The first 200 lines.
اروم تر برو
مسیر خیلی لیزه
!پس یک خانواده سه نفره این شکلیه
مامان من امیدورام تو برای همیشه بتونی این لبخندی که الان رو لباته رو داشته باشی
چن چه
خداروشکر...تو حالت خوبه
تو خودتو تو خطر انداختی و اومدی تو جنگل تا من پیدا کنی؟
اگه گم میشدی چی؟
شماها دارین چکار میکنید؟
من شروع کردم به اهمیت دادن به چیزایی که الان دارمشون
.مخصوصا یه ژن ژن
چیزی نیست...چیزی نیست
این شخص نمیدونه تنهایی چطور از خودش محافظت کنه
لین شائولانگ گرم و مهربون وبافکره
سال هایه زیادیه که میشناسیش
هی هی یه ژن ژن
اگه بخواین من میتونم نیازی نیست خودتو به زحمت بندازی
عمو وخاله ژن ژن رو به من بسپارین
تو حسودی میکنی
نخیرم
تو گفتی دانشگاه اقتصاد تایوان.چه سالی؟
واقعا مهمه؟
چن چه1تو از اسم پدرمن برای باز کردن حساب استفاده کردی درسته؟
ما باهم دوستیم
اگه باهم دوست هستین پس لزومی نداره که چیزی رو مخفی کنی
فکر میکنم برای رفع این سو تفاهم ها من باید به پدرم زنگ بزنم
وای نه پدربزرگ نمیدونه که من با اسم اون حساب باز کردم
بابام امروز سخنرانی نداره پس حتما خونه است
اما هیچکس تلفن جواب نمیده
جوان بیا مستقیم بریم خونه شما
بزار چن چه و عمو مستقیم و جلویه شائولانگ همه چیز توضیح بدن
اینجوری اون میفهمه که چن چه دروغ نمیگه
یه زن ژن من این کارو فقط بخاطر تو میکنم
چن چه من به تو ایمان دارم
خیلی خوب اگه شماها میخواین که رودررو در این مورد حرف بزنیم پس بیاین همین کارو بکنیم
من واقعا امیدورام که همش فقط یک سو تفاهم باشه
وگرنه من اجازه نمیدم که دوستان در این مورد اسیب ببینن
صبح بخیر عمو چن هی سلام
پروفسور چن
سلام
عمو چن شما چن چه رو میشناسید؟
میشناسمش.مگه همکار شماها نیست؟
...پروفسور چن اینجوریه که
هی بزار من بگم
عمو چن شما یادتون میاد که تو تای یوان حساب باز کرده باشید؟
چی؟
...ای
اره
پس اینم میدونید که کی این حساب براتون باز کرده؟
...اون
معلومه که چن چه.چرا دارین همچین سوالی رو میپرسین؟
دارین ازمایش میکنید ببیند که من الزایمر(فراموشی)دارم یانه؟
درست میگم؟
لین شائولانگ حالا باورت شد؟
نه...اما عمو چن شما از کی چن چه رو میشناسید؟
و اینکه چطور وقتی حساب باز کردین یاجوان در این مورد چیزی نمیدونست؟
درسته بابا شما تو شرکت ما حساب باز کردی
چرا از من نخواستی که مسئول حسابت بشم؟
بجاش از چن چه خواستی برات حساب باز کنه وحتی بعدشم به من نکفتی؟
بخاطر اینکه بخاطر اینکه
چن چه رو اخرین باری که رفته بودم امریکا دیدم
من میدونستم که اون کارگذار بورسه و قراره به زودی برگرده تایوان
ازش خواستم کمکم کنه حساب باز کنم وسهام بخرم
...من این موضوع رو از تو مخفی کردم چون
.میخواستم پول برای جهیزیه تو پس انداز کنم
جهیزیه؟ جهیزیه؟
اره
اما کی میدونست که چن چه قراره بیاد به تای یوان؟
من از چن چه خواستم که به شما چیزی نگه
