The first 25 lines.
دیشب، رؤیایی قدم می زد
زمان های زیادی رو باید با هم سپری میکردیم
ما از همدیگه جدا نشده بودیم
این یه آسمون آبیه
این، همه اش توی قلب سرخ منه
ولی شبیه اون به نظر نمیرسه
نه، نـــــــه
احساس خوبیه
به خاطر یکی مثل تو، این پیچیده شده
درسته، درسته، خودشه درسته!
تمام چراغ های دنیا فرو می ریزن
من میخوام بدونم بعدش چه اتفاقی میفته
توی طلوع خورشید
به تو نگاه می کنم
حتی در آینده ی نامعلوم من
داره یه کم نزدیکتر میشه
هر چه قدر نزدیکتر میشم، دورتر میشه
من میترسم ولی منتظرت میمونم
قلب سوزانم نمیتونه صبر کنه
من همه چیزم رو به سمتت فرستادم
طوری که من رو یادت بمونه
بیا دیگه به هم زنگ نزنیم
مهم نیست من چیکار میکنم، هیچ فایده ای نداره
تو حتی یه ذره هم واکنش نشون نمیدی
فراموشش کن، فقط بس کن
No comments yet. Be the first to leave one.