The first 200 lines.
.ما در دنياي الکتريکي زندگي ميکرديم
.در هر ضمينه اي به اون متکي بوديم
.که ناگهان برق قطع شد
.همه چيز از کار افتاد
.ما آمادگيش رو نداشتيم
.ترس و سردرگمي منجر به وحشت شد
اونايي که خوش شانس بودن .از شهر بیرون رفتن
.دولت سقوط کرد
...مجاهدين کنترل منابع غذايي
.و سلاح هاي انبار شده رو در دست گرفت...
.ما هنوز نميدونيم چرا برق قطع شد
...ولي اميدواريم که کسي بياد
.و راه را برامون روشن کند...
....آنچه گذشت
،ایشون "مایلز متسون" هستش
."جنرال مجاهدین "مونرو
تو مسئول تمام مجاهدین بودی؟
."آره،"چارلی
.من پدرها و پسرها و شوهر ها رو میکشتم
میخوای اینو بدونی؟ - .دنی" اینجاست" -
.اگه تا صبح پیداش نکنیم،دیگه دستمون بهش نمیرسه
.بمب توی قطاره و همینطور برادرت
...نشستن اینجا و گریه و زاری کردن
،توی برگردوندن "دنی" کمکی بهمون نمیکنه...
.و احتمالاً ما رو به کشتن میده
."فیلادلفیا" میای؟
.همه چیز رو بهت میگم
.میدونم که میگی
.چون قراره پسرت رو بیارم اینجا
،اگه میخوای دوباره برق رو وصل کنی
.باید این گردنبند ها رو پیدا کنی .12تا ازشون هست
.بن" اینو بهم داد"
."گفت بدمش به یه زن به نام "گریس بیومانت
.اون یه چیزی درمورده برق میدونست
.نه،نه
!نه
!آه
...خوبی آهن اینه که
...مهم نیست چقدر سخت و محکم باشه...
،میتونی ذوبش کنی...
.و به هرقالبی که میخوای دربیاری
.ما هم همینکارو اینجا میکنیم
.سربازهای مجاهد همینطوری سرباز نشدن
.ما سرباز میکنیمشون
.نه،نه .نه،خواهش میکنم،خواهش میکنم
...و وقتشه تو
.یه عضو رسمی از مجاهدین "مونرو" بشی...
.نه،نه !نه،خواهش میکنم
.نه
"دو روز قبل"
.تکون نخور
.میدونم اونجا چه فکری میکردی
اوه،آره؟ چه فکری میکردم؟
.اینکه ما باید اون بچه رو نجات میدادیم
.کاره خطرناکی بود
.تو نمیتونی همه رو نجات بدی
...پس حالا میخوای یه غریبه رو نجات بدی
یا بریم دنبال برادرت؟...
.چارلی"،وایسا"
.هنوز نفس میکشه - ...چارلی"،گوش بده" -
اینم به ما ربطی نداره؟
.حرومزاده
چه خبره؟
کجا بردینش؟
کی رو؟
.ما کسی رو نبردیم
.دستت رو میبُری،بچه
والدینت کجاست؟
پیتر"کجاست؟"
باهاش چیکار کردین؟ - .آروم باش -
پیتر" کیه؟"
.دست هاشون رو چک کنید
."علامت سوختگی رو ندارن،"مایکل
.اونا نیستن
پیتر" موی طلایی داشت؟"
پیرهن سبز پوشیده بود؟
.شما بردینش
.نه،مجاهدین بردنش
.همون کسایی که روی دستشون علامت سوختگی دارن
.ما دیدیم با یه ارابه بردنش
مجاهدین چیه؟
پیتر" دوستته؟"
.برادرمه
.متاسفم
والدینتون کجاست؟
.والدین نداریم
.نه،این اصلا غیر عادی نیست
.فقط بچه ان
.بچه های قاتل
با والدینشون چیکار کردن،ها؟
.دارم بهت میگم،بچه ها حالم رو بهم میزنن
تو روستاتون،مگه تو معلم نبودی؟
.همشون که مثل اینا کارگر و هار نبودن
.دیویس"،وقتی نیستم تو مسئولی"
.آروم باش
از کدوم طرف بردنش؟
،بسه. بهمون بگو چه اتفاقی برای والدینت افتاد
.وگرنه ما چیزی نمیگیم
.خیلی وقت پیش بود
، اون مرد ها اومدن ،همونایی که علامت سوختگی دارن
.با ارابه
چرا اومدن؟
،نمیدونیم ...ولی فکر میکنیم
.به این پرچم مربوط میشه...
