The first 200 lines.
میخوای بالگردشو بگیری؟
باید درس عبرت بشن
فکر کنم دیگه به این نیاز ندارم
نه. صبر کن
برای یه عملیات فوری، به دو تا تیرانداز نیاز دارم
هدف منو میدونی
مسعود دانایی
دانایی از طریق آرتم گلوبف وارد مدار ما شد
آرتم درخواست جلسه رو تو این باشگاه داد
یه نفر از خودمون داریم. اون بهت میگه
کجا بری و چیکار کنی
تو هرگز نگفتی این یه عملیات مشترکه
گفتم که من علیه ایران کار میکنم
پس حضور موساد اینجا چیز عجیبی نیست
با اطلاعات من، ایران
اورانیوم کافی برای ساخت بمب تو کمتر از یک سال داره
خب، نقشه اینه
مولنار و اطلاعاتش رو از صحنه خارج میکنیم
بعد رابط من
دادههای جعلی رو به جاشون تحویل میده
رسیدیم بهش! رسیدیم بهش! آرپیجی!
بن، بیدار شو!
موساد معتقده که "شپرد" داره استفاده میکنه
از هاورفورد برای اهداف خودش استفاده میکنه
الیزا میدونست داری بازی میخوری و الان مرده
این که دیگه یه تصادف لعنتی نیست، مگه نه؟
اگه میخوای بدونی کی ما رو بازی داد
اون اینجاست – شپرد
ترجیح میدم تو یه تابوت لعنتی برگردم خونه تا اینکه کاری رو که تو الان داری میکنی، انجام بدم
و همینم میشه
پرداخت
اگه اطلاعات معتبر باشن، حقالزحمهات رو میگیری
تیم من به یه "شپرد" نیاز داشت تا بندازه گردنش
و مطمئن شدیم که تبادل هنوز انجام میشه
حرومزاده
امروز تاریخسازی شد، آقایان
کثافت. چیکار میخوای بکنی؟
حتی یه پیاده هم میتونه یه شاه رو از پا دربیاره
"مدیر برنان، این مردان مسئول هستند
برای تحویل دادن غیرقانونی
تکنولوژی هستهای به دشمن ما – ایران."
ما الان عروسکهای خیمهشببازی لعنتیشیم، ما الان قربانیهای لعنتیشیم
چی فکر میکنی، رئیس؟
ما هنوز تو بازی هستیم
شهادت قانعکنندهایه، آقای هستینگز
اما واقعیت اینه که هیچ مدرک محکمی برای اثبات هیچ کدوم از اینا وجود نداره
این مرد عملیات رو با یک مقام بلندپایه ایرانی هماهنگ کرده
عکسهایی از این ملاقات وجود داره
ببین، ما قبلاً همه اینا رو بررسی کردیم
برادر رابط من بود
فقط میخواستم مطمئن بشم که وحید کاری نمیکنه
که ما رو به خطر بندازه. تو تنها کسی بودی که دسترسی داشتی
به اطلاعات واقعی، جد
اون اطلاعات
کجان؟
اگه رئیس ادواردز بیگناهه، چرا با تکنولوژی هستهای ناپدید شده؟
چرا خودش رو تسلیم نمیکنه؟
دقیقاً
جد، لطفاً
بیخیال، فرد. قرار تو آخرین روزم بخاطر سیگار کشیدن اخراجم کنی؟
بیخیال
آقای هستینگز، تحقیقات ما هنوز در دست بررسیه
ممکنه سوالات بیشتری داشته باشیم، اما از همکاریتون ممنونیم
در مورد دوستتون بن ادواردز، اتهامات پابرجا هستن
اگه با اطلاعات خودش رو تسلیم کنه
میتونیم تلاش کنیم یه سر و سامونی به این گند بدیم
میدونین، شما دارین دنبال آدم اشتباهی میگردین
چون آدم مورد نظرتون دقیقاً همونجاست، لعنتی
"ریسر،
هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری از اینجا برم
اما همینطور که اینجا نشستم و اینو مینویسم
الان یه جورایی انگار اجتنابناپذیری توش بود
تو همه اینا
جنگ، کاری که باهامون کرد
در حالی که کاش جوابها رو داشتم
گاهی وقتا هیچ جوابی نیست
یا اونایی که مهمن نیستن
گاهی وقتا تنها کاری که میشه کرد، اینه که نقشتو بازی کنی
و سعی کنی تغییری ایجاد کنی
من سعی کردم
با این حال، عوضش نمیکردم، ریسر
تو و بچهها بودین –
هستین – خانواده
حداقل اینو که داریم، درسته؟
صرف نظر از اینکه کارمندای اداری چی میخوان بکنن
فریبها و بازیعوضکردنها
دستکاریها
این لیست ادامه داره، مگه نه؟
چیزی که هی تو ذهنم میچرخه
اینه که چرا حس میکنن باید دماغشون رو توش فرو کنن
چرا تو کار ما دخالت میکنن؟
شما ما رو ساختید.
