The first 200 lines.
خیلی خب، تو بازی بعدی میبینمت
خداحافظ رفقا. خداحافظ. میبینمتون
عزیزم
منم
فقط گوش کن
ازم دور شو! ازم دور شو!
مامان بیرونه، سعی کرد با ماشینش دنبالم بیاد
همینجا بمون. همینجا بمون
زود برمیگردم. آره
ماریا!
ماریا!
دیگه دور و بر اینجا پیدات نشه!
من مادرشم. اهمیتی نمیدم
دیگه هیچوقت سعی نکن اینجوری دخترمو غافلگیر کنی
اون مال تو نیست
آره. آره، دختر من
تو رفتی
گند زدم. من دیگه اون آدم قبلی نیستم
تو کدوم گوری هستی؟
اینجام
الو؟
کسی اونجاست؟
اوه!
الو؟
کی اونجاست؟
من واقعاً از خونت خوشم میاد
چرا همیشه خونهی منیم؟
امم...
چون همش داری به وسایلم دست میزنی
خب، میدونی، سخته از یه لیوان آب خوردن...
مگر اینکه لمسش کنی
یعنی، من همیشه میتونم مال خودمو بیارم، ولی...
من واقعاً اینو دوست دارم
لیوانهای کورفوی من
قبلاً دو تا داشتم
تو رفتی کورفو؟
آره، سالها پیش. اون موقع که داشتم فوقلیسانس میخوندم
تو و رفیقای انجمنت؟
کارل
واقعاً منو تو یه انجمن میبینی؟
خب، میدونی، شاید اگه یه کم چشمامو ریز کنم...
نه، من... ام... من با ترنس رفتم
اون استاد راهنمای پایاننامهام بود
همینطور... دوستپسر من، اگه بتونم این کلمه رو استفاده کنم
ام... اون یه کم مسنتر بود
آها
اون همون نفر بود؟
وقتی اولین بار همدیگرو دیدیم، گفتی که نزدیک بودی...
یه بار ازدواج کنی
فکر کنم گفتم تقریباً نزدیک
چقدر مسنتر؟
خیلی زیاد، آره
هزار بار شسته شده، آلبرگ
هیچ اثر انگشتی پیدا نمیکنی
ببخشید. میدونی، تو یه کارآگاه رو به شام دعوت کردی
آره. تو به خونهی من طوری نگاه میکنی که انگار یه معماست که باید حل بشه
اول تصویر بزرگ، بعد جزئیات
هی، هی، هی، هی
چیزی جابجا شده؟
چیزی که قبلاً اینجا نبوده؟
واو
تو ماهری
مال توئه
جدی میگی؟ امم...
دیدم چجوری تو نمایشگاه هنر بهش نگاه میکردی
نمیخواستی این کارو بکنی. چقدر شد؟
مامانته و خودت
نمیدونم چی بگم
واضحه که اون تابستونیه که تو تو ساحل گذروندی
با مادرت توی هف مون بی، ولی...
مردهای که دستاش تو جیبشه
اون کیه؟
پدرت؟
من هیچوقت اونو نمیشناختم
هوم. این چیزی نبود که پرسیدم
بهش میگن خزندهی ترسناک
یکی از اون شنلهای کلاهدار راهبها رو میپوشه
یه شنل کلاهدار؟ آره! یه شنل کلاهدار
هر ماه یه شب یواشکی میاد بیرون تا تمیز کنه...
زیارتگاه لورن پارک رو و گل بذاره
چرا؟ نمیدونم
یه افسانه است
هر ماه از وقتی لورن مرد
این یعنی حدود ۲۵ سال
سیصد ماه، هال بدون یک بار شکست
هالی
آره؟
آاااخ!
ای بازنده! تو چقدر زود میترسی
ازم دور شو
صبح بخیر
انگار به بعضیا آخر هفته خوش گذشته
ونسا؟
امم... شاید فقط سرشار از انرژی زندگیام
خب... به چی خیره شدی؟
فقط یه ایمیل
اوه
نتایج آزمون LSAT من
بیا راجع بهش حرف نزنیم، باشه؟
اوه، لعنتی
نه... من... من خوبم.
واقعاً؟
واسه اطلاعاتت، داداش من شش بار امتحان اِلاِساِیتی داد.
