ناتوانکنندهترین علائمش رو ندیدین؟
من زیاد تو خونه وقت نگذروندم،
و سرم با بیمارهای دیگه شلوغ بوده.
آهان.
یه چیزی بهم میگه که شما واقعاً اینجا نیستین
به خاطر تخصص پزشکی من.
چی میخواین؟ -اینکه شما تأیید کنین
یه اسکن اسپکت (SPECT) با انتقالدهنده دوپامین.
بدون هیچ مدرکی که پدرتون واقعاً بهش نیاز داره؟
متاسفم، نمیتونم این کار رو انجام بدم.
میلیونها کار مهمتر هست
که دارم سعی میکنم تو این بیمارستان انجامشون بدم.
دکتر ولف.
وقت بدیه؟
صبر کن، یه چیزی اینجا فرق داره.
کینی، تو برگشتی.
کاملاً شارژ شده و آماده کار.
م-من تعجب میکنم منو شناختی.
دکتر ولف چهرهناشناسایی داره، که راحته
اگه خواستی شناخته نشی.
فوقالعادهست.
این دکتر چارلی پورتره.
از کرنل منتقل شده.
خیلی توصیه شده بود.
از آشنایی با شما خوشبختم، قربان.
من تازه داشتم از چهار دستیار پزشک (اینترن) قبلی خوشم میاومد.
وقت ندارم به یکی جدید وابسته بشم.
اون اینترن نیست.
دکتر پورتر رزیدنت سال دومه.
اون به رهبری تیمتون کمک میکنه. -به عبارت دیگه،
شما جاسوس مامان من هستی. -نه، قربان.
هرچند از قطع کردن
این همه لحظات معذب متنفرم،
بیست دقیقه پیش تو اورژانس به ما نیاز داشتن.
خوبه، پس شروع کنیم.
بسیار خب، دکتر مارکوس،
اگه میشه لطفاً این تخته رو بردارین.
اگه لازمه، آتیشش بزن.
بله، خانم.
خب، امم، چی؟ دو تا بخیه دیگه
و از اینجا میریم، درسته، دکتر؟
حداقل شش تای دیگه.
طاقت بیار تامی. حالت خوب میشه.
آره. حالش خوبه، حالش خوبه.
دکتر نش، دستیارپزشکهای حامی عاطفیتون رسیدن.
من نورولوژیست کشیک هستم، دکتر ولف.
من دکتر شخصی تامی هستم. بقیشو خودم انجام میدم.
معاینه عصبی یه رویه معمولیه.
ولف، به من اعتماد کن، اینا بهت نمیدن
دو ساعت برای گرفتن شرح حال.
خب، شاید باید دو ساعت وقت میذاشتی
روی حاشیههای این زخمها.
دفعه بعد، حاشیههای زخم رو تو اون عظمت،
No comments yet. Be the first to leave one.