.فکر میکنیم اونا از رنگ هاش خوششون نمیاد
،والدینمون ما رو توی زیرزمین قایم کردن
.گفتن سریع برمیگردن
،پیتر" از همه بزرگتر بود" .برای همین اون مسئول بود
...ولی بعد
...صدای جیغ شنیدیم
.صدای گلوله
.هممون داشتیم گریه میکردیم
.همینطور صبر میکردیم
.ولی والدینمون هیچوقت برنگشتن
.بعد اومدیم بیرون
،اولین چیزی که من و "پیتر" دیدیم
...مادرمون
...و بقیه بود...
.همشون مُرده بودن
.پیتر" ما رو زنده نگه داشت"
.ما رو آورد اینجا
...هنوز برای بچه های کوچیک
،درمورده والدینشون داستان میگه... .تا والدینشون رو فراموش نکنن
.من برای این حرفا وقت ندارم
.باید برم
.مایکل"،وایسا"
.جک"،به چاقو،تیر کمون،هرچی که داریم نیاز دارم"
.نمیتونی بری سراغ مجاهدین
.خیلی خطرناکه
.میتونیم از خودمون مراقبت بکنیم
اگه ما اینکارو بکنیم چی؟
چی؟
.ما برادرت رو برمیگردونیم
قراره چه غلطی بکنیم؟
چرا میخوای بهم کمک بکنی؟
.چون مجاهدین برادره من هم بردن
برش گردوندی؟
.هنوز نه
.دارم سعی میکنم
چارلی"،میشه یه لحظه باهات صحبت بکنم؟"
.این ایده ی بدیه
.شاید،ولی هنوز مجبوریم اینکارو بکنیم
،ببین،بدم میاد اینو بهت بگم
.ولی "دنی" روی اون ارابه نیست
."آره،میدونم،"آرون
.اگه نریم،اون بچه ها میرن
...فیل" به مجاهدین حمله میکنه"
.و هممون میدونیم چه بلایی سرشون میاد...
.اونا بچه ان
.حداقل ما یه شانسی برای برگردوندنش داریم
مایلز"،نمیخوای در این مورد چیزی بگی؟"
.راست میگه
.ولی تو گفتی که ما نمیتونیم همه رو نجات بدیم
.آره،خُب،این یکی رو نجات میدیم
.اون ارابه رو پیدا میکنیم و برادرت رو برمیگردونیم
.ولی تو همینجا بمون و دردسر برای خودت درست نکن
باشه؟
Corleone روزبه roozbehgholami.tk
.توی یه قفس نشستیم
.و داری وانمود میکنی که هیچ مشکلی نداریم
.ما غذا داریم
.ما تخت خواب داریم
.از این بدتر هم میشه
.خیلی بدتر
.خواهش میکنم،باید بریم
!هیس
.صدات رو میشنون
...خانم،جنرال"مونرو" میخواد
.باهاتون صحبت بکنه،لطفاً...
.ریچل"،ممنون که اومدی"
دنی" چطوره؟"
به اینجا عادت کرده؟
میخواستی منو ببینی؟
."خُب،درمورده این گردن بندهاست،"ریچل
...تو درمورده این
...گردن بند های زیبای جادویی گفتی...
.که یه جورایی کامپیوتر ها رو روشن میکنن...
.و هنوز ما نتونستیم یکیش هم پیدا بکنیم
.هرچی که میدونستم بهت گفتم
.نه
.نه،ما رو فرستادی دنبال نخود سیاه
...بیشتر همکارهات
.اونجایی که گفتی هستن نبودن...
.خُب،درواقع باهاشون در ارتباط نبودم
.بنا به دلایلی با فضای بیرون در ارتباط نیستم
...اوه،نه،من گفتم بیشترشون .نه همشون
،تونستیم یکی از دوست هات رو پیدا بکنیم
دکتر "بردلی جفی"؟
."برد"
اینجاست؟
آره،سه هفته است که اینجاست؟
سه هفته؟
.حرف کشیدن ازش خیلی سخته
و ما داریم به سختی تلاشمون رو میکنیم .تا حرف ازش بکشیم
."بس"
،هرکاری که داری میکنی
.خواهش میکنم تمومش کن
.گردن بندش رو بهمون داد ما هم بس میکنیم
...من...من .باهاش صحبت میکنم
.فقط ولش کنید
No comments yet. Be the first to leave one.