The first 175 lines.
موندم این مردم اینجا چیکار میکردن
نظری ندارم
عجیبه، خخ مانکنها همه جا هستن
بگرد! اینقد با من حرف نزن مگه اینکه چیز مهمی باشه
چی فکر میکنی؟
این معامله به مواد فروشه، مربوطه؟
-همین الان بهت چی گفتم؟- -این مهمه، معاملهی مواد مخدر؟
اوه، پس آقای توکیتا، شما فقط داری دنبال تفنگت میگردی؟
چیزی که مهمه این نیست که اسلحه کجاست، بلکه اینکه اون فرد تیر خورده، سالمه یا نه
بله، این روی مجازاتتون تاثیر میذاره
به جهنم، بزار موادشونو معامله کنن
منم میخرم، اگه به منم بفروشن
کاش میتونستم همه چیز رو برای یه مدت فراموش کنم
خب، میخوای استراحت کنی، برو یه چیزی بگیر بخور؟
اره، بزار یه پیتزا سفارش بدم
چی، اینجا؟
من داره گرسنهم میشه، عجله کن و سفارش بده
باشه، ولی باید بگم که به کجا تحویل بدنش؟
-زود باش! -چرا اینقدر عصبانی هستی؟
ها؟؟
چی؟
نه، این فقط، گوشیم...
کجا گذاشتمش؟
فقط نگو، انداختیش؟
نه، همین الان داشتمش
این بده...
این گوشی رسمی توئه که از بخش بهت دادن، درسته؟
تو نباید گمش کنی
اگه یکی پیداش کنه و کار بدی باهاش انجام بده چی؟
میشه به گوشیم زنگ بزنی؟
-رد میکنم. -چرا؟
تو چیزی رو گم کردی که نباید میکردی
این مسئولیت توئه. من ازش دور میمونم
اوکی، میفهمم
و دیگهم بهت تو پیدا کردن اسلحهت کمک نمیکنم
میشه زنگ بزنی؟
میخواستی چیکار کنی؟
میخواستم بفهمی که چه حسی داره که یه چیز مهم رو گم کنی.
ناراحتکنندهست، نه؟؟
-نمیتونم بگم اونقدر ناراحت میبودم. -تو وحشت میکردی!
چطور میتونی بعد گم کردن گوشیت اینقد آروم باشی؟
تو باید خودت رو جای بقیه بذاری..
هرچند، یه تفنگ،
تو تفنگتو گم کردی
گم کردن گوشیم، اصلا اون حسی رو که تو داری از گم کردن اسلحهت، به من نمیده
چون تو یه اسلحه گم کردی!
من پول رو انتقال میدم، هروقت که جنس رو ببینم
اول جنس، بدون مصالحه
هیچ کار احمقانهای نکن، اگه بکنی--
شلیک میکنم.
این یه شوخیه برای تو؟؟
چطور انتظار داری معامله رو انجام بدی وقتی اینطوریی؟؟
چرا مجبوری انجامش بدی؟؟
ففط در صورتی که زمان معامله بیهوش باشم، مجبور نیستم
شماها تا آخر این هستین با من
اما...
درست سر وقت انجامش بده
فقط...من میتونم انجامش بدم...اما...
خب؟؟؟
من معمولا میتونم بهتر انجامش بدم...
اما وقتی اینجوری تفنگو سمت من گرفتی، من فقط بیشتر عصبی میشم گمونم...
بیا، انجامش بده
هنوز تقریبا کامل نیست...
-این چیه؟ - من نمیتونم حس درستو بگیرم
وقتی دارم باهاش کار میکنم
انگار احساس فیک بودن و غیر واقعی بودن رو میده...
هی، تو وایستا، همونجا
درست همونجا. یکم... اره همونجا
اونجا، زود باش، چرا نشستی؟؟
مثل اون،
این چیه؟
پس، من درست اینجام، اره؟
مگه اون یارو دیگه از یه مسیر دیگه نمیاد؟
این فقط یکم، نمیدونم....
-تو، اونجا وایستا. -ها؟؟
-همونجا وایستا. -آها بله.
کنار اون وایستا.
ممنونم
اما، امکانش هست که یه زن بوده باشه؟
بیشتر میخوره یه مرد خشن باشه--
فکر میکنی کدوم جهنمی داری بازی میکنی!
-چیزی خندهداره؟ -اوه، نه هیچی خندهدار نیست.
خندهداره، نه خندهدار نیست
اینقد غرغر نکن و کارو انجام بده
چرا داری میخندی؟
نمیدونم چرا.
وقتی سرم داد میزنن، بدنم شوکه میشه قلقلکم میده، انگار...