قربان
جنگ بخشی از وضعیت بشریه.
و فقط وقتی میتونی درکش کنی که تجربهش کرده باشی.
خیلی سادهست، لعنتی!
ولی اون مقامات منتخب، اون لابیستها،
رهبران ارشد نظامی،
اون افسرهای اطلاعاتی که پرنده منو ازم گرفتن،
اونا جنگا رو اداره میکنن.
بدون اینکه بفهمن ما اصلاً چرا میجنگیم.
مثل یه شیر میمونه
که تو باغوحش بزرگ شده،
هنوزم فکر میکنه پادشاه اون جنگل لعنتیه.
اینا همون کلهگندهها هستن،
اون بوروکراتها،
گرفتار اینرسی فکری خودشون شدن،
حتی خودشونم نمیفهمن.
میبینی؟ همون بوروکراتها ترفیع میگیرن
و از خون برادرای ما پولدار میشن،
با وجود شکستهاشون.
ما یه تفنگ گم میکنیم و تنبیه میشیم.
اونا یه جنگو میبازن و ترفیع میگیرن.
مگه اینجوری نمیگن؟
فکر کنم در نهایت
فقط ازش خسته شدم، ریسِر.
یکی باید ازشون حسابکشی کنه.
پس، دست به کار شدم.
و حالا دارم میرم خونه.
"فقط مردهها پایان جنگ رو دیدن."
حرف اون فیلسوف از این درستتر نمیشد.
جنگ تموم شدنی نیست.
و همینطور رهبرایی که درکش نمیکنن.
که ازش سوءاستفاده میکنن.
این برادری با خون گره خورده، ریسِر،
نه با کاغذبازی یا سیاست.
واسه همینه که خوشحالم تو هنوز توش هستی، ریسِر.
تو یه شیر واقعی هستی.
یه شیری که میتونه حواسش به بچههای ما باشه.
ببخشید، ببخشید، ببخشید، ببخشید.
زنده باد برادری!
بن. دارم رد میشم.
ستوان، بزن بریم. یه دور دیگه.
نه.
هی!
باید اینو گوش کنی.
بن کارش درسته.
یه غواص جنگیِ لعنتی به تمام معنا.
دوستت دارم، داداش.
تو هتل میبینمت.
به سلامتیِ رهایی از فشار!
ممنون.
هی! به سلامتیِ برگشتن به خونه، بچهها!
یکی خواب مونده.
یالا، عزیزم.
امروز جمعه ماجراجوییه!
ببین کی بیدار شده!
عینک آفتابیهامونو عوض میکنیم. نه!
آره!
اوه!
بنجامین، آخ!
این ایده بدی بود.
جدی؟
ریسِر!
بن!
تو کدوم گوری هستی؟
نامهتو خوندم.
باور کن، حدود ده دوازده بار.
اوه، آره؟
روزا عوض میشن، مشکلات همونان.
با دوست رودزیاییمون هم صحبت کردم.
اون الان داره از طریق کانالهای درست پیگیری میکنه تا اسم چند نفر رو پاک کنه.
من الان دارم از کانالهای دیگه کار میکنم، داداش.
گوش کن، هر کاری که داری میکنی،
هر جا که الان هستی،
لازم نیست این بار رو تنها به دوش بکشی.
وقتی این تموم بشه،
و تموم میشه،
و اگه حقیقتو خواستی، سراغ هاستینگز نرو.
برو سراغ مو فاروق.
اون تمام داستان لعنتی رو داره.
زنگ زدم که تشکر کنم.
تو همیشه منو باور داشتی، داداش،
وقتی هیچکس دیگه ای نداشت.
و من اینو فراموش نمیکنم.
بن؟ بن؟
برای قدم بعدی آمادهای؟
وقتی شروع بشه، چقدر زمان لازم داری؟
اونا حمله رو ردیابی میکنن.
من ۱۵ دقیقه زمان نیاز دارم تا پوشش VPN هاورفورد رو دور بزنم.
تال، ۱۵ دقیقه زمان زیادیه.
من بهت ده دقیقه میدم. - پونزده دقیقه.
متوجه شدم.
مو و لندری هر روز سراغم رو میگیرن.
نگران تو هستن.
آره؟
دور نگهشون دار.
اگه کار نکنه، لعنتی، بهشون نیاز پیدا میکنی.
باید کار کنه.
من به هاورفورد و سایروس دلیل میدم که به حرف زدن ادامه بدن.
فقط مطمئن شو که هر چی لازم داری رو به دست میاری.
مطمئنی آمادهای؟
همین که دستگاه ویپیانتو قطع کنی، سریع حرکت میکنن.
تو حواست به کار خودت باشه.
من آمادهام.
به پورتال وصل شدم. همهچی روبهراهه.
پس واضح باشه، من رو سیستمم.
مثل یه شهابسنگ لعنتی!
خوبه. بزن بریم.
یالا، حرومزادهها!
No comments yet. Be the first to leave one.