The first 200 lines.
ننه، ببین چی آوردم.
چی آوردی؟
تامالِس. خانم اسپینوزا بهم دادشون.
خیلی لطف کرده خانم اسپینوزا.
خوبه. بخور.
بوی خوبی میده.
این بچهها اون بیرون واسه چی سروصدا میکنن؟
هیچی نمیشنوم.
کَر که نیستی.
اون بچهها شلختهن.
اون بچهها شلختهن.
خب، اونا شلختهن.
عزیزم، مطمئنی خانم اسپینوزا این تامالِسها رو بهت داد؟
آره، میداد.
خب، داد؟
الان دیگه فرقی نمیکنه.
عزیزم، دلیلی نداری دروغ بگی. این کار شایسته نیست.
من دروغ نمیگم.
میدونی، اگه فکر میکردم اینو کش رفتی...
نمیخوردمش.
خانم اسپینوزا بهم دادشون.
خب، چه خوب.
یه روزی باید یه چیزی به خانم اسپینوزا بدی.
الی مِی رو ببین!
خب، از یه چیزی خوشحالی.
قرار بود مامان امروز بیاد خونه، مگه نه؟
توی نامهاش همینطور گفته بود.
این گیسبافتها دیگه چه صیغهایه؟
مشکلشون چیه؟
اینطوری نمیتونی هیچ پسری گیر بیاری.
اگه اینطوری اینور اونور بچرخی.
حتی اگه بتونم هم یکی گیر بیارم، نمیخوامش.
و اگه هم بخوام، نمیتونم یکی رو گیر بیارم.
میخوای دنیا رو عوض کنی؟
بابا هنوز مریضه؟
اون توئه، داره خماریش رو میخوابه.
اگه منظورت اینه.
اوه. شاید بهتره یه کم قهوه داغ بخوره.
نمیدونم کجا میخواد جا بده.
شکمش کاملاً داغون شده.
بابا، بیداری؟
بابا.
بابا، برات قهوه داغ آوردم.
بیا.
ممنون، عزیزم.
تو خیلی با من مهربونی، الی مِی.
تو خیلی با من مهربونی.
یالا. تا داغه بخورش.
ساعت چنده؟
نمیدونم. کار نمیکنه.
مامانت هنوز خونه نیومده؟
نه، نیومده.
خب، باید اینجا باشه و مراقب خانوادهاش باشه.
مامان فقط دوست داره خوش بگذرونه.
اوه، من که احمق نیستم الی مِی.
من احمق نیستم.
نمیخوای قهوهات رو بخوری؟
نه. قهوه نیست که بهش نیاز دارم.
فکر نمیکنی شاید زیاد مشروب میخوری، بابا؟
این فقط یه جایگزینه الی مِی.
یه جایگزین برای رویاهایی که زمانی داشتم.
اما همهشون به باد فنا رفتن.
منظورت رو نمیفهمم، بابا.
رویاهات رو نگه دار، الی مِی.
وقتی که تموم بشن، هیچی برات نمیمونه.
چون اگه بذاری برن...
باید رویاهای جدیدی بسازی.
و هیچوقت به خوبی رویاهای قدیمی نیستن.
اوه، فرار کن، عزیزم. فرار کن قبل از اینکه مثل بقیه ما بشی.
اما من دلیلی برای فرار ندارم، بابا.
تو این محیط جهنمی چه بلایی قراره سرت بیاد؟
هیچی قرار نیست سرم بیاد، بابا.
حالت بهتر نمیشه اگه یه کم قهوه داغ تو شکمت داشتی؟
فکر کنم پدر داغونی هستم، ها؟
اوه، تو محشری، بابا.
آه، بابا، تو خیلی باهوشی و همهچیز میدونی.
تو دانشگاه رفتی.
همیشه به همه میگم که چقدر درباره اون یونانیها میدونی.
اوه، عزیزم.
هِی، اینجا یه سری از نوشتههات روی زمینه.
خب، فکر کنم اونجا هم به خوبی هر جای دیگهای براش هست.
یه روزی وقتی کتابت تموم بشه، همه دربارهات حرف میزنن.
اوه، شک دارم اونقدر زنده بمونم که تمومش کنم.
چی شده، بابا؟ دلدرد داری؟
شاید بهتره یه کم عصاره صدف داغ بخوری.
میتونم برم ساحل و یه کم صدف بیارم.
قلبت که مشکلی نداره، نه؟
نه، عزیزم. این یه جور دیگه درده.
اوه، خب. "ما اونطور که آرزو میکنیم زندگی نمیکنیم، بلکه اونطور که میتوانیم."
این رو دوست قدیمیام، مِناندِر، اینجا گفته.
کی اینو گفت؟
مِناندِر، عزیزم. یکی از اون فیلسوفهای قدیمی یونانی.
کاش بیشتر از این چیزی که میدونم، میدونستم.
اوه، چمدونم. آقا کرایه تاکسی رو حساب کرد.
همه چیز روبهراهه.
از سر راهم برید کنار، بچهها.
سلام، عزیزم! اوه، هدیه آورده!
سلام، مِیم! عالی به نظر میای!
این منم – چیزی که ازم مونده.
کادو آوردی، مامان؟
آخ، هانیبل، تو منو نمیخوای. تو کادوها رو میخوای.
انقدر با مامان حرف نزن، بذار یه نفس تازه کنه.
سلام، مامان. سلام، اِلی مِی.