این یارو مشکل داره، اون به چیزا واکنش عجیبی نشون میده.
هیچ کس اینطوری نیست. الانم وقت خندیدن نیست
بهت گفتم که خندهی لعنتیتو تموم کن!
چون تو همش بیشتر عصبانی میشی
واقعا بهت شلیک میکنم
من چرا باید تیر بخورم؟
تو اینو به من میگی؟(خودش به یارو قبلا شلیک کرده بوده)
هنوز درد میکنه؟
اوه، متاسفم
من نباید اینجا غذا بخورم ؟
نه، اوکیه
ببخشید که همش اذیتت میکنم، من هنوز به این چیزا عادت ندارم
نه، من ممنونم که به یه اطلاع کوچیک، اومدی
نمیدونم که به زودی به کمکم نیاز داشته باشین یا نه
اما تمام سعیمو میکنم، خوشحالم که با شما کار میکنم
اون رو زنت برات درست کرده؟؟
این...
این مسئلهی خاصی نیست
درهرصورت قشنگه، نشون میده که اون دوستت داره
اون در هر حال زنمه، اینجوری نیست که قرار نباشه آشپزی کنه
خلاصه که چیزی هست که قدرشو بدونی.
آسون نیست، با ساعتای منظمی که ما اینجا داریم
اوه، نه اصلا
وقتی که مرد بیرون کار میکنه و غذا رو رو میز میذاره،
این وظیفهی زنه که برش داره و بهش کمک کنه
ولی اون حقش نیست که اینطوری باهاش صحبت بشه
براش متاسفم
زنهایی مثل شما تقریبا کمیابن
کمیاب؟
منظورم اینه که، چطوری تا جایی که میتونین سخت کار میکنین، با اینکه یه خانم هستین
به جای داشتن یه خانوادهی نرمال و عادی مثل، میدونی...
من فکر میکنم که این شگفت انکیزه، واضح که حرف بزنم خب شما یه "زن" هستین
ببخشید می پرسم، اما شما چند سالتونه؟
۱۹ سالمه.
-چی؟؟ -شوخی کردم.
۵۲ سالمه
واقعا؟ اصلا بهتون نمیخوره
بهتون میخوره اوسط دههی چهل باشین
اوه، نه دیگه تا اون حد نیستم
ولی یه جوری برنامه میچینم که هنوزم برم بیرون و از غروب لذت ببرم
هر زمانی
وقتی که شما دیگه با هیچ زنی ملاقات نمیکنین، اون وقته که شروع میکنین به خاکستری شدن(پیر شدن)
در اون صورت، من همسرم رو به عنوان زن نمیبینم
من بین خانمها، مشهورم میدونین...
من یکم...
خجالت زدهام.
من خجالت کشیدم.
کسایی هستن که میگن
تعداد سالهای کار مهمتر از سن واقعی شماست.
کدومش تویی؟
سن، صدرصد، چون تجربه بیشتر زندگی کردن خود زندگیه
من مسئول فنی اینجا هستم در حال حاضر
من رئیسم
حتما، این پیزیه که من میشنوم
"حتما"؟
اوه، "حتما" درسته؟
برخلاف شما، من فکر نمیکنم که سن مهم باشه
چی میخواین بگین؟
ببخشید، من فقط جعبهی بنتوتونو اینجا میذارم
اونجا.
من نیاز به یه مغز پیر نخودی تعصبی تو بخشم ندارم
نمیفهمی برای چی توی این سن به اینجا اومدی؟؟
تو داری از بین میری، چون هیشکی تو رو نمیخواد
شما میگین حتما زنتون براتون غذا درست میکنه؟ مرد هم غذا رو تهیه میکنه؟؟
عوضیایی مثل تو فقط نفس میکشن
چون کسایی مثل زنت، ازت مراقبت میکنن، فهمیدی؟؟
وایستا ببینم
کی گفت که میتونی بری؟
بشین.
زود باش!
بهش زنگ بزن.
-به کی؟ -به زنت، احمق، زود باش
هی
میدونی چی بگی، نه؟
سلام...
دوستت دارم
باید بگی"ممنونم برای بنتو" برای خودت جلو نرو(حرف نزن)
متاسفم
پیدا شد
جا
اسلحه
یک میلیون و بیست هزار نتیجه
چی؟ باید تا ۲۴ ساعته گذشته، محدودش کنی
تو چی؟
اونا، اونی رو که خیلی شبیه باشه میفروشن
چی؟
فقط یه ماکته، اگرچه خیلی خوب ساخته شده
نمیتونی تفاوتشونو تشخیص بدی
No comments yet. Be the first to leave one.