The first 200 lines.
خب...
درباره خودت بهم بگو.
دوست داری چی بدونی؟
نمیدونم، فقط چیزای اولیه.
اِم...
اهل کجایی؟ تو زندگی چی کار میکنی...
به جز...
اِم...
خب، اسمم سباستینه.
بیست و چهار سالمه.
- از ادینبورگ. - اوه...
فکر کردم یه لهجهای شنیدم.
حالت خوبه؟ آره.
آره، آره.
آره. خوبه. اوه آره. اوه آره. به پشت دراز بکش.
اوه آره.
دارم نزدیک میشم. میخوای تموم کنم؟
اوه لعنتی، آره. آره، آره. مطمئنی؟
آره، آره.
اوه آره.
خب، درباره خودت بهم بگو.
دوست داری چی بدونی؟
اوه، نمیدونم، فقط چیزای اولیه. اِم...
باید اعتراف کنم، یه کم نگران بودم
وقتی عکس صورتت رو نفرستادی، ولی...
تو خیلی خوشتیپی.
تازهواردی تو این کار؟
مکس، بررسی مارلون چطور پیش میره؟
تا جمعه تحویلت میدم. بذار اینجوری بگم...
افت سال دوم یه جور مهربونانه برای گفتنشه.
برای LLF، تازه اعلام کردن که آلینا کاسارو...
دوست دارم... یه نشانههایی بوده
که ممکنه مصاحبه بده، ولی قبلاً هم اینو شنیدیم.
درباره ایستون الیس،
تیمش امروز صبح تأیید کردن.
فکر کنم این یکی مال توئه. مگه من اول نپرسیدم؟
در واقع، فکر کنم مکس زودتر از تو اقدام کرد، ولی به هر حال،
فکر میکنم بهتره
نویسندههای کوییر درباره نویسندگان کوییر بنویسن.
نباید هرکسی بتونه درباره هر چیزی بنویسه؟
این یه پاسخ خیلی سیس-هترویی بود.
سیس چه ربطی به این داره؟
فکر میکردم اولویت اینجا گزارشدهی با کیفیته،
نه ظاهر.
موضوع ظاهر نیست.
موضوع حساسیت،
ظرافت.
مکس، لطفاً اون سؤالها رو قبلش به من نشون بده.
مطمئنم میدونی چی بپرسی، ولی باید ببینمشون
چون ممکنه باهاش شروع کنیم.
برام خیلی واضح نیستن.
واقعاً تمایلی ندارم درباره زندگیم بنویسم.
مردم به داستان در جزایر تو خبرچینها اشاره میکنن،
که درباره پدریه که پسرش رو...
جدی، مثل یه تجربه مذهبیه،
اون جدیده.
با خوندنش واقعاً احساس میکنم عوض شدم.
ببخشید، میدونم مثل یه احمق به نظر میام.
اون تو هشت سال فقط یه مصاحبه داده.
نمیدونم ناشرش چطور اجازه داده این کارو بکنه؟
فکر کنم رمز و رازش یه بخششه.
مثلاً، واقعاً باید کاراشو بخونی
تا چیزی دربارهاش بفهمی.
باید امروز منتشر شده باشه.
واو.
خیلی باحاله.
فقط فکر نمیکنم خیلی خاص باشه.
خیلی خام و پولیشنشدهست. چی؟
نه.
دقیقاً همین خام بودنش باعث شده انقدر خوب باشه.
نحوهای که صمیمیت بین عاشقا رو به تصویر کشیدی و...
بعد چطور یهو به فاصله تبدیل میشه.
آره، ترکیب اون دو بازه زمانی با هم تو یه لحظه...
فوقالعادهست.
فوقالعاده.
منظورم اینه، آره، فضاسازی خوبی داره، ولی...
واقعاً چیزی برای گفتن داره؟ مکس...
هر چیزی لازم نیست یه بیانیه بزرگ باشه
اگه خوب مشاهده شده باشه، اگه صادقانه باشه.
این از دل اومده.
و به همین خاطر جواب داده.
واقعاً فکر نمیکنم این میتونست توسط کسی نوشته بشه
که... اینو زندگی نکرده باشه.
نمیتونم فقط گیر داستانهای کوتاه بمونم
و کارای بقیه رو نقد کنم
برای بقیه عمرم، آمنه.
میدونی برت ایستون الیس چند سالش بود
وقتی اولین رمانش رو منتشر کرد؟
بیست و یک.
زیدی اسمیت؟
من دیگه دیر کردم.
سلام.
بیا تو.
باشه.
تو بوسهگیر فوقالعادهای هستی.
مرسی.
ببخشید، اینجا یه کم بهم ریختهست.
نظافتچی فردا میاد.
صبح امروز از نیویورک برگشتم.
اوه، چه خوب. اِم... برای کار یا تفریح؟
متأسفانه برای کار.
همیشه برای کار.
نوشیدنی میخوای؟ آره، خیلی دوست دارم.
شراب؟
هر چی تو میخوری خوبه.
باشه، کوچولو.
خونه قشنگی داری. ممنون.