.تو هم بهتره به مادرت نگی
.فهمیدم
شائولانگ تو باعث شدی همه نگران بشن
حتی باعث شدی راز عمو چن برملا بشه
چن چه ببخشید که باعث شدم بقیه در مورد دچار سوء تفاهم بشن
اشکالی نداره
.صبر کن
این قاب عکس مال تویه؟
هی...یک عکس اینجا بود چرا یکدفعه ناپدید شد؟
.دوباره ظاهر شد
تو شاجوان از کجا میشناسی؟
...این...این شاجوان تو این عکس
چرا این شکلیه؟
!چن یاجوان...مادر منه
.من به دلایلی از سال2016 به اینجا اومدم
.من نوه شما هستم
قای فن چطور همچین چیزی ممکنه؟
دلیلت برای گفتن همه این داستانا چیه؟
پروفسور
به این میگن گوشی تلفن همراه
.همچین الان شما بهش میگین داگه دا(گوشی تلفن بزرگ)
.فقط برای زنگ زدن نیست میشه باهاش موزیک گوش داد و ویدیو دید وباهاش صدا ضبط کرد
اگه به جزئیاتش توجه کنید متوجه میشید
.این چیزی نیست که با تکنولوژی الان بشه ساختش
.بخاطر اینکه این اختراع امریکا در سال 2007
اختراع اینده؟
.میتونم بهتون ثابت کنم
من قطعا قصد و منظور بدی ندارم و خودم هنوز نمیتونم باور کنم
.که یکدفعه به یک سال قبل از تولم برگشتم
من حتی مادرمو اینجا ملاقات کردم
...و همکارش شدم.همه چیز
اونقدر پیچیده و مضحکه که خودمم نمیتونم باور کنم
...اما...همه اون نظریه ها
و تحقیقات و بررسی ها نمیتونه این چیز توضیح بده
...شما نیمی از عمرتون صرف تحقیقا در مورد زمان و تناضات مربوط به اون کردین
اگه شما نتونید این چیزا رو باور کنید
پس چرا این همه زمان برای تحقیق در این مورد گذاشتین؟
پدر بزرگ نه الان هنوز منو پدربزرگ صدا نکن
.اگه شما باور نکنید پس من فکر نمیکنم فرد دیگه ای بتونه این قضیه رو باور کنه
.من واقعا نوه شما هستم
چن چه تو فرومی که پرکرده نوشته در دانشگاه اقتصاد تایوان درس خونده
اما من چک کردم وفردی به این نام در اون دانشگاه نبوده
اون...یک دانشجو بورسیه شده در خارجه
من خودم شخصا اونجا دیدمش
چن چه یادمه که قبل از اینکه تو در امریکا درس بخونی
در یک دانشگاه بین المللی بورسیه بودی درسته؟
اوه بله
پس اینجوریه
...بله
اما بابا دفعه بعد همه چیز به ما بگو
باشه
خوب حالا که همگی اینجان چرا نمیمونید و غذا نمیخورید؟
نیازی نیست.ما خیلی یکدفعه به اینجا اومدیم...شما منتظر ما نبودید
لین شائولانگ من باید باهات حرف بزنم
عمو چن و یاجوان من معذرت میخوام
پس...ما دیگه میریم
اگه وقت داشتین بیاین اینجا باهم وقت بگذرونیم
باشه.خدافظ
خدافظ
بریم
خدافظ
چن چه بمون
من چند تا سوال انگلیسی دارم که باید ازت بپرسم
حتما
عالیه!پس همینجا بمون تا برم از طبقه بالا بیارمشون
.من حسابی ترسیده بودم
من حتی رویه سن هم تا حالا به این اندازه نگران نبودم
...حداقل نتیجش خوب شد
واقعا ممنون...ببخشید که قبلا در این مورد بهتون چیزی نگفتم
.وقتی اومدم اینجا هیچ پولی نداشتم
!سهام تخصص من در پول دراوردنه
من فقط تونستم از اسم شما بدون اجازه استفاده کنم