اما آخرش قبول شد و الان خیلی موفقه.
خب، اون تو سالت لیک وکیل مالیاتیه.
ولی آره، دوستش داره. سرجوخه.
باید برم. یه جنازه کشف کردیم.
هی.
یه سرقت دیگه؟
فقط این بار یکی کشته شده، درسته؟
آره، نمیتونم در موردش نظر بدم.
این شهر داره عوض میشه.
غریبهها.
آدمهایی که نباید اینجا باشن.
این همه خونه اجارهای هم کمکی نمیکنه.
میتونی اظهارات این آقا رو برای من بگیری؟
صبح بخیر، رئیس. اجاره کوتاهمدته.
قربانی داخله.
مستأجره؟
آره. صاحبخونه پیداش کرده.
مثل اینکه مجرم درو به زور باز کرده.
یه صدایی میشنوه و میاد بیرون.
گردنش شکسته؟
آره. پلیس صحنه جرم تأیید میکنه.
اون قوی بود.
یا اون (مونث)... یا اونا.
ضمایر.
چی کم شده؟
پول نقد. کارت اعتباری. جواهرات.
اوه... گوشی موبایل رو پیدا کردیم.
سرقت بد پیش رفته؟
یا یکی میخواست ما اینجوری فکر کنیم.
همون بچه تو همه عکساست.
مال خودشه؟ شاید.
خیلی براش وقت گذاشته.
صبر کن، برو عقب.
چرا اون یه صفحه رو پاره کرده؟
نوع پاره شدنش...
کسی که اینقدر برای این کتاب زحمت کشیده،
همچین کاری نمیکرد.
اسمش ماریا بنیستر بود.
اون تو اسپوکن زندگی میکرد.
قهوه ساز خراب شده بود.
واسه همینم امروز صبح با یه دونه جدید اومدم.
و ماریا توریست بود؟
نه. امم... گفت قبلاً اینجا زندگی میکرده.
امیدوار بود به خانوادهاش سر بزنه.
خانواده... یعنی چی؟
نپرسیدم، به نظر نمیرسید...
میخواست در موردش حرف بزنه.
باشه.
دیگه چی بهت گفت؟
سر یه چیزی خیلی نگران به نظر میرسید.
انگار میترسید یه اتفاق بدی بیفته.
خدای من.
و افتاد، مگه نه؟
"بلیندای عزیز، دختر کوچولوی عزیزم."
ماریا میخواست به خانوادهاش سر بزنه.
این تنها چیزیه که صاحبخونه مطمئنه.
فامیلیش بنیستر.
بیا ببینیم چند نفر با این فامیلی تو منطقه زندگی میکنن.
فقط یکی.
آقای بنیستر؟
آره.
من رئیس آلبرگ هستم و ایشون گروهبان سوکولوفسکی.
ما به خاطر همسرتون ماریا اینجا هستیم.
همسر سابقمه.
متأسفانه خبر بدی دارم.
ماریا امروز صبح اینجا تو گیبسونز مرده پیدا شده.
چی شده؟
ما هنوز در حال بررسی هستیم.
دخترتون اینجاست؟
ترجیح میدم خودم بهش بگم.
خب، ما باید باهاش حرف بزنیم.
نه، اونو قاطی این قضیه نکنید.
قاطی چی؟
هرچی که هست.
بلیندا؟
مامانم مرده؟
خیلی متأسفم.
هیچکس دیگه نیست.
آخرین بار مادرت رو کی دیدی؟
پنج سال پیش.
همونطور که بابام گفت، اون همینطوری رفت.
بلیندا ۱۰ ساله بود.
مادرت نگفت چرا رفت؟
فکر کنم از ما خسته شد.
نه، با یکی آشنا شد.
دریل.
دریل فامیلی داره؟
حدس میزنم آره، بیشتر مردم دارن.
آقای بنیستر.
هیچوقت اسمش... فامیلیش رو نشنیدم.
تنها چیزی که میتونم بهتون بگم اینه که جوونتر بود.
اون درختکار بود.
رفتن و با هم درخت کاشتن.
و اون آخرین باری بود که مادرتون رو دیدید؟
بله.
از اون موقع باهاش حرف نزدید؟
کافیه. اصلاً هیچ تماسی نداشتید؟
No comments yet. Be the first to leave one.