فقط برای روزهای کاریه. آخر هفتهها تو کنت میگذرونم.
با خانواده، میدونی.
اوه آره.
میخوای منو به اوج برسونی؟ آره.
ادامه بده.
ادامه بده.
همیشه اینجوری سکس میکنی؟
خوشت اومد؟
جواب رو میدونی.
میدونی...
بیشتر آدمای تو اون وبسایت افتضاحن.
تجربههای بدی داشتی؟
ناامیدیها. همم.
خیلی نادره یکی مثل تو اونجا پیدا بشه.
منظورم...
مردم درباره سنشون دروغ میگن.
یا قدشون یا اندازه آلتشون.
همهچیز غلوئه.
بعضیهاشون حتی گی نیستن.
نمیتونن با یه مرد تحریک بشن.
خیلی خوبه که همه آدما فریبکار نیستن.
"سباستین کنار پنجرهای رو به لندن ایستاده بود،"
و به شهر و خودش با دیدی جدید نگاه میکرد.
وقتی دانیل بهطور اتفاقی از خانوادش حرف زد،
یهو احساس کرد تو یه کلیشه شریک شده،
نقشی رو بازی میکنه، ولی نقشی که خودش انتخابش نکرده.
دستای دانیل پیداش کردن و پوست و گوشتش رو کشیدن
مثل دهانی که تو بیابون دنبال آب میگرده.
فقط نمیخواست، نیاز داشت.
این تسکینی بود که از خانوادش،
کارش، زندگی دیگهاش داشت.
سباستین تو اون لحظه حس کرد که داره زندگی میکنه
"صادقانهتر از دانیل."
خوبه. خیلی خوبه.
برای تحقیقت با روسپیهای واقعی حرف زدی؟
فکر کنم گلوریا منظورش کارگرای جنسیه.
آره. قطعاً.
چیزی که ابتدا منو به این موضوع جذب کرد
یه مقالهای بود که پارسال برای مجله وال نوشتم
درباره دانشجوهایی که اسکورت میکنن.
فکر کنم شوکه شدم از اینکه بعضیهاشون چقدر راحت
درباره کارشون حرف میزدن. اِم...
واقعاً اصلاً ازش خجالت نمیکشیدن.
دیگه هیچ انگ و استیگمایی توش نمیدیدن.
و بعضیهاشون انقدر حرفهای بودن
تو روشی که خودشون رو بهعنوان کارآفرین معرفی کرده بودن
یا خودشون رو آنلاین بازاریابی میکردن.
تقریباً یه جورایی... حس غرور داشتن.
به هر حال، نمیتونستم به بعضیا که باهاشون مصاحبه کردم فکر نکنم
و حس کردم باید دربارهش بنویسم.
فکر میکردم الان همهچیز فقط OnlyFans باشه.
آره. مردم اون کار رو هم میکنن.
ولی صفحه نمایش هیچوقت جای لمس رو نمیگیره.
همم... ولی این راه آسونتری برای پول درآوردنه.
همم، برای جمع کردن مخاطب
که پول قابل توجهی برات بیاره
کار زیادی میبره. آره.
ولی لازم نیست فیزیکی تعامل کنی.
آره، ولی بعضیها واقعاً از سکس لذت میبرن.
شاید نخوان ویدیوهای خودشون برای همیشه آنلاین باشه.
من یکی رو میشناسم که قبلاً این کارو میکرد،
البته وقتی جوون بود.
براش مهم نبود.
و صادقانه ازش پرسیدم
که آیا بعضی از مردا براش چندشآور نبودن.
براش مهم نبود، مشتریها.
موضوع درباره خودش بود. این فقط...
اینکه چون یه مرد زنستیز رو توصیف کردم،
فکر کنن منم همون آدمم،
یه مشت چرت و پرته.
کتابی که باهاش مشکل داشتم اولی بود
چون همه فکر کردن خودزندگینامهست
و خانوادهم واقعاً هیچ شباهتی به خانواده تو اون کتاب ندارن.
برای همین فکر کردم شاید اون سختترینش بوده
برای تو و بابا چون... اِم...
برای یه غریبه بیشتر خودزندگینامهای به نظر میاومد.
فکر نمیکنم محتواش منو ناراحت کرده باشه.
اینکه انقدر موفقیت بزرگی بود
و تو رو تو سن کم انقدر تحت تأثیر قرار داد،
اون خیلی بیشتر روم تأثیر گذاشت
تا محتوایی که نوشته بودی.
ببین، بهعنوان یه نویسنده
فکر کنم یه جورایی جامعهشناسم و فکر کنم جذب چیزایی میشم
که تو فرهنگ داره اتفاق میافته
و واردشون میکنم...
میدونم سطحیه،
ولی تو جوون و بدقیافه نیستی
و نباید از استفاده ازش بترسی.
فقط...
من خیلی رو شبکههای اجتماعی فعال نیستم.
حواسمو پرت میکنه.
چیز پیچیدهای نمیخوام،
چیز پیچیدهای نمیخوام.
No comments yet. Be the first to leave one.