اما...شما حالا تصمیم گرفتین که حرف هایه من باور کنید؟
راستش...منم خیلی گیج شده بودم
حسم بهم گفت که دارم کار درستی رو انجام میدم
...اما...اگه اونا بهت مشکوک شدن
...به این معنی نیست که این حقیقت که تو به گذشته اومدی
چیزی نیست که تو از خودت در اورده باشی؟
...علاوه براین هرچی بیشتر بهت نگاه میکنم احساس میکنم که
!یکجورایه عجیبی اشنا میزنی
بادقت بیشتر که در موردش فکر میکنم
...میبینم شاید تو جواب همه این سال ها
تحقیقات من باشی
!اره
اومدن به این دوره زمانی حتما برای تو خیلی سخت بوده وحتما خیلی طول کشیده که به شرایط اینجا عادت کنی
بیا دیگه در مورد تو صحبت نکنیم
...اگرچه که من هنوز کاملا عادت نکردم که نوه داشته باشم
اوه درسته ...یاجوان هنوز هویت واقعی تو رو نمیدونه درسته؟
اون نمیدونه
شما تنها کسی هستین که میدونید
من فکر میکنم حتی اگه بقیه هم بدونن
.به هرحال خیلی باورش براشون سخته
الان کجا زندگی میکنی؟
خونه یه ژن ژن
میخوای بیای اینجا؟من میتونم اینجا برات یک جا فراهم کنم
بیایم اینجا؟ اره
توضیحش برای مادربزرگ سخت نیست؟
نگران نباش!من یک چیزی جور میکنم و بهش میگم
راستش...من از زندگی در خونه یه ژن ژن راضیم
.بهش عادت کردم
...خوب اگه تو اینجا بمونی ما فرصت بیشتری
برای بحث و بررسی باهم داریم
چطور میتونی
دوباره تو زمان سفر کنی؟
اگه میخواین در این مورد حرف بزنیم بهتره یک جای خصوصی تر مثل دفتر کارتون یا بیرون باشه
!اگه این کارو تو خونتون انجام بدیم ممکنه یکی صدامونو بشنوه
...اینم حرف درستیه
پس بیا یک وقت دیگه در این مورد حرف بزنیم
...من فقط حس کردم که یک خانواده
.باید باهم باشن و باهم زندگی کنن
چن چه!بابا!دارین در مورد چی حرف میزنید؟
همینجوری داشتیم گپ میزدیم
من احساس کردم که همون اول که چن چه رو دیدم برام به نظر اشنا اومد . انگار خیلی وقته که میشناسمش
پس به نظر میرسه که واقعا درست باشه اخه چن چه گفت وقتی بچه بوده در همسایگی ما زندگی میکرده
تو تصادفا بابا رو تو امریکا دیدی
به نظر میرسه واقعا سرنوشت بوده که همو ملاقات کنید
سرنوشت بین دو نفر
تصادفا اتفاق نمیافته
...هر شرایطی که به نظر میرسه ما تصادفا در اون قرار گرفتیم
در واقعا چیزی بوده که از ابتدا قرار بوده اتفاق بیافته
درست مثل جهان هستی که با نظم مشخصی هر پدیده اون در کنار هم قرار گرفتن
...تو نمیدونی اگه
.شاید یک روزی دو نفر تصادفا و در اثر یک برخورد همدیگرو در گذشته ملاقات کنن
تمومش کن بابا!خواهش میکنم دیگه گفتن از نظریه هاتو همینجا تموم کن
!من چند تا سوال انگلیسی دارم که باید خیلی سریع حل بشه
وگرنه اگه حل نشه و باهمین وضع برم خارج و برام مشکل پیش بیاد
!پس اینم میشه سرنوشت واقبال من
باشه باشه پس من شما دو تا رو تنها میزارم تا به کارتون برسید
چن چه بیا
بشین...بشین
بهم کمک کن اینو حل کنم
No comments yet. Be the first to leave one.