وای مامان، چقدر خوشگل شدی!
واقعاً عزیزم؟
کادوی من کجاست؟
اوه، نگاه کن. مامان یه خز جدید داره.
مگه من کم کسیام؟
من کادوی خودم رو میخوام!
آخ، هانیبل! تو یه وروجکی.
تو کادوتو بگیر، برو یه گوشه و ساکت باش. حال هومر چطوره؟
حالش خوب نیست. اوه، چه بد.
اینم برای تو، اِلی مِی.
و مامان، اینم یه چیز خوشبو.
راستی، مامان، تلما منو به یه آقای خیلی دوستداشتنی معرفی کرد.
آقای هاوکینز.
بعداً برات تعریف میکنم.
مامان، رفتی نمایشگاه؟
اوه، چه پرسشی! آره رفتم! راستی، انقدر تکون خوردم
که فکر نکنم دیگه یه استخون سالم تو تنم باشه.
نگاه کن! یه میمون تو آناناس!
اوه، مامان، بامزه نیست؟
بامزه نیست؟ شبیه هومره.
آه، ولش کن.
خب، چشماش روشن میشه. واقعاً هم شبیه هومره.
مخصوصاً وقتی میره سراغ بطری.
اوه، اِلی مِی، از کادوت خوشحال نیستی؟
چرا، مامان، خوشحالم.
خب، چطور میتونی بگی اگه اصلاً بهش نگاه هم نکردی؟
میرم لب ساحل یه مقدار صدف جمع کنم.
ببین، مامان. من براش میخرم
بهترین جوراب ابریشمی رو که با این پول میتونم.
اونوقت اون حتی بهشون نگاه هم نمیکنه.
بعداً بهشون نگاه میکنم.
تو خیلی سختگیری در مورد اینکه
کادوهات از کجا میان.
من چیزی نگفتم. خداحافظ مامان. خداحافظ.
جوراب ابریشمی برای دختری نیست
که مثل یه پسر رفتار میکنه.
باید براش چوب بیسبال میخریدی.
من هیچ کدوم رو نمیخوام.
هشت پوند داری. باشه.
ایناهاش، داره میاد.
قراره بگی؟
من ازش نمیترسم. میگم.
خب، بگو. از یه دختر میترسی؟
من ازش نمیترسم!
خب، پس من میگم!
مادرش یه خانم بود.
آره، خطا کردی!
حیف یه بوی خوبه که تو یه همچین جایی هدر بره.
خب، شاید یه روز با هم بریم بیرون، ها؟
چرا که نه؟ همیشه میشه با یه ساز قدیمی، یه آهنگ جدید زد!
خب، مامان، آدم به دلشه. بله.
راستی، قهوه داری عزیزم؟ برات یه فنجون تازه درست میکنم.
فعلاً.
راستی، این اصله؟
آره بابا، مگه میشه غیر از این باشه؟
اون یارو حتماً یه جایی چاه نفت داره.
راستی، مامان، گوش کن. راستی، من بهش گفتم، گفتم، آقای هاوکینز
اگه میخوای پولاتو دور بریزی، از نظر من مشکلی نیست.
من که قرار نیست جلوتو بگیرم.
و مامان، محرمانه بگم که اون میخواست با من ازدواج کنه.
نه! واقعاً؟
و من گفتم، ببینید آقای هاوکینز
یه شوهر تو یه زمان کافیه، اینطور نیست؟
و اون هم مُرد از خنده.
اون باید یه خدا باشه.
اوه، اون هم یه خداست و هم خیلی باکلاسه.
حیف که هومر یه لطفی در حق تو نمیکنه
و زیر یه چیزی نمیره یا یه بلایی سرش نمیاد.
اوه، مامان. هومر بیچاره. یه نفر باید مراقبش باشه.
و البته که باید تو باشی. حتماً.
مگه رسم نیست که یه زن
وقتی شوهرش مریضه مراقبش باشه؟
به جای اینکه دنبال مردهای دیگه بدوئه؟
سلام، هومر.
هنوز زندهای؟
حالتون خوب نیست، عزیزم؟
به اون چشمهاش نگاه کن. شبیه دو تا دونه انگورن
که تو سرش شناورن.
شاید بهتر باشه تیکه و متلکهای تندت رو بذاری کنار
برای یکی از طبقه اجتماعی خودت.
تو خانواده ما هیچ آدم مستی نبود.
یه فضیلت کوچیک کافی نیست
تا بقیه ویژگیهای ذاتیتو جبران کنه.
کلمات قلمبه سلمبه قرار نیست اون خماری رو رفع کنه.
مامان، ولش کن. بیا، حالا. پسر خوبی باش.
همینه. پسر خوب.
بفرمایید.
اوه. داری روی کتابت کار میکنی، هومر؟
چه فرقی برای تو میکنه؟
داشتم به آقای هاوکینز، دوست تلما، میگفتم که چه مرد باهوشی هستی.
لازم نیست بیشتر از این تحقیرم کنی.
چرا هومر، هیچکس کسی رو تحقیر نمیکنه.
این هاوکینز کیه؟ دوستت تلما چه جور زنیه؟
کجا بودی؟ چیکار میکردی؟
رفتم نمایشگاه و یه کم خوش گذروندم.
تو نمیخوای مِیمیت خوش بگذرونه؟
ببین، مِیمی، من...
No comments yet. Be the first to leave one.